March 09, 2004

عروسك پارچه اى

داشتم كاغذهايم را بالا و پائين ميكردم كه چشمم به اين نوشته كوتاه از "گابريل گارسيا ماركز" افتاد كه چندى پيش به فارسى ترجمه كرده بودمش. اميدوارم در ترجمه موفق به حفظ لطافتى كه در متن اصلى اين قطعه هست شده باشم.
عروسك پارچه‌ای می‌گويد:
اگر خدا برای يك لحظه يادش می‌رفت كه من يك عروسك پارچه‌ای هستم و به من يك ذره زندگی می‌بخشيد احتمالا هرچه را كه به فكرم می‌رسيد بر زبان نمی‌آوردم اما به هرچه می‌گفتم فكر می‌كردم.
هرچيز را نه به خاطر قيمتش كه به خاطر معنايش ارزش ‌گزاری می‌كردم.
كم می‌خوابيدم و بيشتر به رويا فرو می‌رفتم چون می‌دانم هر دقيقه كه چشمانمان را می‌بنديم ۶۰ ثانيه نور از دست می‌دهيم.

راه می‌افتادم وقتی ديگران توقف می‌كردند، بيدار می‌شدم وقتی ديگران در خواب بودند، گوش می‌كردم وقتی ديگران حرف می‌زدند همانطور كه از خوردن يك بستنی شكلاتی لذت می‌بردم.
اگر خدا يك ذره زندگی به من عطا می‌كرد ساده لباس می‌پوشيدم، دمر جلو آفتاب دراز می‌كشيدم، نه تنها تنم كه روحم را نيز عريان می‌كردم.
به بچه‌ها بال می‌دادم اما می‌گذاشتم خودشان پرواز را بياموزند.
به سالخوردگان، به سالخوردگان خودم، می‌آموختم كه مرگ با پيری در نمی‌رسد بلكه با فراموشی می‌آيد.
چقدر من از شما آدمها چيز آموخته‌ام …
آموخته‌ام كه همه مردم می‌خواهند بر فراز كوهها زندگی كنند بی‌آنكه بدانند خوشبختی واقعی در شيوة بالا رفتن از سربالايی نهفته است.
آموخته‌ام كه وقتی يك نوزاد تازه به دنيا آمده برای اولين بار انگشت پدرش را در دست كوچكش می‌فشارد او را برای هميشه گرفتار می‌كند.
آموخته‌ام كه يك انسان به انسانی ديگر تنها حق دارد از پايين نگاه كند وقتی از او كمك بخواهد كه بلندش كند.
خدای من، اگر من قلب می‌داشتم…
از نفرتم از يخ می‌نوشتم و آرزو می‌كردم خورشيد در بيايد… با اشكم رُزها را آبياری می‌كردم تا زخم خارها و بوسة گلبرگهايش را حس كنم.
خدای من، اگر يك ذره زندگی می‌داشتم…
يك روز نمی‌گذاشتم بگذرد بی‌آنكه به مردم بگويم عاشق عشق خودم به آنهايم.
من خيلی چيزهاست كه از شما آدمها ياد گرفته‌ام اما در واقع اينها كمكی به من نمی‌كنند چرا كه وقتی مرا ناخشنودانه در اين چمدان بگذارند خواهم مرد.

Posted by reza at March 9, 2004 07:32 PM
مطالب مرتبط