فیلم تازهی "الخاندو گونزالس اینیارتو"، کارگردان چهل و سه سالهی مکزیکی، و خالق فیلم صاحب سبک "عشقهای سگی"، را بالاخره دیشب دیدم؛ فیلمی که جشنوارههای هنری اروپائی را همچون "جشنواره کن"، همانقدر تسخیر کرد که "جشنوارهی گلدن گلاب"، که مقدمهای محسوب میشود بر جشنوارهی اسکار، (و پیش بینی من، یا محافظهکارانه تر، امید من این است که این فیلم جایزه اسکار را نیز ببرد.)
ظاهرا عنوان این فیلم، یعنی "بابل"، ترجمهناپذیر به نظر میآید، چرا که نه تنها در زبان فارسی که در زبانهای دیگر هم همان "بابل" نامیده میشود. یکی از معانی لغت "بابل" که ریشه در همان نام بابل، پایتخت بابلیون دارد، در زبانهای اروپائی درهم تنیده شدن صداهای مختلف است. همهمهی است که از اختلاط زبانهای مختلف ایجاد میشود وقتی هیچکدام از دیگری قابل تمیز نباشد: مثل زبان این فیلم که مخلوطی است از عربی و اسپانیائی و انگلیسی. همهمهای است که از طنین این صداهای مختلف در برج بابل میپیچد: مثل قصهی این فیلم که حاصل طنین سه قصهی متفاوت است. همهمهای است که در بازار سر پوشیدهی شهر بابل میپیچید، که محل تلاقی بازرگانان سرزمینهای دیگر بود: مثل شخصیتهای این فیلم که در قصهای غریب از ژاپن به مراکش، از مراکش به آمریکا، و از آمریکا به مکزیک پیوند میخورند.
از قصه فیلم حرفی نخواهم زد. و نه از قدرت قلم فیلمنامهنویس، و تسلط چشمگیر کارگردان، که توانستهاند یک سینمای پرحادثه را به یک سینمای تفکر برانگیز پیوند بزنند (آیا راز موفقیت این فیلم در دو جشنواره متفاوت چون "کن" و "گلدن گلاب" در همین کیفیت نهفته نیست؟) در این یادداشت به همین بسنده میکنم که شما را به دیدن این فیلم زیبا ترغیب کنم، و بگویم که گرچه لغت بابل به معانی "اختلاط" و "اشتباه" نیز به کار میرود، و در بافت قصهی این فیلم هم "اختلاط" و "اشتباه" نقش تعیین کننده دارند، اما اگر قرار بود من عنوان این فیلم را به فارسی امروز برگردانم، "هَمهَمه" را ترجیح میدادم.
چند روز پیش موفق شدم فیلم را ببینم و شاید بتوانم بگویم یکی از تاثیر گذار ترین فیلم ها را دیده ام و امروز چقدر نا امید شدم وقتی دیدم فقط موسیقی فیلم جایزه اسکار را از آن خود کرد...حیف این فیلمنامه ! البته باید فیلم اسکورسیزی را دید و قضاوت کرد.
به نظر من هیچ نیازی به برگردان نام این فیلم به فارسی نیست یاد بگیریم اصل هر چیز را حفظ کنیم.تغییرنام دادن این فیلم لطمه ی بزرگی به ساختار آن وارد میکند.بگذارید آدمها کمی حس ساده انگاریشان را فراموش کنند ودر پی درک سابقهی تاریخی خود باشند.
یک نکته به یادم آمد .وقتی پیرزن مراکشی در صحنه ای از فیلم بر بالین زن امریکایی سوره ی حمد را میخواند اشک ریختم . دینداری تنها زبان مشترک انسانهاست.
خيلي دوست دارم اين فيلم را ببينم و يا نسخه دي وي دي انرا داشته باشم. خواهش ميكنم چنانچه كسي در اختيار دارد با من تماس بگيرد. متشكرم اميد
Posted by: omid at February 5, 2007 03:40 PMسلام . من هم از ديدن اين فيلم لذت بردم و در گيري مردم در شرايط اجتماعي و جغرافيايي مختلف آنهم در يك فيلم كمتر از 3 ساعت خيلي برايم جالب بود و قشنگترين صحنه ها براي من درگيري دختر ژاپني بود با اجتماع پيرامونش .
يك نكته جالب چند روز پيش در آرك لايت بودم و ديدم دو نفر خيلي جدي دارند در رابطه با اين فيلم صحبت ميكنند بسيار روشنفكرانه و يكيشون فكر ميكرد مراكش در آسياي ميانه است !!!!!!!
روشن تر از خاموشي چراغي نديدم
و سخني به از بي سخني نشنيدم
بايزيد
سلام. اگر اشتباهنکنم اسم ِ فیلم از افسانهء قدیمی ِ "برج ِ بابل" (از داستانهای ِ انجیل) گرفته شده (بهعنوان ِ مثال http://en.wikipedia.org/wiki/Tower_of_Babel ). بر طبق این افسانه تمام ِ مردم روی زمین به یک زبان صحبتمىکردند تا زمانی که فرمانروایی (نمرود؟) با متحدکردن همهء زمینییان تصمیممىگیرد برجی بسیاربلند بسازد، آنقدر بلند که به آسمان و به خدا برسد. خدا بر این کار ِ اهل ِ زمین خشممىگیرد و کاری مىکند که زبانها مختلفشود تا کار نافرجام بماند. از آن زمان زبان ِ انسانها گونهگون مىشود.
واژهء " [برج] بابل" کنایهای شد از ناهمزبانی و دیگری را درکنکردن. مطمئننیستم ولی شاید عنوان اشارهای باشد به این موضوع (بهخصوص در سطح جهان). دراینصورت شاید "گـُنگآباد" برابر بهنسبت مفهومیباشد ولی مطمئننیستم از نظر ِ سینمایی زیاد جذابباشد. بهعنوان ِ نقطهءشروع برای پیداکردن ِ عنوان ِ فارسی شاید "سرزمین ِ غریبهها" بدنباشد. امیدوارم دیگران برابرهای ِ بهتری پیشنهادکنند.
شادباشید.
Posted by: Pejman at January 30, 2007 11:04 AM