August 26, 2011

رمانی به نام "اتاق"

"اِما دانوگ"، نویسنده ایرلندی ساکن کاناداست که رمان "اتاق" او سال گذشته کاندیدای جایزه ادبی معروف انگلستان، "من بوکر اینترنشنال"، شد. مدتی بود وقت رمان خواندن، که یکی از لذت های زندگی ام است، نداشتم. قبل از آن هم، اگر اشتباه نکنم بعد از رمان "سفر فیل" اثر "خوزه ساراماگو "، رمانی که وقتی تمام شد احساس کنم لازم است چیزی در باره اش بنویسم نخواندم.

رمان "اتاق" که در قطع جیبی چهارصد صفحه دارد از چند جهت رمانی است متفاوت. نویسنده به گفته خودش از موارد نادر ولی تکان دهنده ای که اخیرا در نقاط مختلف جهان از پرده بیرون افتاده، برای ساختار رمانش بهره گرفته؛ مواردی مثل دزیدن یک دختر جوان و محبوس کردنش در یک اتاق برای سالیان سال و تجاوز و باردار کردن و...

قصه از زبان "جک"، یک پسرک پنج ساله تعریف می شود که در طول زندگی اش هیچ چیز از دنیای بیرون از "اتاق" ندیده است. در سراسر رمان تصویری از مرد متجاوز داده نمی شود چون جک هرگز او را جز از لای درز در کمدی که شب ها –اگر مرد به سراغ مادرش بیاید- در آن می خوابد نمی بیند. مادر اما، با جزئیات کامل و با زبان شیرین بچگانه بخوبی شناسانده می شود. او دختری هفده ساله بود که توسط مردی که یک وانت آبی رنگ داشت در راه مدرسه ربوده شد و وقتی قصه آغاز می شود هفت سال است که جز از پنجره ای دور دست که تکه ای از آسمان از آن پیداست بیرون را ندیده است. البته یک دستگاه تلویزیون هم در اتاق هست که برای مادر یادآور دنیائی که از او گرفته شده، و برای "جک" دنیای غیرواقعی و تخیلیِ تصویرهاست.

تکنیک قصه گوئی از زبان یک بچه پنج ساله، در کنار محدودیت های بسیاری که برای نویسنده ایجاد می کند مزایای زیادی هم دارد. زبان شیرین بچه گانه برای توضیح شرائطی غریب که توصیفش از زبان آورترین آدم ها مشکل است، گاهی رساتر و شنیدنی تر است. و رمانِ "اتاق" سرشار از این زبان گیراست.

"جک" قصه گوئیش را دقیقا از سالروز تولد پنج سالگیش شروع می کند: "امروز پنج سالمه. وقتی دیشب رفتم توی کمد بخوابم چار سالم بود، اما وقتی بیدار شدم توی تاریکی برم روی تخت بخوابم پنج ساله شده بودم، هوراااااا. قبلا چهار ساله بودم، قبلترش سه ساله، قبل از اون دو ساله، قبلش یک ساله، قبلش هیچ ساله بودم."

مادر از وقتی "جک" را در همان اتاق، بدون کمک زائیده به همین راضی است که مرد دست از سر پسرش بردارد تا هرچه می گوید اطاعت کند. مرد، هر یکشنبه غذا و دیگر وسائل موردنیاز آن ها را در حداقل ممکن به اتاق می آورد و در طول هفته چندین شب برای همخوابی با مادر سری به او می زند. آمد و رفت او همواره بدون مقدمه است و تنها وقتی صدای فشردن شماره رمز پشتِ در به گوش مادر و پسر می رسد می فهمند دارد می آید. همین چند لحظه کافی است تا "جک" به درون کمد بخزد و زیر لباس های آویران شده روی تکشچه ای بخوابد، یا آنقدر انتظار بکشد تا مرد (که "اولدنیک=نیکِ پیر" می نامدش) کارش را تمام کند و برود.

[وقتی "اولدنیک" تق تق تختخوابو در میآره با پنج انگشت دستم می شمارمش، امشب 217 تاست. همیشه مجبورم بشمارم تا وقتی اون صدای تند نفس زدنش در بیاد و تموم بشه. نمی دونم اگه نمی شمردم چی می شد چون همیشه می شمرم.

وقتی خواب باشم چی؟

نمی دونم. شاید مامان می شمره.] ص 46

همین که برایتان در یکی دو پاراگراف نوشتم فصل بلندی از رمان را گرفته تا موقعیت و فضای قصه آرام آرام برای خواننده روشن شود. شیوه نگارش چنان است که گاهی بسختی می توان مکث کرد و کتاب را زمین گذاشت. زبان بچه گانه که همواره با غلط های آشکار املائی و انشائی همراه است به نظر من دلیل اصلی کشش قصه است.

طبیعی است فکر شود که موضوع قصه به خودی خود کشش یک رمان جنائی را دارد ولی گرچه رمان در آغاز از این خصیصه بری نیست اما به زودی رنگ و بوی آن تغییر می یابد و به رمانی که جهان و زندگی و مرگ را از دید یک پسرک پنجساله تبیین می کند بدل می شود. معمولا در رمان های جنائی وقتی قربانیان نجات می یابند و متجاوز دستگیر می شود قصه تمام می شود. در رمانِ "اتاق" هنوز رمان به نیمه نرسیده مادر و پسر نجات می یابند. وقتی به این جای قصه رسیدم از خودم پرسیدم نویسنده دیگر چه دارد بگوید که دویست و سی صفحه دیگر لازم دارد! دیری نکشید که متوجه شدم زیباترین بخش کتاب همین نیمه دوم آن است.

