دلم مثل دل شب گرفته است. مىدانم مىبارد ولى كاش پيش از اينكه شب سر بشود ببارد تا جلوى آنهمه چشم خيس كه فردا نگاهم مىكنند بغضم نتركد. فردا روز پايانى كورس راديو و تلويزيونى امسال است. قرار است رئيس مركز آموزش طى مراسمى ديپلمها را بدهد. مىبايد روز جشن و شادمانى باشد ولى دانشجوها از همين امشب نمىتوانند جلو اشكشان را بگيرند. نه خيال كنيد براى من كه اينهمه اين هفتههاى آخر زير فشار كار گذاشتمشان و بايد خيلى خستهشان كرده باشم. كه براى همديگر. براى اينكه ممكن است تا ابد دوباره همديگر نبينند. آخر چطور ممكن است صفا، دانشجوى ايرانى، توآت، دانشجوى ويتنامىام را، كه همه را شيفته صداقتش كرده است، دوباره ببيند؟ يا كجا ممكن است كلمنتينا، دانشجو زامبيائى، ماشل دانشجوى ريزنقش فيليپينىام را ملاقات كند؟ آنها، بيست و يكنفر از هيژده كشور مختلف، سه ماه تمام با هم در يك هتل خوابيدهاند، با هم با يك اتوبوس به مركز آموزش آمدهاند، با هم صبحانه و نهار و شام خوردهاند، شادمانى و دلتنگىشان را با هم شريك شدهاند و گاهى هم با هم يكى بدو كردهاند. و اين جور وقتها بود كه با چشم نمناك مىآمدند اتاق من، و من كه ديگر كارم را فوت آب شدهام ميانجيگرى مىكردم و آشتىشان مىدادم.
ياد آنرور مىافتم كه سارا، اهل اريتره، وسط كلاس غش كرد و بيهوش افتاد. تا آمبولانس بيايد و ببردش بيمارستان جانمان به لبمان رسيد. يا آنروز كه ژوزفين، اهل كنيا، نيمساعت تمام توى بغل من گريه كرد چون تلفنى خبر مرگ پدرش را شنيده بود. جور كرديم براى تشييع جنازه پدرش برود كنيا و برگردد. خيلى بىتابى مىكرد. وقتى برگشت همه تلاشش را كرد تا از ديگران عقب نماند... اگر بخواهم از اين جور چيزها بگويم دل شما را هم مىگيرانم. امروز جكى، اهل اوگاندا، كه در سن سى و پنجسالگى هفت شكم زائيده است، مىگفت دلش براى ديدار بچههايش پر مىكشد اما ترك اينهمه دوست و آشناى تازه هم برايش آسان نيست.
شايد فردا وقت خداحافظىاگر بغض امانم بدهد ترجمه دست و پا شكستهاى از يك دو بيتى فارسى را كه نه نام شاعرش را به ياد دارم و نه حتى بيت اولش را بدرستى بلدم، برايشان بخوانم. آن دوبينى كه در بيت اولش شاعر مىخواهد توضيح بدهد كه دو روز زندگىاش را چگونه گذرانده و بيت دومش اين است: "يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن / روز دگر به كندن دل زين و آن گذشت."