اگر آن سالها گذارتان به خیابان شهناز افتاده باشد حتما "عکاسی سایه" را میشناسید.
شاید برای تصدیق کلاس ششم دبستان، و یا دیپلم دبیرستانتان از آن سه پلهی کوتاه، که پیادهرو را به عکاسی سایه وصل میکرد پائین آمده باشید و در استودیوی کوچک ما، جلوی دوربین نشسته باشید. اگر پله ها از یادتان رفته باشد، حتما صدای زنگولهای که جایی در پشت در ورودی نصب شده بود، و با ورود و خروج مشتریها به صدا در میآمد را به خاطر خواهید آورد. مشتریها همیشه وقتی برای اولین بار وارد عکاسی سایه میشدند از این صدای خوشزنگِ نا منتظر، به خنده میافتادند. اگر هنوز عکسهای آن دورهتان را در آلبوم دارید نگاهی به پشت عکسها بیاندازید. مُهر بیضی شکل "سایه"، باید هنوز روی آن باشد، وگرنه پیش ما نینداختهاید.
کسانی که پس از آمدن من، به عکاسی مراجعه کرده اند حتما سلیقه مرا در تنظیم مبلهای کوچک چرمی، و میز شیشهای نظیفی که آلبومی از نمونههای عکسهای عکاسی سایه روی آن قرار داشت، و در نصب قابهای عکس به دیوارهای دفتر کوچک عکاسی، ستودهاند. پیش از من کسی که آنجا کار می کرد نه اهل ذوق بود و نه عشق عکس داشت. دستش هم گویا کج بود و همین آخرین کیفیت باعث شد تا بهمحض اینکه آقا باقر، که من عمو باقر صدایش میزدم، من را به اربابم معرفی کرد، اربابم عذر شاگرد بیذوقش را خواست و کارش را به من سپرد.
کسانی که نه برای مدرسه و نه برای کارت سربازی، و نه حتی برای عکس دامادی و عروسی پیش ما آمده اند هم بعید نیست عکاسی سایه را به یاد بیاورند. شاید برای کار دیگری از اتوبوس خط 10 که ایستگاهش درست جلو عکاسی ما بود پیاده شده باشند و تابلو ما را دیده باشند. شاگرد رانندهها به جای اسم اصلی ایستگاه میگفتند ایستگاه عکاسی سایه، از بس که تابلوی ما چشمگیر بود. سلمانی بغل دستی ما هم آدرسش را جنبِ عکاسی سایه مینوشت، مثل شعبه کوچک بانکی که همان سالها تازه سمت دیگر ما باز شده بود و آشنا و غریب نشانیش را بغل عکاسی سایه میشناخت.
اگر آن سالها اصلا طرفهای شهناز نیامده باشید باز هم ممکن است عکاسی سایه را بشناسید، البته اگر اهل پارک شهر رفتن بوده باشید. رفیق من قادر با آن دوربین کهنهی هاسل بلاد شش در نُهاش، که از بس سنگین بود گردن لقلقوی درازش را مثل گردن غاز خم میکرد، هر روز بعد از ظهر، بخصوص اگر هوا خوب بود، و جمعهها تمام روز، در پارک شهر ولو بود و از کسانی که برای هواخوری و ساعتی دوری از مشغله شهر به پارک پناه میبردند عکس یادگاری میگرفت. اگر هنوز آلبومتان را نگاهداشته باشید شاید پشت عکسی که با نامزدتان و یا با دوستان همکلاسیتان در یکی از آن روزهای آفتابی و درخشان تهران در پارک شهر انداختهاید مهر عکاسی ما را ببینید.
قادر عکسها را که میانداخت میآمد عکاسی و فیلم را به من میداد. من فیلمها را ظاهر و چاپ میکردم و به او پس میدادم. روز بعد قادر عکسها را در همان پارک شهر به صاحبانشان که بیعانه مختصری داده بودند میرساند.
قرار قادر با آقای شجاعی و ارباب من این بود که از هر عکس پنجزار به عکاسی ما بابت ظهور و چاپ بپردازد (قادر عکسی یک تومان با مشتری حساب میکرد). دوربین، مال خودش بود و فیلم را هم خودش میخرید. من فقط ظهور و چاپش را به خرج آقای شجاعی انجام میدادم. این بخش رسمی رابطه ما بود. بخش پنهان و غیر رسمی آن، که البته آقای شجاعی از آن بیخبر بود وگرنه پوستمان را میکند، فقط بین خودمان دوتا بود.
قادر را در واقع خود من به آقای شجاعی معرفی کردم. خودم هم تازه با او آشنا شده بودم. نه بچه محلیام بود و نه هم مدرسهایم. اصلا مدرسه نمیرفت. شش کلاس ابتدائی را خوانده و ترک تحصیل کرده بود و حالا نان آور خانواده اش بود. من هم کلاس نُه را که خواندم دیگر مدرسه را رها کردم و مشغول کار شدم. تحصیل را البته شبانه دنبال میکردم.
قادر را همانسال اولی که دستم در عکاسی سایه بند شد در پارک شهر شناختم. یکی از همان روزهای جمعه آفتابی و درخشان تهران بود. دنبال دختری که در صف اتوبوس اتفاقا نگاهم در نگاهش گره خورده بود افتاده بودم. لباس ساده گلریز ِ رنگ پریده اما تمیزی به تن داشت و موهای فرفری پر پشتش را بر شانهاش رها کرده بود. لباس من هم با اینکه داد میزد از کهنه فروشی فوزیه خریدهامش سوار تنم بود. نگاه ما در واقع نه مستقیم و رودررو بلکه از طریق بازتاب پر تلالومان در شیشه قدی یک فرش فروشی بزرگ در هم افتاد. جلو یک ایستگاه اتوبوس، منتظر ایستاده بودیم که هر دو همزمان خواستیم خودمان را در شیشه فرش فروشی، که در نور درخشان آفتاب به آئینهای شفاف میمانست، برانداز کنیم. تصویر چهره او در شیشه که بر پسزمینهی فرشی آویخته بر دیوار فروشگاه افتاده بود، بَل ِ مِسین میزد و اگر عبور گهگاهی وانتبارها و گاریدستیها بازتاب اندام باریک و ظریف او را بر نمیآشفت به نقشی زده بر قالی میمانست.
