January 31, 2007

آلبوم خصوصی - جزوه پنج

[جزوه‌های قبلی: (جزوه یک) - (جزوه دو) - (جزوه سه) - (جزوه چهار)]

با قادر قرار گذاشتم شبانه با استفاده از دوربین و چراغ و سه پایه استودیوی عکاسی سایه، از روی عکس‌های لختی مجله خارجی عکس بگیریم و با کیفیتی خوب تکثیرشان کنیم و برای توزیع در اختیار رشید بگذاریم.

مجله را خود رشید به قادر داده بود و می‌گفت عمویش که بازرگان است آنرا از ترکیه خریده و با خود آورده است. قرار شد مخارج داروی ظهور و چاپ و کاغذ عکاسی را من و قادر شریکی از جیبمان بپردازیم و درآمدش را با هم نصف کنیم.

            پنهان از دید آقای شجاعی، همان شبانه از روی شش عکس مجله، هر کدام پنجاه تا چاپ کردیم و قادر همان فردا آنها را به رشید تحویل داد، اما سه ماه طول کشید تا رشید بالاخره نَم پس داد و ما زورکی مخارجمان را در آوردیم. بی‌آنکه دلیل روشنی داشته باشم از قادر خواسته بودم اسمی از من و عکاسی سایه پیش رشید نبرد.

            خودم اما یک بار اتفاقی با او رو به رو شدم. در پارک شهر، کنار قادر ایستاده بودم که جوانکی شانزده هفده ساله، که اندام ریزه‌اش او را کوچک‌تر نشان می‌داد، در حالیکه پاره سنگی را با پا به جلو می‌راند به ما نزدیک شد. یک جفت کفش کتانی، که سر شست هر دو لنگه‌اش سوراخ بود به پا، و لباس نیمداری که برای زمستان زیادی سبک بود به تن داشت. وقتی چشمش به قادر افتاد سنگ را با ضربه ای محکم به طرف باغچه شوت کرد و به طرف ما آمد. پیش از اینکه رشید به ما برسد قادر ندا را به من داد که او کیست. من را هم سرسری به رشید معرفی کرد، و حرفی از اینکه در عکاسی هستم به او نزد. رشید که تیزی و هشیاری از نگاهش می‌بارید، به قادر گفت خبر خوشی برایش دارد. "عموم همین دیروز رفت انگلیس."

            منظورش این بود که به زودی یک مجله لختی بدستش خواهد رسید. قادر با متلکی که رشید زیر سبیلی در کرد پاسخش را داد: "از اولی که چیزی به ما نماسید!" رشید حرفش را نشنیده گرفت و از من پرسید بچه‌ی کدام محله‌ام. "بچه‌ی طرف‌های فوزیه." هم راست بود هم دروغ. من بچه شهناز بودم، یا فعلا بچه مفت‌آباد. هر چند هر دو محله از توابع فوزیه بودند. نمی‌دانم حرفم را باور کرد یا نه. شاید هم فوزیه را درست و حسابی نمی‌شناخت. 

           پیش از اینکه عموی رشید از انگلیس برگردد و آن مجله لختی بی‌نظیر را برایش سوغات بیاورد، من چنان درگیر دلم شدم که دیگر هیچ عکسی علاجم نمی‌کرد.

            حول و حوش ظهر بود. با اینکه آفتاب روی خیابان و خانه‌ها پهن شده بود هوا همچنان سرد و نچسب بود. من لقمه‌ای نان و کالباس به نیش کشیده بودم، و مثل همه‌ی بعد از ظهرهای خدا، سرم خلوت، و پشت چشمم سنگین بود. کار مداوم روزانه، حضور منظم در کلاس شبانه، و بی‌خوابی‌های طولانی برای عقب نماندن از درس، رُسّ‌ام را کشیده بود. این بود که ظهرها، تا لقمه از گلویم پائین می‌رفت، بی‌آنکه سرم را به جائی تکیه بدهم چشمانم را هم می‌گذاشتم، و همانجا پشت میز چرتی می‌زدم. اگر صدای زنگوله، چُرتم را پاره نمی‌کرد، نیمساعتی سیخَکَی می‌خوابیدم، و سبک می‌شدم. دیگر تا بوق سگ آماده‌ی دویدن بودم. آن روز ظهر اما، هنوز چشمم درست و حسابی گرم نیافتاده بود که صدای زنگوله‌ی در آمد. چشمم را که باز کردم دیدمش. مثل یک عکس قدی، در چارچوب در قاب شده بود. موهای فرفری بلندش را از دو سو روی شانه‌اش ریخته بود، و دست راستش را به بند بلند کیفش گرفته بود. پالتو تیره و ضخیمی روی لباس ارمک مدرسه‌اش پوشیده بود، و دماغش از سوز سرما سرخی می‌زد.

