[جزوههای قبلی: (جزوه یک) - (جزوه دو) - (جزوه سه) - (جزوه چهار) - (جزوه پنج)] نیمی از عکسهای حلقه بعدی از صف پاسبانهای مسلح بود، و نیمی دیگر از مردمی که در پیاده روی مقابل به تماشای تظاهرات دانشجویان ایستاده بودند.
پاسبانها سپرهای بلندشان را جلوی سینهشان گرفته و گردنشان را زیر کلاه خودهای سنگین، شَق، نگاه داشته بودند. در عکسهای دیگر، برخی از تماشاگران روی نُک پاهاشان بلند شده بودند و سرک میکشیدند، انگار سعی داشتند از روی کلاه خُودِ پاسبانها، شعارهای نصب شده بر نرده را بخوانند.
عکسهای حلقه بعدی، چنان درهم و برهم و گاهی تار و نادقیق بود که چیزی سر درنیاوردم. فقط آنچه فهمیدم درگیری پاسبانها بود با دانشجویان. با سرعت شیشهها را در اگراندیسمان گذاشتم و چاپشان کردم. عکسها را که شستم، واقعهی دیروز دانشگاه تهران برایم جان گرفت. در یکی از عکسها، پاسبانها داشتند از نردههای دانشگاه بالا میرفتند. در عکس دیگری دانشجویانِ خشمگین، یک همکلاسی را که پیشانیش به ضرب باتون دریده بود، از زیر چکمهی یک پاسبان بیرون میکشیدند. در یکی دیگر، چندین مشت گره کرده، بخشی از شعارهای پارچهای را پوشانده بود، بیآنکه جلو خوانده شدنش را بگیرد: امینی استعفا. امینی استعفا.
عکسها انگار با آدم حرف میزدند. چطوری قادر میتوانست بیآنکه کمترین کنترلی بر نور و سوژه و قابِ دوربین داشته باشد عکسهائی اینچنین گویا بیاندازد؟ من برای اینکه کمی از راز درون کسی را بر چهرهاش ببینم، میباید ده بار چراغهای جلو و عقب را پس و پیش میکردم، سه پایهی دوربینم را برای یافتن قابی مناسب، بالا و پائین میبردم. کمترین سایه روشن را در کنترل کامل خودم میداشتم تا بتوانم عکسی که راضیام کند، عکسی که چیزی بیشتر از ظاهرش را نشان دهد، بیاندازم. باورم نمیشد کسی بتواند در میان آن شلوغی و سر در گمی، عکسهائی بگیرد که مثل این عکسها اینچنین کامل باشد.
صدای زنگوله، فضای دانشگاه را شکست. دلشورهای سنگین به قلبم هجوم برد. یک لحظه دودل شدم از تاریکخانه بیرون بروم یا بمانم. حسابِ ساعت از دستم در رفته بود. نمیدانستم آقای شجاعی است یا یک مشتری. برای احتیاط، عکسهای چاپ شده و شیشهها را جمع کردم، و در کشو گذاشتم. بر خودم مسلط شدم و از تاریکخانه در آمدم. همسر اللهوردی، بقال محلمان، بود که آمده بود عکسهای نامزدی دخترش را ببرد.
هنوز دو ساعتی تا آمدن آقای شجاعی وقت بود. برگشتم تاریکخانه و باقی عکسها را چاپ کردم. با چاپ هر کدام دلشورهام افزونتر میشد. نمیدانستم این دردی بود که از درون عکسها به جانم تراوش میکرد یا ترس از لو رفتن و گیر افتادن بود. شاید بیش از این هر دو، نگران قادر بودم که لابد تمام روز دور و بر دانشگاه پرسه میزد تا به قول خودش کفتر چاهی شکار کند. این یکسالی که میشناختمش این چهارمین یا پنجمین بار بود که از اینجور عکسها برای چاپ میآورد. هر بار البته یکی دو تا عکس بیشتر نبود، نه مثل حالا سه حلقهی کامل. هیچوقت پیش نیامد ازش بپرسم برای چه این عکسها را میگیرد، و چکارشان میکند. مطمئن بودم امکان فروش آنها را ندارد. حتی جرات نمیکرد به کسی نشانشان دهد. خرج ظهور و چاپش هیچ، من قاچاقی ترتیبش را میدادم، ولی باید پول فیلم خامش را خودش میداد، آنهم با آن دست تنگی که او داشت.
عکسهای چاپ شده را در کیف مدرسهام گذاشتم، و به محض آمدن آقای شجاعی، به این هوا که درسم امشب سنگین است، دخل را تحویلش دادم و زدم بیرون. سر راهم یک بسته اشنو، و مقداری نان و پنیر و حلوا ارده برای شام مادرم خریدم و به خانه رفتم. مادرم به جای اتاق، مثل همیشه روی آخرین پله نشسته بود و منتظر جیره سیگارش بود. مدتی بود یک بسته سیگار را به غروب نمیرساند، ولی انتظار سیگار بیشتری هم از من نداشت. فقط تا مرا میدید، چه یک ساعت دیر میآمدم و چه دو ساعت زود، میگفت "چشمم به در سفید شد، چقدر دیر اومدی هادی جان" و پاکت اشنو را قاپ میزد، و تا یک نصفه سیگار را در جا نمیکشید از سر پله بلند نمیشد. سیگار را که به دستش دادم، نان و پنیر و حلوا را لای سفره پیچیدم و کیفم را گذاشتم توی اتاق و گفتم: من امشب شام بیرون میخورم، مامان. شامتو بخور و منتظر من نباش.
