March 29, 2009

«سفر فیل»

  تازه‌ترین رمانِ «خوزه ساراماگو»، نویسنده رمان «کوری» و «در غیاب مرگ»، و برنده نوبل ادبیات، با عنوان «سفر فیل» کمتر از شش ماه پیش در پرتقال منتشر شد و طبق معمول به خاطر نزدیکی زبانی و جغرافیائی، ترجمه اسپانیائی آن همین دو سه ماه پیش به بازار آمد (ترجمه انگلیسی و هلندی این رمان هنوز منتشر نشده و تا جائی که می‌دانم ترجمه به زبان‌های دیگر هم در راه است).

از دیروز که خواندن این رمان سرشار از طنز و لطافت را به پایان بردم تا حالا که دارم این مطلب را در باره‌اش می‌نویسم یک لحظه ذهنم از لحظات زیبائی که تخیل ساراماگو خالقشان بوده رها نشده است.

قصه، که تنها خط اصلی آن واقعیتی تاریخی دارد، این است که در اواسط قرن شانزدهم، «خوانِ سوم» پادشاه پرتقال، برای اینکه هدیه‌ای چشمگیر به پسر عمویش، «ماکسیمیلیانو، دوک بزرگ اتریش»، که برای دیداری از وین به اسپانیا آمده است بدهد، به توصیه‌ی ملکه پرتقال، همسرش، فیلی را که دو سال قبل، از هند با کشتی برای تکمیل اسطبل دربار پرتقال آورده بودند انتخاب می‌کند. پادشاه، پیکی به اسپانیا می‌فرستد تا نظر پسر عمویش را در مورد این هدیه جویا شود، و او و همسرش، دختر پادشاه اسپانیا، بسیار خوشوقت می‌شوند و قرار می‌شود فیل را به موقع به اسپانیا برسانند تا به همراه کاروان ماکسیمیلیانو به وین برده شود.

تا اینجای قضیه واقعیت دارد، و به گفته‌ی «خوِزه ساراماگو»، وقتی به دعوت دانشگاهی، در سالزبورگ (اتریش) بود و داشت در رستورانی به نام «فیل» شام می‌خورد، این قصه را از همکاران دانشگاهیش شنیده بود.

باقی، آنچه در این رمان بلند می‌آید هیچ نیست جز معجزه‌ی تخیل یک نویسنده‌ی خلاق که سعی کرده است سفر یک فیل را از لیسبون (پایتخت پرتقال)، در منتهی‌الیه غرب اروپا، تا وین (پایتخت اتریش) در آنسوی قاره، در زمانی که نه جاده‌ای وجود دارد، نه ماشینی، نه امنیتی و نه سرپناهی در میانه‌ی این راه دراز، تجسم کند و به زیبائی از آن قصه‌ای بپردازد که بارها خواننده را به خنده، و حتی قهقهه بیاندازد؛ بارها آدم را به اندیشه‌ی رابطه‌ی انسان و حیوان وا بدارد؛ و بارها اشک مرا که گاهی با خواندن لحظاتی گیرا زیادی نازکدل می‌شوم در بیاورد.

شخصیت اصلی رمان، پس از فیل البته، فیلبان هندی است که به همراه فیل از هند به دربار پرتقال آمده و حالا تنها کسی است که می‌تواند فیل را در این سفر اودیسه‌وار همراهی کند. و از این رو، گرچه در مقابل مقامات والای درباری اصلا داخل آدم به حساب نمی‌آید ولی در طول این سفر گاهی همه ناچارند به خواست او، که در اصل خواست فیل باشد، تسلیم شوند.

کاروان شامل ده‌ها نظامی سواره و پیاده، خدمه و خدمتکار است با دو ارابه‌ی گاوکِش که صدها کیلو علوفه و صدها لیتر آب، مطرف روزانه فیل را حمل می‌کنند. فرمانده‌ی این کاروان که برای بردن فیل به مرز اسپانیا – مرحله‌ی اول سفر ـ تعیین شده گرچه گاه و بیگاه با فیلبان درگیری دارد ولی آرام آرام چنان به فیل خو می‌کند که با فیلبان از سر مهربانی در می‌آید. یکی از زیباترین لحظات کتاب آنجاست که پس از ماجراهای جالب و طنزآلود بسیار، کاروان به مرز اسپانیا می‌رسد؛ جائیکه کاروانی از اتریشی‌ها برای تحویل گرفتن فیل و فیلبان آمده‌اند تا در مرحله‌ی دوم سفر، آنان را به شمال اسپانیا ببرند و به ماکسیمیلیانو برسانند.

