[جزوههای قبلی: (جزوه یک) - (جزوه دو) - (جزوه سه)]
قادر از همان روز اول با من عیاق شد. وقتی آمد عکاسی عکسهایش را ببرد گردن درازش را اینسو و آنسو گرداند و استودیو و تاریکخانه را کنجکاوانه دید زد و عکسهای قاب شده بر دیوار را برانداز کرد.
میخواست خرج ظهور و چاپ حلقه فیلمش را بدهد، نگرفتم. گفتم به قشنگی عکسی که از من و عشقم گرفته بود، در! پشت تک تک عکسها مُهر عکاسی سایه را زدم. گفت یکی از عکسهای خودم با دخترک را به او بدهم. به جای یکی، دو تا مُهر پشت عکس کوبیدم و به دستش دادم.
دو جمعه دیگر هم به پارک شهر سر زدم تا قادر را ببینم. با عکسها در جیب بغل کتم، ته دل امیدوار بودم دخترکی که باعث آشنائی من و او شده را نیز پیدا کنم. ولی نه نقشش را بر روی شیشهی قدی فرش فروشی مقابل ایستگاه اتوبوس دیدم، و نه خودش را در خیابان سنگلج، و یا در پارک شهر. بار سوم که قادر را دیدم از او خواستم شنبه عصر به عکاسی بیاید تا با ارباب من آشنا شود. من با آقای شجاعی صحبت کرده بودم، و او هم بدش نمی آمد برای ظهور و چاپ عکسهای قادر با او معامله کند.
دیگر قادر را هر روز، و یا دست کم یکروز در میان میدیدم. با آن گردن لقلقوی دراز و لباس مندرس وصله پینهایش، اول صبح میآمد عکاسی تا عکسهای روز پیشش را که من شب گذشته، بعد از بازگشت از کلاس شبانه، چاپ کرده بودم با خودش ببرد. او غروبها، وقتی آفتاب میپرید، مستقیم از پارک شهر به عکاسی میآمد و حلقه فیلمها را به آقای شجاعی میداد. من آن ساعت سر کلاس شبانه بودم. معمولا بعد از شام، و یا اگر کلاسم طولانی نمیبود پیش از رفتن به خانه، سری به عکاسی میزدم و عکسها را برای صبح آماده میکردم. اگر درسم سنگینتر بود میتوانستم صبح زود بیایم و کار را آماده کنم. کلید عکاسی، و اجازه رفت و آمد در هر ساعتی که لازم بود را از اربابم داشتم.
بخش پنهان و غیر رسمی کار من با قادر، که قبلا اشارهای به آن کردهام، یکماهی پس از رسمی شدن کار قادر با عکاسی شروع شد. من هنوز در تاریکخانه داشتم عکسها را چاپ میکردم که صدای زنگوله را شنیدم. بیرون نیامدم چون مطمئن بودم قادر است. قادر تلنگری به تاریکخانه زد تا ورودش را اطلاع دهد. گفتم چند لحظه منتظر بماند تا عکسها را از تشتک ثبوت بردارم و زیر آب بشویم. کار که تمام شد چراغ را روشن کردم. قادر آمد تو و عکسهایش را که داشتم روی بند خشککن میآویختم، یکی یکی نگاه کرد. انگار دنبال عکس بخصوصی میگشت. پیدایش کرد. عکس خیس و آبچکان را از گیره رها کرد و جلو چشم من گرفت. با لبخندی که همه صورت نحیف و باریکش را میپوشاند گفت یک کفتر چاهی برات شکار کردم!
گوشه عکس را گرفتم و با دقت براندازش کردم. سمت چپ عکس نردههای آهنین پارک بود که اریب تا میانه عکس کشیده شده بود. چند ماشین و یک گاری دستی واژگون شده در پشت نرده دیده میشد. بار گاری، به گمانم سیب گلاب، در خیابان ولو بود. سمت راست، که از بالای نرده دیده میشد، کمی تار افتاده بود. با اینهمه پاسبانی را میدیدم که باتومش را به هوا بلند کرده بود و درست در لحظه فرود آوردن بر گرده مردی بود که بر کف پیادهرو افتاده بود.
نگاهم را از عکس بر گرفتم و پرسان به قادر گرداندم. گفت: سهم آژان را نداده بود.
- چطوری انداختی؟
- از روی درخت. کَجَکی.
- اگه پاسبان میدید چی میشد؟ نترسیدی؟
قادر با خنده گفت: بازی اِشکنک داره!
صدای زنگوله، حرفمان را قطع کرد. عکس مشتری را که آماده بود دادم دستش و برگشتم به تاریکخانه.
قادر داشت دور عکسهای خشک شده را بُرش میزد. کارش که تمام شد با صدای آرام گفت "حالا یک دیدی هم به این بنداز خستگیت در بره!" عکس کوچکی از خورجین چرمیش در آورد و بدستم داد. دیده ندیده گفتم: عشق!
گفت: دوست داری مال خودت.
گفتم: لنگهاش رو دارم.
- از کجا میخری؟
- از همین بلیت بخت آزمائی فروش سر رسومات.
