July 11, 2006

به چه می‌اندیشم؟

تک و تنها، در ناکجائی که ویرجینای آمریکا نامیده می‌شود، در کنار کلاس و درس و بحث و فحص، تا وقت گیر می‌آورم به اتاقم عقب می‌نشینم و رفیق تازه‌سال و ریزنقشم را روی زانویم می‌گذارم و از طریق صفحه درخشانش با بخشی از جهان، عزیزترینش برای من، رابطه می‌گیرم. از سایت‌های داخل ایران شروع می‌کنم و واکنش دل‌نگرانان دانشجو و فعالین حقوق بشر، در مورد تب تازه‌ی دردآشنایان هموطن، یعنی اعتصاب غذای سه روزه در همدردی با زندانیان سیاسی ایران را دنبال می‌کنم. بعد می‌آیم به "گویا" و از آن طریق به سایت‌های خارج ار کشور سر می‌کشم و نظر این و آن را می‌خوانم. نظر کسانی را که بی‌تابانه منتظر فرصتی هر چند کوچک هستند تا دستکم به بخشی از وظایفی که برای خودشان در مقابل وطن ستمدیده‌شان قائلند پاسخ گویند. و نیز نظرات دیگرانی را که با هر حرکتی، از هر سو و هر طریق، به مخالفت برمی‌خیزند. نه به حمابت از رژیم، که به خاطر بی‌ثمر دانستن آن حرکت. یا به دلیل عدم اعتماد به بانیان آن. و یا به ترکیبی از این دو.

            من اما در این گوشه از دنیا، به دور از این گفتگوهای فرساینده – و یا شاید هم سازنده-، به گوهر این اقدام می‌‌اندیشم. من به آن زندانیانی می‌اندیشم که وقتی از طریقی خبر می‌شوند که کسانی در این سو و آن سوی دنیا به خاطر همدردی با آن‌ها گامی برداشته‌اند چگونه سرشار از غرور می‌شوند و چه توشه‌ی پرباری می‌اندوزند تا ناروائی‌های زندان و زندانبانان را تاب بیاورند. من به آن قدرتمداران غاصبی می‌اندیشم که چگونه برای سه شب هم شده به راحتی خواب به چشمشان در نخواهد آمد. من به آن آینده‌ای می‌اندیشم که حرکاتی از این دست می‌تواند زمینه‌چین‌اش باشد: آینده‌ای که در آن مخالفان دیکتاتوری در هر نام و شکلش، در صف متحدی درآیند و یک صدا جامعه‌ای آزاد مبتی بر اصول شناخته شده‌ی حقوق بشر را برای ایرانمان بخواهند...

            و اما حالا، هر روز که به آخر هفته نزدیک می‌شوم، به این می‌اندیشم که من، به دور از محیط مالوف، در جائی که حتی یک ایرانی در آن سراغ ندارم، چگونه باید وظیفه‌ام را به سرانجام برسانم. اعتصاب غذا به تنهائی در دانشگاهی که نه یک استاد و نه یک دانشجوی ایرانی در آن است، و نه هیچکس خبری در این مورد شنیده است، باید برای همه سخت غریب باشد. به این می‌اندیشم که بلیتی بگیرم و به نیویورک پرواز کنم تا در کنار هموطنان دیگرم باشم. حتی امکان پرواز را هم از طریق همین رفیق روی زانویم چک کردم. نغمه‌ی مرخصی را هم با رئیس دپارتمان فیلم سردادم، البته غیر مستقیم، چون خودم تردید دارم که ترک دانشگاه در روزهائی که دانشجویانم در حال فیلمبرداری و مونتاژ هشت فیلم داستانی کوتاه، به طور همزمان زیر نظر من هستند، و هر ساعت به من نیازمندند، اصلا منطقی باشد. و نیز به این می‌اندیشم که به هر حال این فرصتی است که نباید از دست برود. البته تعجیلی نیست.  از حالا که دارم اندیشه‌هایم را می‌نویسم تا آخر هفته هنوز چند روزی برای پیدا کردن راه حل باقی است.

            ذهنم می‌رود به دو اعتصاب غذا که در زندان داشتم. اولی در تابستان 1355 بود. ما نُه نفر بودیم که به اتهام اخلال در نظم زندان سیاسی شماره یک قصر (تهران) برای ماه‌ها به عنوان تنبیه به زندان انفرادی کمیته، و بعد به زندان عادی قصر فرستاده شده بودیم. در هیمن زندان عادی قصر بود که ساواک زیر فشار صلیب سرخ که پایش به زندان‌های ایران باز شده بود ناچار شد ما نُه نفر را در یک اتاق بگذارد. فرصتی طلائی بود برای دیدار دوستان و رای زنی. ببینم کی‌ها با من بودند، اگر این ذهن خسته راه بدهد: شهاب لبیب بود، عباس سماکار بود و اصغر کهوند. دو تا از بچه‌های مجاهد هم بودند. عنایت ...، نه ذهنم یاری نمی‌کند. به هر حال اعتصاب غذای نامحدود اعلام کردیم و خواستمان بازگشت به زندان سیاسی بود. حدود یک هفته اعتصابمان ادامه داشت. پس از یک هفته، به خواستمان ر سیدیم. ولی به حای اینکه ما را به زندان سیاسی شماره یک، جائی که سال‌ها در آن بودیم ببرند، هر کدام را با سه ژاندارم مستقیما از همان زندان عادی به زندان‌های یکی از شهرهای دوردست تبعید کردند. عباس افتاد آبادان، شهاب افتاد خرمشهر، دبگران هم هر کدام به شهر دیگری افتادند، و من افتادم کرمان. یادم نمی‌رود چند نفر از ما که در گاراژ لوان‌تور منتظر حرکت اتوبوس‌هایمان بودیم، پیروزیمان را در کنار ژاندارم‌هایمان با خوردن آبِ خالی آبگوشت جشن گرفتیم!

