ديشب شعرى از خورخه رامون خيمنز برايتان نوشتم كه مثل ديگر كارهاى اين شاعر به تغزل و فلسفه آغشته بود. امشب اما دلم هواى ترانهاى دارد به سادگى زمزمهى آب باران وقتى از تاودان به سنگفرش خانهام فرو مىريزد. يا بهتر، به درد دل دو مرد مست وقتى با چند پياله در كاسه سر، دل و زبانشان يكی مىشود. شاعرى كه شعر امشب را گفته است به حق سزاوار دريافت لقب نوآورترين ترانه سراست چرا كه گمان نمىكنم هيچ ترانهاى با چنين مضمونى به ذهن هيچ شاعرى خطور كرده باشد. براى حس كامل اين ترانه، بويژه براى شما كه نفس گرم خوزه مرسه، خواننده سرشناس آن، در لحظه خواندن اين متن به پوست صورتتان نمىخورد بهترين راه اينست كه مجسم كنيد كه دو كولى جا افتادهى مست در كافهاى كوچك پشت ميزى چوبى نشستهاند و يكى دارد ناباورانه به ديگرى از دخترك نوجوانى حرف مىزند كه ديوانهوار عاشق او ﴿يعنى عاشق عاقل مرد كولى﴾ شده است. دختره برام مىميره ببين كى داره اينو ميگه. من به اين زشتى، اون به اين خوشگلى، مثل يه دسته گل صداش زمزمه برگها، صداى من به اين خشنى اندامش مثل موج، تن من مثل صخره باز ميگه منو نبينه مىميره تو چى فكر میكنى؟ هزار بار جوونتر از منه شانس مارو باش! موهاش رنگ زندگيه موهاى من رنگ خاكستر ميگه بى عشق من زنده نمىمونه كه ديدن من براش روياس كى اينو میفهمه؟ شانس مارو باش! شانس مارو باش!
درود بر تو رضا عزيز.
از كوليها نوشته اى. ولي ايا اين را ميداني كه كوليها در جنوب ايران نيز ساكن هستند؟ ولي بدلايل اقليمي به زباني نزديك به عربي صحبت ميكنند.و هنرشان رقص است و موسيقي. عدنان و نسيم اطلاعات بيشتري بايد داشته باشند.
زنده باشي
درود بر شما. از خواندن نوشته شما و ترانه كولي بسيار لذت بردم. حس خوبي را منتقل ميكنيد كه ساده- عميق و تصوير يست! و اما در ترانه زيبا و ساده كولي تپش يك قلب عاشق و به گو نه اي نبض خود زندگي را حس كردم...
دستتان درد نكند و خسته نباشيد. اميدوارم كه روزي شايد به زودي اين ترانه ها را chap كنيد و "لالا و ناپدري" را بسازيد( فيلمتان را). امروز هم كه از قرار معلو م محشر خواهد بود! + اينكه حرف پ´را هم پيدا كردم!!!!
روز و شب شما خوش.
عزيزم رضا
يکي از ويژگي هاي تو که تو را بزرگ مي کند، انتخاب هاي توست. در انتخاب تصوير، شعر، و شايد همه چيز استادي. ممنونم که به من فرصت دادي تا اين ترانه را نيز بشنوم. و اين پايان ترانه نيست. من آدم پر توقعي هستم. از خواستن و خواندن سر باز ايستادنم نيست.
پسره ماه شده
رفته بارسلونا
برام شعر بياره
دور شده
عين يه کولي
که دلم تنگه براش.
اين جاده ها، راه هاي دور و دراز
اين شهر اون شهر
چه مي دونم
دارم ميام بارسلونا
اگه اونجا پيداش کنم
اگه نرفته باشه والنسيا
آخ، بارسلونا.
دوستدار - عباس
Posted by: عباس معروفي at September 24, 2003 10:51 PM