من معمولا اهل نقد کتاب نویسی نیستم. هدفم بیشتر معرفی کتاب و از این طریق ترغیب کتاب خوانی است برای دوستانی که به وبلاگم مراجعه می کنند. این است که از تفصیل در نوشته پرهیز می کنم. ولی همینقدر می گویم که ماجرای فرار این مادر و پسر از زندانی که "اتاق" نامیده شده فصلی بسیار گیراست. مادر برای مشغول کردن پسرش در طول این پنجسال تنها کاری که می توانست بکند بازگوئی قصه های کودکانه و فلکلورهای مربوط به کودکان بوده است. چند کتاب کودک از این دست، و چند اسباب بازی هم دارند. کارتون های تلویزیون هم هست. جک، حالا که پنجساله شده خودش را مردی قوی می داند که مثل شخصیت کارتون ها می تواند کارهای خارق العاده بکند (مویش را مثل سامسون بلند کرده!)

در رمان به صدها قصه و متل و فولکلور و کارتون های مشهور و بازی های بچگانه و جز این ها اشاره می شود که بسیاری از آنان برای من ناشناخته اند ولی می توانم درک کنم برای بزرگسالان انگلیسی زبان، هر اشاره معنای شناخته شده ای داشته باشد. با این حال، کم دانشی من مشکلی در لذت بردن از رمان ایجاد نکرد.

همین قصه ها و شخصیت های شجاع آنان، نقشه ای را جلو راه مادر گذاشت تا از "جک" بخواهد دست به یک عمل شجاعانه بزند و آنان را از این زندگی فلاکت بار نجات دهد. وارد این عمل نمی شوم تا از کشش رمان برای خوانندگان احتمالی آن نکاهم.

بخش مفصل تر کتاب همانطور که نوشتم مربوط به پس از رهائی است؛ برخورد رسانه های جمعی که فقط به مسابقه برای گرفتن خبرهای اختصاصی می اندیشند و کمترین توجهی به روانِ پریشان قربانیان ماجرا ندارند؛ هجوم هزاران چیز "واقعی" در زندگی روزمره "جک" که هیچ تصوری از آنان ندارد و آرزوی بازگشت او به "اتاق" و زندگی شیرین بازیگوشانه اش با مادری که یک لحظه از او جدا نبود ولی حالا دیگر نمی تواند به او بچسبد و حتی در پنجسالگی از سینه اش شیر بمکد.

جدا کردن مادر از او، و نشان دادن دنیای واقعی بیرون به "جک"، زیر نظر روانکاوان و با همکاری مادربزرگش، با دقت و ظرافت نوشته شده و هر از گاه نظرات نکته سنجانه نویسنده نسبت به دنیای "واقعی" و کمبودهای آن از زبان "جک" هشیارانه مطرح شده است.

رمان با صحنه ای زیبا پایان می یابد. تا این زیبائی را منتقل کنم باید بگویم در سراسر کتاب تمام اجزاء "اتاق" و اشیاء درون آن با حرف درشت آغاز می شوند. می دانید که در لاتین فقط اسم های خاص را با حرف درشت شروع می کنند. ولی در این کتاب لغات میز و در و دیوار و کتاب و شلوار و... همه با حرف درشت آغاز می شود چرا که هر کدام برای "جک" حکم یک دوست و همراه و همبازی را دارند (او حتی برخی از اشیاء را مونث و برخی را مذکر می نامد که در انگلیسی به جانداران اختصاص دارد.)

وقتی دوره کوتاه مراقبت پزشکی پایان می گیرد و آنان به آپارتمانی منتقل می شوند، با پافشاری و لجبازی بچگانه "جک"، مادر که به شدت اکراه دارد ناچار می شود از پلیس بخواهد آن ها را برای دیدن "اتاق" ببرند. و این اولین بار است که ما از زبان "جک" تصویر اتاقی که در ته یک باغ ساخته شده را از بیرون می بینیم. رمان با این جملات پایان می گیرد:

[مامان جلو دره. می رم طرفش "بلندم می کنی؟"

"جک!"

"لطفا."

مامان منو رو زانوش می شونه. دستمو بلند می کنم.

"بالاتر."

کمرمو می چسبه و بلندم می کنه، بالا، بالا، بالا. دستمو به سقف می کشم. می گم "بای بای سقف."

مامان دنگی منو می ذاره زمین.

برای پنجره روی سقف دست تکون می دم. به مامان می گم "بگو بای بای." "بای بای اتاق."

مامان میگه، اما بدون صدا.

یک بار دیگه به عقب نگاه می کنم. مثل دهنه ی آتش فشان می مونه، یه سوراخی که یه چیزی توش اتفاق افتاده. بعدش از در میریم بیرون.]

در جمله آخر، به نشانه ی سلامت روانی "جک"، لغت "در" با نگارش عادی و با حروف ریز نوشته شده است.

◊□◊

Posted by reza at August 26, 2011 10:42 AM
مطالب مرتبط