March 28, 2004

روزى كه به نيويورك نرفتم

استقبال از داستان كوتاه "اتوبوس" و بازچاپ آن در سايتهاى ديگر به قدرى بود كه وسوسه شدم قصه كوتاه زيباى ديگرى از همان مجموعه "قصه نويسان جديد كوبا" را برايتان ترجمه كنم. نام قصه همان است كه در عنوان اين مطلب ميبينيد. قصه اى است سرشار از ظرافت و تخيل نوشته خانم "ميلنه فرناندز پينتادو Mylene Fernández Pintado" كه در سال ۱۹۶۳ در هاوانا متولد شده و همانجا هم زندگى ميكند. قصه هايش تا كنون در بسيارى از نشريات ادبى درون و بيرون از كوبا چاپ شده اند و برخى از آنها جوائزى را هم دريافت كرده اند. داستان "روزى كه به نيويورك نرفتم" در سال ۱۹۹۹ در نشريه ادبى "يونيون Unión" در هاوانا منتشر شده است.

روزى كه به نيويورك نرفتم

"خانم فرناندز عزيز: شما دعوت ميشويد به ..." و در سركاغذ متعلق به "هانتر كالج" آدرس جاده لكزينگتون خيابان ۶۸، نيويورك، آمده بود. سرم را بلند كردم و به آسمانخراشهاى "گران مانزانا" جائيكه ميگويند آفتاب در كوچه هايش نميتابد، نگاه كردم و نور كور كننده بعد از ظهرهاى هاوانا چشمم را زد.
شروع كردم به رويابافى. روياى سفر به نيويورك. خيابان "پاسئو" ﴿در هاوانا﴾ به "خيابان پنجم" نيويورك، و "المنتراس" به "سنترال پارك" بدل شدند. "ماله كون"، همزاد "هودسون" و "ايست" شدند و "لوپز سرانو" همزاد "امپاير استيت". "لا توره" شد برج دوربين دار "مركز تجارت جهانی" و محله "بدادو" در هاوانا هم در شب با "مانهاتان" يكى شد.
و فهميدم كه از آنروز به بعد زندگى من تبديل شده بود به يك سلسله كار براى آماده شدن براى اين سفر، چون نيويورك از همان اولين نامه چشم انتظار من بود، چون چيزى از وجود من همواره در آنجا ميزيست. و اگرروح من جائى قرار و آرام ميگرفت آنجا همانا نيويورك بود. شهرى مملو از مردمى كه به آنها نيويوركى ميگويند. شهرى كه فوج آدمها را تحمل ميكند و بی آنكه از كسی استقبال كند همه را می پذيرد. جائيكه همه در آن غربيه اند و توريستها در آن احساس غربت نمی كنند. شهر. شهری كه مهاجرين آنرا ساختند كه به چشم باقی جهان بكشند.
از زندگی افتادم. وقتم را ميان اعمال عقلانی و كارهای احمقانه تقسيم كردم. از ميان كارهای دسته اول تقاضای خروج بود كه انجام دادم و هر روزه بر آن پا فشردم تا بگيرمش. فرمولهايم را پر كردم و به دفتر حفظ منافع (= كنسولگرى غير رسمى امريكا در كوبا) فرستادم. و به خودم اميد زيادى ندادم.
زندگی كسل كننده ای را شروع كردم. روزهائی كه فقط به معنای روزهای پيش از سفر بود. روز مثل يك "روبوت" شده بود كه در مغز من عملياتی مكانيكی انجام می داد: نقشه می كشيد، برنامه سفر می ريخت و متروها را عوض می كرد و چون فوق العاده خوشحال بودم درخيابانها فرياد می كشيد (می گويند در نيويورك آدم هر كاری بخواهد می تواند بكند وهيچ چيز تعجب آورنيست). و وودی آلن در گوشم كلارينت می زد وقتيكه سيناترا و ليزا مينه لی ترانه "نيويورك، نيويورك" را می خواندند.
شبها اما دلچشب بود. بی حركت در ميان نگرانی و وحشت به نيويورك می انديشيدم و بند بند وجودم با فكر به آن به لرزه در می آمد. شهر چشم انتظار من بود و من به سويش پيش می رفتم. و در اين آرزو، اشتياق و تمام احساسات ديگر با هم جمع و در هم ادغام می شد. احساس ديدن شهرى جهانی، خطرناك، پر دانش، مدرن و با فرهنگ و ساده و حاشيه ای و مشهور. از يك معشوقه چيزی بيش از اين نمی شود خواست. دلم می خواست در چراغهای شهر و مردم آن غوطه بزنم و شهر مرا مثل قربانی ساده الهه كفر در جلوه فروشی های كوچكش ببلعد.
كليسای "سن خوان د لتران" (درهاوانا) به كليسای "سن پاتريك" (در نيويورك) می ماند. بخصوص منبر سمت چپش، جائی كه خدا با دو فرشته اش ايستاده اند. در هيچ جاى ديگرى به اندازه اين گوشه سفيد، كم نور و گوتيك احساس نزديكى به نيويورك نمى كنم. از خدا خوشبختيهاى مجرد، تندرستى، زندگى خوب، آتيه روشن و صلح طلب نكردم. تنها يك چيز مشخص از او خواستم. سفر به نيويورك، حتى اگر مثل خانه بدوشها فقط ميتوانستم در خيابانهايش قدم بزنم. به خدا نگاه كردم تا مطمئن شوم كه دارد به من گوش ميدهد. من هرگز هيچ چيز مادى از او طلب نميكنم. بيمارى سفر كردن كه ما در اين جزيره بى مرز به آن مبتلائيم نيست كه مرا به رفتن واميدارد، چيزى بيشتر از آن است. به تو قول ميدهم كه اگر بروم برايت از "سن پاتريك" گل بياورم حتى اگر مجبور باشم از "پارك اونيو" گل لاله بدزدم.
