دوستانی که ترجمههای من را از ترانههای کولی دنبال میکنند شاید این ترانه را به یاد بیاورند ولی مسلما آن را نشنیدهاند. اما حالا با کلیک کردن روی تصویر "خوان بالدِراما"، که در زیر میآورم، نه تنها میتوانید این ترانه زیبا را بشنوید بلکه میتوانید اجرای آن را ببینید. من این ترانه را دو سال پیش، وقتی که این خواننده و ترانهسرای محبوب کولی در سن هشتاد و هفت سالگی درگذشت از برنامه یادمان او در تلویزیون اسپانیا ضبط کردهام . اما بیائید پیش از دیدن و شنیدن آن، به عکس زیر دقت کنید.
این عکسی است که در سال 2004 از مراسم تشییع جنازه او در "سیویلیا" در جنوب اسپانیا گرفته شده است: کلاهی لبهدار که به نوعی به نشانهی "خوان بالدِراما" تبدیل شده، بر تابوتی پیچیده در پرچم آندولس. این اوج احترام به شخصیتی است که نه تنها به خاطر هنرش که به خاطر موضع مردمیاش در حساسترین دوره تاریخی اسپانیا، یعنی در دوره جنگ داخلی، محبوبیت استثنائی در میان مردم خود کسب کرده بود. او با آغاز جنگ میان جمهوریخواهان و فاشیستها، داوطلبانه به جبهه جمهوریخواهان پیوسته بود و علاوه بر شرکت مستقیم در نبرد، با تشکیل گروههای موسیقی کولی، برای اعتلای روحیه مبارزین و مجروحان جنگی، برنامه اجرا میکرد.
این را هم اضافه کنم که تنها دو ماه پیش از مرگش، در برنامه بزرگداشت مفصلی که هنرمندان صاحب نام فلامنکو در مادرید برایش برپا داشتند، خود او همراه با گیتار نامدارترین گیتاریست امروز فلامنکو، پاکو دِ لوسیا، برنامه اجرا کرد. حالا این شما و این هم ویدئوی "ترانه شخصی"، و برگردان شعر آن به فارسی.
خوان بالدِراما "Juan Valderrama
خداوند زندگىاى به من ارزانى داشته كه به مفت نمیارزد.
سرچشمه ناپديد شدهاش به سرچشمه رودى میماند بیآب.
به خاطر يك زن، گريه كردهام،
به خاطر يك زن، رنج بردهام،
به خاطر يك زن كه مجنونوار میستايمش.
به خاطر يك زن، كه پشت ميلههاى زندان هم باشم شادمان خواهم بود.
به خاطر يك زن، كه اگر جانم را بخواهد برايش میدهم.
زندگى فلاكتبارم را به خاطر اين زن است كه میپذيرم.
چون زنى كه از او با شما حرف میزنم، آقايان،
مادر من است!
Dear Mr. Allamehzadeh,
Regarding your site"Khasteh nabashid" and as mother in age 57, I love your site, whenever I open your site, I feel I am alive specially regarding gupsy songs and...............
thank you and wish you all the best
Zivar
درود.
با آنكه خود را از خوانندگان قديمي اين صفحه مي دانم اما دير زماني بود كه به اينجا نيامده بودم تا امروز كه در همين فرصت كوتاه و نگاه گذرا بسيار چيزها ديدم كه بايد بازگردم و سر دل بخوانمشان. باز شدن اين دريچه براي نوشتن يادداشتها خود اتفاق فرخنده اي است كه دست كم مرا خوشحال كرد.
به هر حال شاد باشيد و پيروز و پاينده.
راستي درباره ي ان نوشته درمورد ساراماگو. اشاره به سياهي كوري در آن رمان مي كنيد كه فكر مي كنم بد نباشد اگر به سپيدي كوري( اگر خاطرتانم باشد كوري در انجا از نوع سپيدش بود) تغييرش دهيد.
شادباشيد.