January 06, 2004

در باره "راز بزرگ من"

اين داستان كوتاه را من در آوريل ۱۹۸۸ يعنى نزديك به ۱۶ سال پيش به مناسبتى خاص نوشتم. در لس آنجلس بودم كه به جشن تولد چهار يا پنجسالگى ملودى كه پدرش را دو سه سال پيش از آن از دست داده بود، دعوت شدم. نه مادر و نه هيچيك از نزديكان ديگرش تا آنروز حرفى از مرگ غير مترقبه پدرش با او نزده بودند و خود او هم هرگز اين پرسش را مطرح نكرده بود. در فكر يافتن هديه‌اى براى ملودى كه آنروزها وقتى مرا مىديد با مهربانى از سر و كول من بالا مىرفت بودم كه اين قصه كوتاه به ذهنم رسيد و در يك نشست آنرا بر روى كاغذ آوردم و همچون هديه‌اى بسته‌بندى شده به او دادم تا به پرسشى كه هرگز به زبان نياورده بود پاسخ گفته باشم.

اين قصه چند ماه بعد از نوشته شدنش در نشريه ادبى "آدينه" كه به سردبيرى فرج سركوهى در تهران منتشر مىشد درآمد. دوستان آدينه براى اينكه بهانه به دست مفتشان رژيم ندهند اسم مستعار "شباب علامه" را براى من انتخاب كردند. ﴿اختناق كامل اكبرشاهى را كه هنوز فراموش نكرده‌ايد!﴾.

حالا چرا در اين روزها دلم هواى انتشار مجدد اين قصه را كرد شايد برگردد به ديدن تصوير صدها كودك بمى كه پدر و مادرشان را چنان غيرمترقبه از دست دادند كه شايد تا سالها اين پرسش از ذهن معصومشان نگذرد كه چرا؟

Posted by reza at January 6, 2004 11:29 AM
مطالب مرتبط