با بازگشت یاران از سفر نوروزی و فشردن دست کمک نیازمندان که مدتی به سویشان دراز بود، تغییراتی در ارائه این صفحه کوچک میسر شد که ملاحظه میکنید. از همه مهمتر باز شدن پنجره اظهار نظرهاست، که مورد تقاضای بسیاری از دوستان این صفحه بود. با سیستم تازهای که در این زمینه تدارک دیده شده، نظرات ارسالی پیش از انتشار قابل بازبینی است و دیگر نظراتی که به موضوع اصلی مرتبط نیستند یا از نشانیهای ناشناخته ارسال میشوند به نمایش در نخواهند آمد.
و دوم، باز شدن راه برای ارائه رمانهایم است که فعلا با در دسترس گذاشتن فصل به فصل رمان "غوک"، در سمت راست همین صفحه، آغاز کردهام و امیدوارم کار تایپ آن که به لطف برادرم "سعید" در حال انجام است، با سرعت بیشتری پیش برود تا زودتر تمام رمان را یک جا در اختیار دوستداران این قلم بگذارم (تایپ اولیه رمان قابل انتقال به وبلاگ نیست).
سخت چشم انتظار اظهار نظرهاتان، به ویژه در مورد رمان "غوک" میمانم.
دوست عزيز‘ نه فقط با شما بد نشدم بلكه سپاسگزار هم هستم كه نظرتان را برايم فرستاديد. ضمنا يادت باشد كه رمان هنوز تمام نشده. شما تازه 7 فصل از 26 قضل آن را خوانده ايد. باقي را مي توانيد به تدريج بخوانيد شايد پاسخ برخي از پرسشهايتان را بگيريد.
با سپاس. ر.ع
حناب آقاي علامه زاده...
داستان غوك را بعد از سالها كه از حاپش مي گذرد دوباره خواندم. برايم بسيار حالب بود. به خصوص كه آدم حايي غربتي باشد.... آدم را مي برد به ولايت . به محلاتي كه الان حوانترها نميدانند ... يا شهرستاني ها نميشناسند ... بيمارستان عيسي ابوحسين... كاش مي توانستيد لبخند مرا به هنگام خواندن در اين ولايت غريب ميديد. زيبا بود.
اما كاش حالا كه از محلات مي گوييد كمي دقيقتر شرح ميداديد.
راوي در ميان داستان عوض ميشد. و رشته داستان با وحود زبان گرم و دلنشينش ذهن خواننده را پراكنده مي كرد. يك عالمه اطلاعات مي داد .... ار محله و آدمهايش _ بدو ن اين كه نتيحه بگيريم... هدف بازگويي اين همه اطلاعات حيست... آن هم بعضي نيمه رها شده.
زبان گويش كلفت دهاتي ... مرد لات... بحه مدرسه اي و مادر بزرگ يكسان بود. به خصوص كلفت كرماني... (تاكيد روي شهرستان براي حيست... زبان؟فرهنگ؟)
به هر حال خسته نباشيد. حكايت شيريني بود كه مرا با يك عالم سوال تنها گداشت. (الان با من بد شدين كه اين قدر غر زدم؟)
دورود بر جناب علامه زاده
سپاس از تغييرات مباركي كه در در بلاگ ايجاد كرديد. من خود فيلم آواره را نديده ام ولي ترانه خوش وزن آن را بارها و بارها شنيده ام و اين هم فرصتي بود تا صحنه هاي واقعي فيلم را ببينم.
من فرصت تماشاي نمايشنامه مصدق را در اجراي واشنگتن آن داشتم و وقتي امروز اين لينك را كه مربوط به سخنراني يكي از نماينده هاي كنگره امريكاست ديدم فكر كردم شايد شما نيز علاقمند به شنيدن آن باشيد.
http://recap.fednet.net/archive/Buildasx.asp?sProxy=80_hflr040506_146.wmv,80_hflr040506_147.wmv,80_hflr040506_148.wmv,80_hflr040506_149.wmv,80_hflr040506_150.wmv,80_hflr040506_151.wmv,80_hflr040506_152.wmv,80_hflr040506_153.wmv,80_hflr040506_154.wmv,80_hflr040506_155.wmv&sTime=00:03:17.0&eTime=00:01:11&duration=00:42:42.0&UserName=reppaultx&sLocation=G&sExpire=0
Posted by: behzad at April 18, 2006 11:43 PM