در اتوبوس اما از هم دور افتادیم و من شانس اینکه در اثر ازدحام و فشار بیرویه مسافران ناچار خودم را به او بچسبانم و با نگاهی پوزشخواه عطر چوبک را از پیراهن گلریزش استشمام کنم از دست دادم. دختر، ایستگاه سنگلج از اتوبوس پیاده شد و من هم به هوای او پایین پریدم. از آن دختر تهرانیها بود که با دست پس میزنند و با پا پیش میکشند. هر وقت تظاهر میکردم که دیگر از تعقیبش خسته شدهام پا سست میکرد و به بهانهای راه میداد تا به او برسم. تا میرسیدم اما، انگار سگ دنبالش کرده باشد پا تند میکرد و از من فاصله میگرفت. همینطوری مرا تا پارک شهر پی خودش کشاند.
توی پارک شهر روی یک نیمکت نشست و کتاب درسیاش را درآورد و در حالیکه به وضوح حواسش به من بود شروع کرد به درس خواندن. من آمدم کنارش نشستم. کنارش که نه، او یکسر نیمکت نشسته بود، من سر دیگرش. تا یک وجب خودم را به طرفش سُراندم کتابش را بست و بلند شد رفت روی نیمکت بعدی نشست. من اما از جایم تکان نخوردم. خواستم ببینم بالاخره چه میکند. حواسم را دادم به جاهای دیگر. همانوقت بود که هیکل لاغر و گردن لقلقوی قادر را که زیر سنگینی دوربین هاسل بلاد شش در نُه، مثل گردن غاز قوس برداشته بود دیدم. یک خورجین کوچک چرمی به کمربندش وصل بود که حلقههای فیلمهایش را در آن میریخت. لباس ژندهای به تن داشت و آرنج کت و سر زانوی شلوارش وصله پینه داشت. وقتی چشمم به او افتاد داشت آقایی را که با پیژامه کنار همسر و فرزندش در چمن نشسته بود قانع میکرد که از آنها یک عکس یادگاری بگیرد. بیآنکه به دخترک توجه کنم رفتم نزدیک قادر ایستادم. قادر داشت به مرد که بنظر میرسید قانع شده است میگفت جایش را کمی عوض کند و بیاید کنار بچهاش بنشیند تا سماور که حالا بخار لطیفی از آن خارج میشد در عکس بیافتد. مرد جابجا شد و قادر کمی پس و پیش رفت و بعد در حالتی بین ایستاده و زانو زده پاهایش را روی زمین صفت کرد و گوئی میخواهد با تفنگ ساچمهای گنجشک تیزپری را بزند ناغافل شلیک کرد.
کارش که تمام شد نگاهش به من افتاد. فکر کرد میخواهم عکس بگیرم. گفتم در عکاسی کار میکنم و میخواستم دوربینش را ببینم. بیآنکه تسمه دوربین را از گردنش در بیاورد آمد کنار دستم و دوربین را بسویم دراز کرد. چفتی را زد و در بالای دوربین با جهشی فنری باز شد. طوری کنارم ایستاد تا بتوانم از بالا به چشمی ِ دوربین نگاه کنم. من سر دوربین را همانطور که تسمهاش در گردن او بود طوری گرداندم که قسمتی از شنریز پیاده رو و نیمکتی که دخترک رویش نشسته بود در قاب دوربین قرار گرفت. قادر که سرش را کنار سر من گذاشته بود تصویر را دید. همزمان سرمان را بلند کردیم. آهسته و با کمی تردید پرسیدم آره؟ قادر که لبخند خفیفی حاکی از درک منظورم به لب داشت گفت پس چی فکر کردی؟
من دوربین را رها کردم و به سوی نیمکت روان شدم بیآنکه نگاهی حتی زیر زیرکی به دخترک داشته باشم . وقتی به نیمکت رسیدم آرام و بیاعتنا بر سوی دیگر نیمکت نشستم و با اینکه نگاهم به سرشاخههای تازه جوانهزدهی نهالهای صنوبر بود احساس کردم که قادر پیش از آنکه دخترک از جایش برخیزد اولین دیدار من با عشق آیندهام را بر ماندنی ترین سند موجود جهان ثبت کرد.
□□□
ببخشيد كه اين كامنت ربطي به اين پست نداره . در واقع مربوطه به "يك طبق زعفران". وقتي اون نوشته تونو خوندم خيلي دلم خواست كه فيلم نگين كيانفر رو ببينم. هم بخاطر تعريف هاي شما و هم بخاطر موضوع بكر فيلم. چند روز پيش لينك فيلم رو پيدا كردم. گفتم شايد دوست داشته باشين لينك رو براي خواننده هاتون بذارين. مطمئنم خيلي ها بعد از خوندن نوشته شما دلشون خواسته فيلم رو ببينن.
اينم لينك فيلم:
http://player.omroep.nl/?aflID=3620603
و طبق معمول : ممنون از نوشته هاي هميشه خوبتون
Posted by: nazly at January 22, 2007 10:25 PM