            بی‌اختیار، انگار اربابم وارد شده باشد، از جا پریدم و سلامش کردم. مرجان، که البته اسمش را هنوز نمی‌دانستم، خودش را جمع و جور کرد و بی‌آنکه جواب سلام مرا به درستی بدهد، کیف سنگینش را از روی شانه‌اش برداشت و بین دو پایش نگهداشت، و با صدائی که بگوش من به آوای قناری می‌مانست گفت "می‌خواستم شیش تا عکس شیش در چهار، بندازم برای کارنامه."

            بر خودم مسلط شدم و انگار اصلا او را به جا نیاورده‌ام گفتم "بفرما یک لحظه بنشین تا استودیو رو آماده کنم"، و یکی از دو مبل چرمی را نشانش دادم. پیش از اینکه مرجان روی مبل بنشیند به استودیو رفتم و فیلم را در دوربین گذاشتم. چهارپایه را بی‌دلیل کمی پس و پیش کردم، و دور و بَر استودیو را برای اطمینان از نبودن چیزی که نمی‌دانستم چیست دید زدم. وقتی خیالم راحت شد، نگاهی به خودم در آینه‌ای که برای مشتری‌ها در استودیو آویزان کرده بودیم تا پیش از ثبت شدن در آلبوم ابدیت، آخرین دست را به چهره‌اشان ببرند، انداختم. قیافه‌ام همان بود که نیمساعت پیش بود، فقط چشمم کمی دودو می‌زد. از شوق بود یا گُه‌گیجه، نمی‌دانستم. فقط می‌دانستم به خاطر مشتری تازه‌ای بود که حالا روی مبل، در دفتر نشسته بود و انتظار مرا می‌کشید. بالاخره در حالیکه نفس در سینه‌ام سنگینی می‌کرد در را باز کردم و از او دعوت کردم به استودیو بیاید.

           مرجان پالتوش را به رخت‌آویز آویخت و کیفش را به سه‌پایه دوربین تکیه داد و رفت جلو آینه. از پشت، انگار یک خروار مو داشت. اگر گیسش مثل پر کلاغ مشکی نبود فکر می‌کردم مثل دختر دهاتی‌ها یک پشته کَمَل را به سرش گرفته است. سرسری مویش را جلو آینه پس و پیش کرد، و روی چهارپایه‌ی چرخان، جلو دوربین نشست. وقتش بود که هم لفتش بدهم و هم اوج دقت و دانش عکاسی‌ام را به نمایش بگذارم. گفتم "ببخشین"، و از پشت دوربین رفتم طرفش، و پشت سرش ایستادم. "یکدقیقه بلند شین." مرجان از جا برخاست و پشته‌ی مویش، مثل یک خرمن سنبله‌ی گندم تازه نوچ زده، به صورتم کشیده شد. خم شدم و نشستنگاه صندلی را چرخاندم تا بلندتر شود. بعد گفتم "بفرما بنشین." و خودم رفتم پشت دوربین تا ببینم خوب است یا نه. خوب بود. برگشتم چراغ پانصد را پشت سرش روشن کردم و پایه‌اش را کمی بالا و پائین بردم. حالا ترکه‌های نور مثل نخ زربَفت، از شکنج‌های ریز مویش عبور می‌کرد و همچون پودی زرین در تار شبق گیسویش بافته می‌شد.

            نرمه نوری از چراغ دویست و پنجاه، به گونه راستش تاباندم، و برای اولین بار چتر سفید را در مقابل چراغ سمت چپش آویختم تا اختلاف نور محسوسی در دو گونه‌اش ایجاد کنم. نه طبق معمول از او خواستم شانه‌اش را به راست برگرداند، و نه دستم را سمت چپ دوربین نگهداشتم تا به آن چشم بدوزد. گذاشتم همانطور آزاد بنشیند، و به هر کجا که می‌خواهد نگاه کند. حالا در قاب تصویر من، مرجان تازه‌ای بود که باید بر طلقی آغشته به نیترات نقره ثبت می‌شد. و شد. با فشاری بر یک دکمه. در کمتر از یک صدو بیست و پنجم ثانیه.

            آمد از جایش بلند شود گفتم اجازه بدهد یک بار دیگر هم بگیرم. "مگه خراب شده؟" "نه، ولی ممکنه زیادی قشنگ شده باشه!" خندید و فکر کرد دارم شوخی می کنم. آمد دوباره بلند شود که گفتم "جدی می‌گم، عکس کارنامه باید ساده باشه. ممکنه قبول نکنن." با لبخندی از ناباوری روی چارپایه نشست و پرسید: چه چیزش ساده نبود؟

            در حالیکه فیلم تازه‌ای در دوربین می‌انداختم گفتم: کار نورپردازی من، و مدل نشستن شما. یک دقیقه بیشتر طول نمی‌کشه. 

            چتر سفید را از جلو چراغ دویست و پنجاه برداشتم و پایه چراغ پانصد را کمی بالا بردم، و سرش را رو به دیوار گرداندم تا از جلوه‌ی خرمن گیسویش بکاهم، و عکس بعدی را مثل میلیون‌ها عکس کارنامه‌ای، در حالیکه مرجان شانه‌اش را به راست گردانده و نگاهش به کف دست چپ من بود، انداختم. 