نيويورك اصيل. يكى از سيزده شهر قديمى جهان كه قبلا نيوآمستردام ناميده ميشد و در سال ۱۶۷۴ توسط "دوك يورك" دوباره غسل تعميد داده شد. نيويورك و وسطش: مانهاتان.
مانهاتان: مال من و مال وودى آلن. با مردم خسته اش، با تاكسيهاى زرد رنگش، با "راننده تاكسى" هاى عربش، با اتواستاپ كردنهايش، و با تمام دنياى زيرزمينى مترو اش، با موزيك "رگائه" و "هارد راك" اش. پيوند دهنده ى كرم خاكيهاى مدرن كه با دستمال گردن و كيف دستى، ستون فقرات شهر را از "بالا محله" تا "پائين محله" و از آنجا تا محله چينى ها درمينوردند، چينى هائى كه پكن و شانگهاى را از طريق قصه هاى تكرارى پدربزرگهاشان ميشناسند. و به محله ايتاليائيها با چرخ فلك ناپلى اشان و اسپاگتى و رقص "تارانتلا" شان.
اما اگر نروم؟ و اگر اين همه بازى سرنوشت باشد براى آزمايش احساس تعادلم؟ يا براى آزمايش قدرت تحملم در مقابله با دروغ؟ نه، اين نميتواند باشد. ستاره هاى من در آسمان شكلى را ترسيم ميكنند كه من منجمانه و پيشگويانه، در آن جز نشانه اى از باران نور در بيدار خوابى هميشگى نميبينم.
از پلكانى خود ساخته و بدون دستگيره سرازير ميشوم. در آنسوى رودخانه سواد خانه اى ظاهر ميشود، در آنسوى آب همه چيز نظيف است. روى نيمكت شكسته اى كه كسى دورش انداخته است مينشينم و احساس ميكنم "ماريل همينگوى" يا "دايان كيتون" در فيلم "در ساحل رودخانه" هستم. در همان حال مثل هيپتونيزم شده ها، دستهاى چروكيده ام را ميبينم كه يك دسته ورق بازى را گرفته اند و به من نگاه ميكنند تا چشمانم بيش از آنچه مى بينند به آنها بگويند. و ورقها شروع ميكنند به پيش بينى آينده. سرباز پيك: سفر. آس خاج: تاييد سفر. و بعد يكى پس از ديگرى: پنج خشت، سه دل، سه خشت. باز هم سفر. حتما؟ احساس ميكنم دارم چمدانهايم را در فرودگاه جان كندى ميگيرم. كم و بيش. سرباز دل: اول سانتا بارابارا، كه نام كارمند مسئول مهاجرت در "دفتر خفظ منافع" است و بعد مهماندار كه مرا به آنجا خواهد برد.
محراب كوچكى براى خودم تدارك ديدم با شمع و گل، و از همه تقاضا، استدعا، تمنا، خواهش و التماس و درخواست كردم، فرمان دادم و كمك طلبيدم: ميخواهم بروم نيويورك. و به آن رزمنده مقدس در وجود خودم نگاه كردم كه مثل تير شهاب در جاده سرنوشت پيش ميراند. تو ميدانى كه رم شهر جاودانه نيست بلكه فقط آنجا ﴿نيويورك﴾ جاودانه است شهرى كه ميگويند همه در آن ديوانه اند. البته كه هستند، بايد خيلى بى احساس بود تا بتوان در آنجا هشيار باقى ماند، بايد خيلى الكى خوش بود تا در ورطه جنون نيافتاد. خيابان برادوى كه آنگونه جسورانه در ميان خيابانهاى به دقت طراحى شده تاب ميخورد، مرا به سوى خود ميكشيد، خيابانى مملو ازتئاتربا بليتهاى گرانى كه براى ديدن كارهاى روى صحنه مثل "شبح اپرا" و "بينوايان" بايد خريد.
نيويورك: نهايت همه چيز. كوكتل زبانهاى مختلف، بازيگر سينما، ملغمه اى از عطرها و طعمها، جهانشهرى با حروف درشت. معشوقه ى همه و شهر هيچكس كه گذشه اش در مترو، حالش در كوچه ها و آينده اش بر روى نوار فيلم رقم خورده است و ميخورد.
و اگر واقعا بروم؟ و اگر اسفالت زير پايم تغيير كند و خانه هاى آنجا سقفى بشنود بر روى كله ى پر از اميد من؟ و مترو خدمتگذارى ساده باشد فقط براى جابجائى من از نقطه اى به نقطه ديگر؟ چه اتفاقى ميافتد وقتى روياهاى كسى به واقعيت بدل ميشود؟ تخيلاتم را كجا ميتوانم انبار كنم؟ صدها تخيل از نيويورك كه رويهم تلنبار شده اند تا در جائى محافظت شوند؟ چگونه ميتوانم شهر تخيلاتم را در مغز و قلبم حفظ كنم؟ واقعيت هرگز از تخيل پيش نميافتد و ديروز همواره بهتر از فردا بوده است. بنابراين وقتى من و او ﴿نيويورك﴾ همديگر را ببينيم او را براى هميشه گم خواهم كرد زيرا به همگان تعلق خواهد داشت و در عدسى معمولى يك دوربين عكاسى زندانى خواهد ماند: ثابت و آرشيتكت وار. و تازه از ايده آل گرائى فاصله خواهد گرفت، اين دست نيافتنى. و آنوقت ديگر نخواهم توانست دوستش بدارم چرا كه او چيزى را جاودانه دوست ميدارد كه ...

پايان

Posted by reza at March 28, 2004 08:03 PM
مطالب مرتبط