لزومی نداشت بگویم امشب کلاسی در بین نیست. برایش فرق زیادی نمیکرد. یعنی به حرفم دقت نمیکرد تا فرقش را درک کند. چنان درگیر ذهنیات خودش بود که حضور مرا به سختی احساس میکرد. وقتی از خانه آمدم بیرون، سرمای هوا سخت گزنده بود. تا میدان فوزیه را تقریبا به دو طی کردم، و از آنجا با اتوبوس به طرف دانشگاه رفتم. پلیس، خیابان شاهرضا را از چهارراه پهلوی به بعد بسته بود، و اتوبوس میباید از خیابانهای فرعی به میدان 24 اسفند میرفت. سر چهارراه پهلوی، پریدم پائین و باقی راه تا جلو دانشگاه را از میان مردمی که در پیاده رو ازدحام کرده و با احتیاط در مورد حادثه دانشگاه پچ و پچ میکردند، عبور کردم. با هر قدم که به دانشگاه نزدیکتر میشدم، فضا سنگینتر میشد. پلیس مسلح، با فاصله یک سنگرَس، به موازات نردههای دانشگاه، تقریبا در وسط خیابان شاهرضا، صف کشیده بود. عبور از پیادهروی جلو دانشگاه بکلی ممنوع بود. پیادهرو مقابل اما مملو از جمعیتی بود که به تماشا آمده بودند و با اخطار هر افسری قدری جابجا میشدند تا نشان دهند که در حال عبورند.
هوا هر چند هنوز روشن بود اما من از آن فاصله جز ازدحام دانشجویان در پشت نرده ها چیز بخصوصی نمیدیدم. در واقع بیش از آنکه به حادثه توجه داشته باشم، دنبال قادر میگشتم. کمی که پیشتر رفتم توجهم به دروازهی بزرگ دانشگاه جلب شد. مردم سعی داشتند تا آنجا که میتوانستند قد بکشند تا دروازهی ورودی را ببینند. آنچه از بالای کلاه خُود پاسبانها میشد دید، به اتوموبیل نیم سوختهای میمانست، که بر دروازه آویخته شده بود. شاید هم عوضی میدیدم.
هر چه چشم گرداندم نشانی از قادر نیافتم. فضا سخت سنگین و نفسگیر بود. دانشجویان که حالا همچون توده سیاهی بیش نبودند، نه شعاری میدادند و نه حرکتی داشتند. پلیسها هم مثل مجسمه ایستاده بودند. تنها حرکتی که دیده میشد رفت و آمد موقر چند افسر بود که در فضای خالی میان صف پاسبانها و مردم تماشاگر در پیاده رو، بالا و پائین میرفتند، و گهگاه با اشارهی تعلیمیشان مردم را به حرکت وا میداشتند. فضا چنان سنگین بود که مسلما نمیتوانست زمانی طولانی ادامه یابد. همانطور هم شد. در یک لحظه، پانزده بیست پسر جوان با زنبیلهای بزرگی که بر شانه داشتند، از میان مردم تماشاگر کنده شدند، ناغافل صف منظم پلیس را بریدند، و با سرعتی باور نکردنی خود را پای نردههای دانشگاه رسانند، و با حرکتی همآهنگ زنبیلها را دور سرشان تاباندند و با همهی قوا آنها را به درون محوطه دانشگاه پرتاب کردند. زنبیلهای سر بسته، مثل پرندگانی جهیده از تخته پرش، چرخزنان بر فراز نردههای فلزی دانشگاه پر کشیدند و آنسوتر فرود آمدند.
انگار بمبی در میان منفجر شده باشد، همه چیز یکباره بهم ریخت. دانشجویان با فریاد شادمانه زنبیلها را در هوا ربودند. صف پلیس از هم گسیخت و باتومها بر سر و دست و پای پانزده بیست نفر از جان گذشتهای که به خاطر حمایت از اعتصاب دانشجویان برایشان زنبیلهای پر از ساندویج آورده بودند فرود آمد. جوانها سرهاشان را لای بازوانشان پنهان کرده بودند و وسط شاهرضا با هر ضربه باتوم به خود میپیچیدند. تماشاگران با همه وجود برای جوانها ابراز احساسات میکردند ولی کسی جرات نمیکرد به کمکشان بشتابد. در همین لحظات پر جوش و خروش بود که قادر را دیدم. کنار جوی پهن خیابان زانو زده و سرش را به جلو خم کرده و صورتش را تا پیشانی در یقه پالتوش فرو برده بود. نُک عدسی دوربین هاسل بلادش، بفهمی نفهمی از لای دو دکمه پالتو سربازی وصله پینهایش بیرون بود، و نشان میداد که سخت در کار شکار کفتر چاهی است.
□□□
[جزوههای قبلی: (جزوه یک) - (جزوه دو) - (جزوه سه) - (جزوه چهار) - (جزوه پنج)]