            دومین اعتصاب غذا را در کرمان داشتم ولی در شرائطی به کلی متقاوت. سال 57 بود و ایران در تب انقلاب می‌سوخت. بند کوچک زندان سیاسی کرمان که نزدیک به دو سال من تنها زندانی سیاسی با سابقه‌اش بودم حالا پر از دانشجویان تازه نفس بود. امیر ممبینی، که در زندان تهران با هم بودیم هم حالا به کرمان تبعید شده بود و من را از تنهائی در آورده بود! وقتی خبر تیراندازی در میدان ژاله را شنیدیم من و او و هفت هشت زندانی محلی، تصمیم به اعتصاب غذای محدود، صرفا برای اعلام همدردی با بازماندگان فاجعه گرفتیم که بازتاب چشمگیری داشت...

            و حالا در آستانه‌ی سومین اعتصاب غذا به این می‌اندیشم که کجا و چگونه به این مهم بپردازم که تاثیر بیشتری بر روحیه انسان‌های شریفِ مانده در بند داشته باشد.

Posted by reza at July 11, 2006 06:33 PM
مطالب مرتبط
Comments

سایت شما بسیار خواندنی است.
از وبلاگ آوازهای روزانه به اینجا رسیدم.

Posted by: پروانه اسماعیل زاده at July 17, 2006 09:39 AM

سلام دوست عزيز ...
منهم اين چند سال اخير بهترين دوستم همين سايتهاست ، امروز به سايت شما رسيدم بهتر دانستم سلامي كرده باشم...باوركنيد لحظه اي داستان ايران وايراني بودن را نميتوانم فراموش كنم .. به همه چيز مي انديشم ! راستي چه بايد كرد ... خاطراتم را نوشتم .. سفرنامه ام را نوشتم اكنون دركشور آلمان زندگي آسوده اي دارم اما روانم آسوده نيست.. بايد كاري كرد اما چگونه؟؟

Posted by: azhdari at July 16, 2006 03:18 PM

سلام
من هم يه بهشهري هستم
اميدورارم موفق باشي

Posted by: kivan at July 14, 2006 09:15 PM

رضا عزيز
حالا كه وقت به اندازه كافي داري يه سري هم به اين سايت بزن .... بد نيست كمي هم عصباني بشي. بلاخره تنوعه
قربانت
www.mano-paltalk.net

Posted by: sarbolnd at July 12, 2006 10:59 PM

khandam neveshte akhara ra. man ham hala gereftar hamin do deli hastm. monteha ba in tafavot ke inja, toye malaysia, por az daneshjooye irani ast. vali kasi na hosele sare in kar ra darad va na delesh ra ke daneshgah chand ta jasoos darad. nemidanam che konam. agar nashod ke kari konam baray dele khodam etesab mikona. ke yadam bashad bedehkar hastam be hormate adami. va be hormat khak. piroz bashid.

Posted by: Alireza at July 12, 2006 04:51 PM

با درود...اميدوارم بهر طريقي توفيق شركت در اين حركت نمادين را داشته باشيد.ضمنا بنده هم هر 3 روز اين مراسم راكه قرار است همزمان با نيويورك در تورنتو برگزار شود .هستم. شايد زندانيان عقيدتي سياسي احساس كنند از اينكه گاه وگهي مردم بيادشان هستند . قدري رنج زندان وشكنجه تحمل پذير تر باشد.آرزودارم شما بتوانيد به سومين اعتصاب تان برسيد چنانچه نتوانستيد بنده چه كاري ميتوانم در تورنتو در زمان مراسم انجام دهم ؟.بنظرم ساده ترين عمل معرفي همين پست ويا توزيع كپي همين نوشتار بين اعتصابيون البته پس از تائيد سركار ...... با مهرلاكومه

Posted by: لاکو مه at July 12, 2006 02:44 PM

سلام گرامی هنرمند
همینکه شروع کردم مطلب شما را بخوانم یاد شاملو افتادم. دیدن رد پای شاملو در ذهن ناخودآگاه نوشته های شما زیباست.
خوشحالم که هنوز به زندانی ها می اندیشید و به پیشینه خود پشت نکرده اید.
پایدار باشید.

Posted by: خیال تشنه at July 12, 2006 09:25 AM
Post a comment









Remember personal info?