چهارده پانزده سال پيش، تابستان ۱۹۸۹، به خاطر فيلمم "ميهمانان هتل آستوريا"در جشنواره جهانى فيلم مسكو بودم. گمان مىكنم آخرين جشنواره پيش از فروپاشى امپراتورى شوروى بود. مسكو زمستانهائى بشدت سرد و تابستانهائى وحشتناك گرم دارد. در هتل بزرگ انترناسيونال كه مركز جشنواره بود ساكن بودم. همانجا با مردى ايرانىالاصل كه مقيم مسكو بود و در هتل زياد پيدايش مىشد و دستى هم در تبديل ارز به نرخ بازار سياه داشت آشنا شدم. يكشب آمد در اتاق سرى به من بزند. از گرما آتش مىباريد و در آن هتل درجه يك همه داشتند از تشنگى پرپر مىزدند. نه يك جرعه آب خنك پيدا مىشد و نه كولرى در كار بود. من در اتاقم را باز گذاشته بودم به اين اميد كه نرمه بادى از راهرو به درون بيايد. نيم بطر ودكا را كه در يخچال خاموش داشتم آورده بودم جلو و نرم نرمك آن آب تلخ ولرم را لب مىزديم. وقتى حرفمان گرم افتاد متوجه شديم كه يك مرد ميانسال كه از مستى چشمانش قيلى پيلى مىرفت و به سختى روى پا بند بود به در اتاق من تكيه داده و با لبخندى روى لب به ما گوش سپرده است. قيافهاش به ازبكها مىرفت. فكر كردم شايد آشناى دوست تازه من باشد. نبود. هيچكدام اعتنائى نكرديم و به گپ زدن ادامه داديم. من حواسم اما خواه ناخواه به او بود. اميدوار بودم خودش بگذارد برود. ولى به نظر مىآمد كه در همان حاليكه به در تكيه داشت ذره ذره داشت به درون مىخزيد. دوست من هم انگار نگران شده باشد به روسى از او خواست از جلو در كنار برود. مرد اما چنان از مستى از خود بيخود بود كه كمترين تكانى نخورد و با همان نگاه مات و لبخند خفيف بىحركت باقى ماند. ما سعى كرديم به روى خودمان نياوريم ولى تمركزمان را براى ادامه صحبت از دست داده بوديم. پس از چند دقيقه حوصلهمان ديگر سر رفت. دوست من بلند شد رفت دم در و معترضانه به زبان روسى از او خواست بيش از اين مزاحم نشود. مرد اما انگار در اين دنيا نبود. دوست من وقتى با ادامه سكوت و لبخند او مواجه شد با عصبانيت هلش داد تا از در دورش كند اما مرد كه روى پايش بند نبود وسط راهرو هتل ولو شد و آشناى منهم كه انتظار اين را نداشت تعادلش را از دست داد و با شكم بزرگش روی مرد افتاد. سر و صداى زمين خوردن آندو و تقلاى مرد مست زير دست و پاى آن ديگرى عدهاى را به راهرو كشيد. ديگران به اين خيال كه دعوا مرافعه در كار است سعى كردند آندو را از هم جدا كنند. در همين لحظه من پسر جوانى را ديدم كه از اتاق بغلى من بيرون آمد و با نگرانى و وحشت به طرف مرد مست دويد و او را از زمين بلند كرد و با زبانى غريب ﴿شايد ازبكى﴾ مرد را كه براى ماندن در راهرو مقاومت مىكرد به درون اتاق كشيد. آشناى من كفرگويان به اتاق آمد و من براى عوض كردن فضا در اتاق را بستم و جامى ودكاى داغ برايش ريختم.
تازه داشت دوباره حرفمان مىآمد كه ديدم در مىزنند. در را كه باز كردم همان پسرك جوان را ديدم كه با نگاهى شرمگين پشت در ايستاده بود. با صدائى كه از شرم رعشه داشت به روسى به آشناى من توضيح داد كه او و پدرش براى كار ثبت نام دانشگاه او از آنسوى كشور پهناور شوروى ﴿شايد از ازبكستان، اگر اشتباه نكنم﴾ به مسكو آمدهاند. پدرش در اتاقشان كه جنب اتاق من بود داشت ودكا مىنوشيد كه چون در هر دو اتاق باز بود صداى من و آشنايم را كه بلند بلند فارسى حرف مىزديم شنيد. همانوقت به پسرش گفت كه اينها دارند فارسى حرف مىزنند. و وقتى ودكاى تلخ سرش را گرم گرم كرد گفت مىرود جلو در تا دقيقتر صداى ما را بشنود. پسرك كه پوزشخواهى از نگاهش مىباريد به آشناى من گفت پدر من قصد مزاحمت نداشت. او عاشق زنگ صداى زبان فارسى است و بىآنكه يك كلمه فارسى بلد باشد ساعتها به برنامههاى فارسى راديو هاگوش مىدهد و دهها نوار آهنگهاى فارسى در خانه دارد. او فقط مىخواست از لحن شيرين زبان شما لذت ببرد.