اولين کسانی که از سفر رفتن های بی رويه من دل شان می گيرد آن دو تا زبان بسته هستند که توی انباری، در حياط خانه ی من زندگی می کنند. اسم شان تپوسک است و شوپن ( با شوپن آهنگساز اشتباه نشود!). البته اسم اين دومی خيلی با موسيقی بی ارتباط نيست چرا که دخترم پيش از اينکه برای ادامه تحصيل موسيقی در کنسرواتواری در جنوب هلند از پيش من برود اين اسم هنری را روی اين گربه گذاشت. يک ساعت پيش وقتی رفتم غذای دو هفته آينده شان را در انباری بگذارم تا زن همسايه جور غذا دادن به آنها را بکشد، ديدم هر دو تا کز کرده اند و انگار با من قهر باشند، نگاه شان را از نگاه من می دزدند. رفتم يک ذره غذا برايشان ريختم تا با من آشتی کنند ولی همچنان سر سنگين سر جايشان نشستند و اعتنايم نکردند. گفتم کاش زبان می داشتند تا برايشان توضيح می دادم چرا اينقدر سفر می روم و تنهايشان می گذارم ولی بعد يادم آمد که يکی از مشکلات من همواره اين بوده است که نمی توانستم برای سفرهايم توضيح قانع کننده برای کسی داشته باشم. زن سابقم هميشه می گفت: « حتی وقتی بچه هايمان دنيا می آمدند او در سفر بود، يا رفته بود فيلمبرداری يا داشت مقدماتش را می چيد!»
البته اين مربوط به ايران بود. آنجا که ريشه در خاک داشتم، يک پايم شمال بود پای ديگرم جنوب، اينجا که جای خود دارد، اگر نگويم بی ريشه دست کم ريشه در بادم.
راستی يادم نرود قبل از ترک خانه به زن همسايه ندا بدهم که دارم می روم سفر تا هوای تپوسک و شوپن را داشته باشد.
بی شک چشمهايش را گرد خواهد کرد و با تعجب خواهد پرسيد: «واقعآ؟»
و من خواهم گفت: «بله، کار است ديگر، دست خود من که نيست.» و خودم هم می دانم چرند می گويم، کار هم که نباشد برای خودم کار می تراشم، آنهم نه اين نزديکي ها. هر چه دورتر بهتر.
نمی دانم قصه ی هلندی سرگردان را شنيده ايد يا نه، از اين قصه تاکنون چندين فيلم و نمايشنامه و اپرا ساخته شده است. ماجرای ملوانی ست که بر خلاف دستور کليسا که دريانوردی را روزهای يکشنبه ممنوع کرده بود، يک روز يکشنبه به دريا می زند و به نفرين ابدی خداوند دچارمی آيد. نفرين اين است که ملوان عمر نوح کند اما بيقرار و سرگردان بماند مگر آن که با همه ی وجود عاشق زنی شود که او هم عاشقش باشد. قصه، ماجرای دريانوردی بی پايان اين ملوان است از اين جزيره به آن جزيره برای پيدا کردن سرزمين معشوقه اش. اين خلاصه قصه هلندی سرگردان است. اما خلاصه قصه سرگردانی ما کمی با آن تفاوت دارد.
در اين قصه سرزمين معشوقه شناخته شده است اما به نفرين خدا، شياطين چنان پنجه برآن افکنده اند که دسترسی به معشوقه به معجزه ای نيازمند است. راستی در ميان شما کسی هست که بداند کی اين معجزه رخ خواهد داد؟
براى رضا و همه ى عاشقانى كه مى شناسيم
Deep Blue
In the deep blue you can't fly.
You can't walk or even swim in the deep blue.
In the deep blue you can't hear any sound,
except the silence of blue.
In the deep blue you are not sleeping,
awaking or even dreaming.
You can't touch or see the blue
except the depth.
In the deep blue you only can embrace TRUST.
May I lean on your shoulder?
My Deep Blue
Manouchehr Abrontan
رضا جان فكر ميكنم زماني معجزه رخ ميدهد كه تو خداى آن جزيره بشوى. خلق زندگى تازه.
Posted by: Manouchehr at September 15, 2003 05:08 AMمن كتاباتونو خيلي دوس دارم ولي حيف كه فيلماتون اينجانيست خوشحالم اينجارو پيدا كردم
Posted by: جنس دوم at September 13, 2003 01:25 AMدرود.آپريل آمده بودم هلند.چقدر دلم ميخواست ببينمتان !از چند نفر سراغتان را گرفتم.يا نمي شناختند !! يا هنوز آنچنان خط خطي بودند كه من شوق زده را نميديدند.به هر حال هر كجا هستيد تندرست و پرتوان باشيد.به خودم هم قول داده ام اين بار هلند آمدم بدون ديدار شما و نسيم باز نگردم.
Posted by: Taraz at September 11, 2003 09:38 PMسلام آقا رضا
من شما را از طريق عباس معروفي شناختم. ناراحت نشويد در ايران معمولا جوانها همه را مي شناسند الا نويسنده ها را.
موفق باشيد.
كيست كه اين سر گرداني ها را نداشته باشد جز انكه نفس نمي كشد.
Posted by: Toranj at September 6, 2003 04:02 PMآقاي علامه زاده سلام. من سهيل هستم از ايران. فردي هستم كه با خواندن كتاب من يك شورشي هستم جناب آقاي سماكار عزيز واقعا مشتاق ديدار شما عزيزان شده ام. باور كنيد كتاب اقاي سماكار را حداقل 5 مرتبه خوانده ام.
مقاومت شما عزيزان. واقعا جالب بوده است. كمترين كار براي ماها تشكر از شماها و ديگران عزيزاني است كه براي اين مملكت جانفشاني ها نمودند.
آدرس ميل تان را نداشتم براي همين به اينجا اين متن را فرستادم در صورت امكان برايم ميلي بزنيد و آدرستان را نيز ارسال كنيد.
اگر آدرس ميل آقاي سماكار را هم داريد برايم ارسال كنيد. خيلي خيلي خوشحال ميشوم كه بتوانم با شما عزيزان ارتباط داشته باشم.
دوستتان ميدارم و از دور دستتان را ميبوسم
سهيل
يادم رفت بگويم که از هر کجای دنيا که اينترنت پيدا کرديد میشود وبلاگ نوشت. ربطی هم به داشتن امکانات فارسی ندارد. اين دقيقاً همان کاری است که من در پراگ میکردم. میتوانم بعداً يا با ايميل يا با تلفن توضيحات لازم را بدهم.
Posted by: قبلهی عالم at August 29, 2003 11:05 PMخدا عالم است:
بخت حافظ گر از اين گونه مدد خواهد کرد
زلف معشوقه به دستِ دگران خواهد بود!