يادی از زهرا کاظمی
از برلين که برگشتم مثل همِشه چندين پيام تلفنی انتظارم را می کشيد. يکی از مونترال بود، از آشنايی که شماره تلفن خانمی را برايم گذاشته بود که مايل بود در باره يک فيلم مستند که کانال 4 لندن می خواهد در مورد زهرا (زيبا) کاظمی ، تازه ترين خونين جامه راه آزادی، بسازد با من حرف بزند. همين امروز زنگ زدم. وقتی پرسيدم چرا کانال 4 برای مصاحبه با من با ايشان تماس گرفته است، گفت چون استفان، پسر خانم کاظمی، پيش اوست. وسط صحبت متوجه شدم که استفان همانجاست. پرسيدم می توانم با او حرف بزنم. با مهربانی گفت البته و بعد گوشی را به او داد. وقتی صدای جوان استفان را که به انگليسی حرف می زد شنيدم، تمام نيرويم را به کمک طلبيدم تا صدايم نلرزد و بغضی که در گلو داشتم نشکند. برايم گفت همين اواخر مادرش از من با او حرف زده بود. می گفت مادرش عکسی از دختر جوانی در يک صحنه از فيلمی را نشانش داده بود و پرسيده بود آيا او را می شناسد يا نه. او البته دخترک بازيگر را نشناخته بود. مادرش با خنده گفته بود که عکس خودش است. اينجا بود که اسمی هم از من بعنوان سازنده آن فيلم برده بود. پسرک اين خاطره را چنان با شادی برايم تعريف کرد که يک لحظه فراموشم شد چه فاجعه ای بر او و مادرش در جمهوری جهالت اسلامی رفته است.
وقتی گوشی را قطع کردم به اين انديشيدم که اين رگه هايی از خون است که ما را به نسل استفان ها پيوند می زند.
It is a good post; thank you
Posted by: Mojtaba at August 28, 2003 04:21 PM