            وقتی داشت پالتوش را می‌پوشید نگاهی به ساعت دیواری انداخت، و انگار دیرش شده باشد گفت "اوا، چه زود ساعت دو شد." "باید برگردین مدرسه؟" مرجان با تعجب پرسید: مدرسه؟ نه دبیرستان‌ها همه تق و لقن.

            گفتم امروز صبح از رادیو شنیده‌ام که دانشجویان دانشگاه تهران اعتصاب کرده‌اند، اما نمی‌دانستم دبیرستان‌ها هم تعطیل‌اند. پس من هم خوشبختانه کلاس شب نداشتم! این حرفها را بیشتر برای این زدم که مرجان بداند کلاس شبانه می‌روم. اما او دنبال حرف را نگرفت و دوباره در حالیکه پابپا می‌شد به ساعت دیواری نگاه کرد. همانطور که مشغول نوشتن قبض بودم، مثل فرفره هر سوالی که داشتم کردم. او هم با همان سرعت پاسخم را داد. تعجیل او باعث شد نه من نگران پرسش‌هایم باشم، و نه او نگران پاسخ‌هایش. کلاس دوم دبیرستان پورانداخت در خیابان ری بود، و در یکی از کوچه‌های فرعی سنگلج زندگی می‌کرد. می‌خواستم باز هم سئوال کنم که ورود یک مشتری، و صدای خنده‌دار زنگوله نگذاشت. مرجان با پوزخند گفت "چه بانمک!" برای اینکه نشان دهم کار منست گفتم "اختیار دارین." قبض را به دستش دادم. "کی حاضر می‌شن؟" گفتم "آخر هفته"، و بی‌دلیل از جایم بلند شدم. مرجان تابی به گیسویش داد و پیش از اینکه از در خارج شود گفت: پس تا پنجشنبه!

            طاقت نداشتم. کاش گفته بودم فردا حاضر است! تا پنجشنبه سه روز دیگر راه بود. عکس‌ها را همان شب ظاهر کردم. صبح اول وقت وقتی قادر آمد تا چند دانه عکسی را که دیروز در پارک شهر انداخته بود ببرد، سری اول عکس‌های مرجان را نشانش دادم. انگشت به دهان روی میز کارم خیمه زد و به عکس‌ها خیره شد. عکس‌ها هنوز بُرش نخورده بودند. شش تا یکجور، چسبیده به هم. قادر هنوز در بحر عکس‌ها بود. "چه نور قشنگی به موهاش تابوندی!"

            مغرورانه تکیه کلام خودش را به کار بردم: پس چی فکر کردی!

            پالتو سربازی کهنه‌اش را در آورد و روی مبل انداخت و در حالیکه گردن بی‌قاعده درازش را تکان تکان می‌داد گفت "خودت پس چی فکر کردی!" و همزمان از خورجین چرمیش سه حلقه فیلم درآورد و روی میز گذاشت. "بفرما!"

            آمدم برشان دارم، دستش را گذاشت روی دستم، و با صدایی آرام و محتاط گفت "جلو اربابت چاپشون نکنی‌ها." "یعنی...؟" نگذاشت حرفم تمام شود. "دارم برای باقیش میرم جلو دانشگاه." و از خورجینش چهار پنج حلقه فیلم خام درآورد و نشانم داد و سر جایشان گذاشت. تازه ملتفت شدم چه می‌گوید. با دلشوره‌ایکه ناگهان به جانم افتاد، حلقه‌ها را در کشوی میزم گذاشتم. قادر پالتو سربازی وصله پینه‌ایش را تن کرد و یقه‌اش را بالا زد و دکمه‌های درشتش را بست، بطوریکه دوربین و خورجین و بند و بساط دیگرش زیر آن پنهان ماند.

            باز هم طاقت نیاوردم. همانروز تا سرم خلوت شد هر سه حلقه را ظاهر کردم و قبل از چاپ، تک تک شیشه‌های منفی را روی میز رتوش وارسی کردم. حلقه‌ی اول تماما از پشت شیشه یک اتوبوس گرفته شده بود. در تمام آنها، با کمی اختلاف زاویه، صفی از پاسبان‌های باتون به دست، با کلاه خُود و سپر، پشت به دوربین، رج زده بودند. آنسوتر نرده‌های فلزی دانشگاه بود و پشت میله‌ها تا چشم کار می‌کرد دانشجو بود که در هم می‌لولیدند. چندین شعار پارچه‌ای به نرده‌ها نصب بود که از روی شیشه منفی قابل خواندن نبود.

□□□

[جزوه‌های قبلی: (جزوه یک) - (جزوه دو) - (جزوه سه) - (جزوه چهار)]

Posted by reza at January 31, 2007 03:47 PM
مطالب مرتبط
Comments

bad az koli vaqt ye dastan e irani mikhoonam ke bisabrane montazere baqiyash hastam!!!! haqiqatan nasr e shiva va ravani darin! dast marizad!!!:))))

Posted by: sahar at February 2, 2007 01:08 PM
Post a comment









Remember personal info?