در اینجا فیلبان به فرمانده پرتقالی اطلاع می‌دهد که فیل می‌خواهد با سربازان و خدمه‌ی پرتقالی خداحافظی کند. فرمانده، سربازان را در دو ردیف موازی به صف می‌کند به گونه‌ای که فیل بتواند از میانشان عبور کند. به خواست فیلبان سربازان و خدمه کف دستشان را بالا می‌گیرند و در حالیکه از نزدیک شدن فیل با آن هیبت عظمیش به شدت ترسیده‌اند بی‌حرکت منتظر می‌مانند. فیل با گام‌هائی متین و سنگین به میان دو صف می‌رسد، خرطوم بلند و قطورش را بلند می‌کند، و سر خرطومش را با مهربانی بر کف دست تک تک سربازان و خدمه می‌کشد و به این ترتیب به آنان یک به یک بدرود می‌گوید، «برای اولین بار در تاریخ بشریت، یک حیوان از چند موجود انسانی، به معنای لغوی کلمه خداحافظی کرد. ص ۱۲۷»

اگر به خواهم از لحظاتی مثل این، که رمان مشحون از آن است، یاد کنم باید چند روزی کار و بار دیگرم را رها کنم! فقط برای اینکه تا وقتی این رمان را خودتان نخوانده‌اید در خماری رهایتان نکرده باشم این نکته را می‌گویم که بخش سوم سفر فیل از اسپانیا تا اتریش است که این بار به همراه ماکسیمیلیانو، دوک بزرگ اتریش، و کاروان مجلل و با شکوه ملوکانه‌ی اوست. کاروان با مشکلاتی که حضور فیل موجب شده تا مرز فرانسه راه می‌پیماید و از آنجا با کشتی از طریق مدیترانه به بندر «جِنوا» در ایتالیا می‌رسد، و راه دراز جنوا تا وین را در برف  و باران زمستانی طی می‌کند، و بالاخره پس از ماجراهای بسیار، وقتی موکب مجلل ملوکانه که حالا با حضور یک فیل عظیم الجثه‌ی هندی که اتریشی‌ها هیچ تصوری از آن ندارند تماشائی‌تر شده به حوالی وین می‌رسد،مردم شهرک‌های اطراف به مسیر کاروان هجوم می‌آورند و با رقص و آواز به موکب ملوکانه خوشامد می‌گویند و برای دیدن فیل سر و دست می‌شکنند.

کاراوان درست به دروازه‌ی وین نزدیک شده است که دخترکی پنجساله، شوق‌زده دست از دست مادرش رها می‌کند و بی‌نگرانی از خطری که متوجه‌اش است به سوی فیل می‌دود. فریادی از وحشت و نگرانی از یک فاجعه‌ی دردناک انسانی، از گلوی مردم برمی‌خیزد. بچه تا به فیل می‌رسد، فیل با حرکتی موزون خرطوم بلندش را در هوا می‌گرداند و پیش از اینکه بچه زیر پای سنگینش له شود، خرطومش را به دور کمر کودک می‌پیچاند، و مثل دایه‌ای مهربان بچه را از زمین برمی‌گیرد و به آرامی به هوا می‌برد، «پدر و مادر کودک گریه کنان به طرف فیل دویدند و کودکِ جان به در برده و نجات یافته را از او گرفتند و در آغوش کشیدند، در حالیکه تمامی مردم داشتند فریاد شادی سرمی‌دادند، و کم نبودند کسانی که نمی‌توانستند جلو اشک غیرقابل کنترلشان را بگیرند. ص ۲۶۷»

نویسنده که با جادوی قلمش این سفر عجیب را با طول و تفصیلی سرشار از تخیل و ظرافت در ۲۷۰ صفحه ترسیم کرده است، پایان کار فیل و فیلبان را تنها در دو صفحه با ایجازی به همان ظرافت نوشته است. می‌گوید که دو سال بعد فیل می‌میرد و فیلبان با پول و اسبی که دربار به او می‌دهد به قصد بازگشت به پرتقال وین را ترک می‌کند بی‌آنکه هرگز به آنجا برسد. پیکی خبر مرگ فیل را از وین به دربار پرتقال می‌برد. «خوانِ سوم» تا دهان باز می‌کند که خبر را به ملکه، همسرش، بدهد «ملکه نگذاشت حرفش را تمام کند. فریاد ‌زد نمی‌خواهم بدانم، نمی‌خواهم بدانم. و به اتاقش دوید و خودش را در آن حبس کرد و تا پایان روز اشک ریخت. ص ۲۷۰»

Posted by reza at March 29, 2009 7:12 PM
مطالب مرتبط