بالاخره طلسم تماس با شهره و ديدن فيلم "خانه ای از ماسه و مه" شکست. از روزی که به لس آنجلس آمدم موفق نشدم تلفن جديد خانه شهره و هوشنگ (توزيع) را پيدا کنم. پرويز صياد، که در اين مدت يکی دو بار فرصت ديدارش را داشتم، تلفنشان را داشت ولی همراهش نبود. بعد هم يادم رفت از او بگيرمش و او هم برای سفری چند روزه رفت کانادا. تا اينکه ديروز بالاخره از دوست مشترک ديگری نمره تلفن دستی هوشنگ را گرفتم، درست وقتی که مهماندار من - دوست نازنينی که مهمانداريش اينبار زيادی به درازا کشيده است (!) - نسخه DVD فيلم "خانه ای از ماسه و مه" را پيدا کرده بود. قبل از ديدن فيلم تلفنی به هوشنگ زدم. نبود. پيغامی برايش گذاشتم و به ديدن فيلم نشستم. وسائل صوتی و تصويری اين خانه دستکمی از يک سينمای واقعی ندارد. فيلم در همان دقايق اول سحرم کرد. درامی است با قدرت که معمولا در سينمای امريکا به ندرت امکان ساخت می يابد. بازيها در اوج است. هر چهار پرسناژ اصلی که شهره هم يکی از آنان است تراژدی تنهائی و بی کسی انسانها را با قدرت تمام پيش می برند. حرف فيلم اينست که احتياج، خصلتهای انسانی را در انسانها می پوشاند و بدانها اجازه ظهور نمی دهد. انسان بد و خوب وجود ندارد. انسان، انسان است. و اين سخن را در يک تراژدی عميق با داستانی بديع چنان بيان می کند که قلب آدم را به درد می آورد.
بگذريم. هوشنگ پيغام را گرفت و زنگ زد. قرار شد شبی را با دوستان مشترکمان درخانه آنها دور هم باشيم. اين هم دارد تقريبا به يک سنت ديگر تبديل می شود! تا وقتی اسفند (منفردزاده) از اينجا به سوئد کوچ نکرده بود حفظ اين سنت به عهده او و شهلا همسر نازنينش بود. يکی دو بار هم پرويز صياد و "خانم مهدابی" – آنطور که من همسر نازنينش را معمولا صدا می زنم - اين زحمت را کشيدند. حالا هم قرار شد يکبار ديگر دست پخت شهره نازنين را بخوريم! اما قرار برای هفته آينده افتاد چون من عازم سان فرانسيسکو هستم تا جدا از دوندگيهای کاری ديداری هم با دوست ساليان سال ام، ناصر رحمانی نژاد، داشته باشم. چند روزی پيش ناصر خواهم ماند و دو روز قبل از پروازم به هلند، به لس آنجلس بازخواهم گشت. به قول هوشنگ چون شب آخر اقامتم است اسمش را می گذاريم "گودبای پارتی!".
راستش را بخواهيد دلم خيلی برای هلند تنگ شده است. برای تپوسک و شوپن، گربه های زبان بسته ام، که مسلما چند روزی از روی قهر به من نگاه نخواهند کرد. برای نيما و نسيم، پسر و دختر دلبندم که هنوز هم که هنوز است به حرکات بی رويه پدرشان عادت نکرده اند. و برای آن دو چشم سياه و مهربان که نامش را اگر ببرم زبانم می سوزد!