عکسی بود بسیار بد چاپ شده و پر از خط و خراش. تمام سایه روشن عکس اصلی به دلیل کپی روی کپی کردن از بین رفته بود و مثل ماست سفیدک میزد. با اینهمه هنوز هم هوسانگیز بود. زنی به تمامی عریان با موهای بور بلند، روی زمین زانو زده و باسن سفید و صافش را رو به دوربین گرفته بود. سرش را تا توانسته بود به سوی دوربین گردانده بود و با لبهای غنچه کرده، حالتی همچون تمنا داشت. یکی از پستانهای درشت و سفیدش از میان دو زانوی پا و بازوی دستش پیدا بود که به دستنبوی درشت و رسیدهای میمانست.
قادر چند عکس لختی دیگر هم از خورجین چرمیش در آورد. همه به یک قطع و اندازه. گفت آنها را از رشید، جوانکی که در پارک شهر با او آشنا شده، مجانی گرفته است. "از میدان ثریا تا تیردوقلو، و از چهارصد دستگاه تا دروازه شمیران، همه دستفروشها لختی هاشون رو از اون میگیرن."
- اصلش رو از کجا پیدا میکنه؟
- اصلش رو که خدا بیامرزه. ده بار کپی روی کپی میشه تا به دست مشتری برسه. لابد از خارجه میآد. نگاه، همه بور و سفید.
با صدای مجدد زنگوله، ورود یک جوان سر تراشیده که میخواست شش تا عکس شش در چهار برای برگه سربازیش بیاندازد، قادر عکسها را در خورجینش جا به جا کرد و مرا با مشتری تنها گذاشت.
فردایش دست پرتر آمد. هنوز اوائل عصر بود و من انتظار او را نداشتم. گردن لقلقویش را شادمانه تکان داد و از خورجین چرمیش سه حلقه فیلم در آورد و گفت: امروز روز شانس بود. هم برای من و هم برای تو.
هیجان زده پرسیدم از دخترک خبری دارد. در حالیکه یکی از حلقه ها را نشانم میداد گفت: پس چی فکر کردی؟
حلقه فیلم را از دستش قاپ زدم و گفتم همانجا پشت میز، جای من بنشیند تا پیش از اینکه آقای شجاعی بیاید ظاهرش کنم. و خودم پریدم رفتم تاریکخانه. در زیر نور سرخ اتاقک، یکبار دیگر، باززائی دوباره واقعیتی که در یکهزارم ثانیه از جهان دزدیده شده بود را، لحظه به لحظه، مشاهده کردم.
قادر دو عکس از دخترک گرفته بود. یکی دخترک را در حالیکه کیف مدرسه را به شانهاش آویخته و به درخت پر شکوفهای تکیه داده بود نشان میداد، و دیگری همان بود که مرا از تاریکخانه بیرون جهاند و واداشت قادر را در آغوش بکشم و گونههای گودافتاده و خاک گرفتهاش را ببوسم. "چه جوری انداختیش؟"
- خیلی ساده. اولی رو که خودش خواست. داشت از مدرسه میرفت خونه. دخترهای دیگه هم بودن. انگار مدرسهشون زودتر تعطیل شده بود و اونها بجای رفتن خونه، ریخته بودن توی پارک شهر. از چند نفر دیگرشون هم یکی یکی و چندتا چندتا عکس گرفتهام.
منظورم دومین عکس بود. عکسی درشت که تقریبا از پشت سر او گرفته شده بود. موهای فرفری پر پشتش سمت چپ عکس را پوشانده بود. نیمرخ ظریف صورتش، که حالا با لبخند شرمگینی شیرینتر شده بود، به روشنی در عکس دیده میشد. نگاهش به عکسی بود که در دست داشت. بخشی از عکس، پشت شانهاش پنهان بود، اما نه آنقدر که من آن را نشناسم. عکس من بود که بر یکسوی نیمکت نشسته به سرشاخه ها خیره بودم، و خود او، که پنهان از چشم من داشت مشتاقانه براندازم میکرد.
قادر گفت: وقتی بیعونه رو میگرفتم گفتم قیافه شما برام آشناست، قبلا ازتون عکس نگرفتهم؟ گفت نه. گفتم آها یادم آمد، از یکی از دوستانم عکس گرفتم که شما هم اتفاقی توی اون افتادین. فکر کرد چرند میبافم. گفتم بخدا راست میگم، خودش عکاسه و همین عکسها رو برام چاپ میکنه. همونطور که حرف میزدم عکس تو و خودش را از کیفم در آوردم و دادم دستش. چنان هیجانزده شد که پشتش رو به من کرد تا سرخی چهرهاش رو نبینم. من هم همینو میخواستم. دستم رفت روی ماشه و پیش از اینکه از بهت در بیاد، چکوندم وسط پیشونیش!
یکبار دیگر صورت قادر را بوسیدم و گفتم همین امشب همه عکسهایش را چاپ میکنم تا فردا صبح بیاید ببرد. با اینکه دو مشتری همان لحظه وارد شدند و من میباید به آنها میرسیدم، قادر منتظر ماند تا آنها را راه بیندازم. طوری پابپا میشد که فکر کردم میخواهد رازی را با من در میان بگذارد. سرم که خلوت شد، قادر از خورجین چرمیش یک مجله رنگی خارجی در آورد و با احتیاط به دستم داد و گفت: سر فرصت دید بزن، فردا با هم حرف میرنیم. و پیش از اینکه من بتوانم چشمم را از عکس برهنه روی جلد مجله بردارم عکاسی را ترک کرد.
□□□
[جزوههای قبلی: (جزوه یک) - (جزوه دو) - (جزوه سه)]