December 16, 2004

بهروز حشمت، حریر اندیشِ پولاد وَرز

خبر خوش اهدای جایزه ی طلای خانه هنرمندان اتریش به بهروز حشمت مجسمه ساز نامدار که سالهاست با ذهنی به لطافت حریر با مصالحی به سختی پولاد در کشاکش است چنان شادم کرد که علاوه بر برداشتن تلفن و زنگ زدن به او برای گفتن تبریک مرا پشت کامپیوتر کشاند تا شادیم را با شما خوانندگان این سطور تقسیم کنم.


            اولین بار با نام بهروز حشمت در اولین سال پس از انقلاب آشنا شدم. برای ساختن فیلم "ماهی سیاه کوچولوی دانا" در مورد زندگی و مرگ زنده نام صمد بهرنگی با  یک گروه کوچک فیلمبرداری از "کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان" به تبریز رفته بودم. دوستان و دوستداران صمد در تبریز یک لحظه تنهایم نمی گذاشتند و از هیچ کمکی برای پربارتر کردن کارم دریع نمی کردند. بیش از همه رحیم رئیس نیا و غلامحسین فرنود دور و برم بودند. و اگر اشتباه نکنم همین فرنود بود که یک روز مرا به شهرک ماشین سازی تبریز برد و مجسمه پولادین یک کارگر فنی را که بهروز حشمت ساخته و جلو در کارخانه نصب بود نشانم داد. و نیز باید همو بوده باشد که در مورد کار دیگر بهروز "عاشیقلار" برایم توضیخ داد که به تازگی از حیاط موزه برداشته و به انبار آن انتقال یافته بود!

از عاشیقلار نام بردم اجازه بدهید کمی حاشیه بروم و این را هم بگویم که من برای فیلم "ماهی سیاه کوچولوی دانا" خیال داشتم از عاشقها در قهوه خانه های سنتی تبریز فیلم بگیرم ولی با استقرار جمهوری اسلامی این سنت زیبا و دیرپا برای مدتی کاملا تعطیل شده بود و هیچ عاشقی در هیچ قهوه خانه ای نمی خواند. هنوز در تبریز و اطراف آن مشغول فیلمبرداری بودم که ماجرای درگیری "حزب خلق مسلمان" آغاز شد و طرفداران آیت الله شریعتمداری نقاط حساس شهر را درکنترل خود گرفتند. یکی دو هفته ای از پاسدار و حزب اللهی در تبریر خبری نبود و عاشقها دوباره با تارها و صدای گرمشان به قهوه خانه ها بازگشتند. می گویند: کور از خدا چه می خواهد، دو چشم بینا! سرِ ضرب اکیپ را راه انداختم و در قهوه خانه ای که "عاشق حسن" یکی از عاشقهای پرآوازه تبریز که بویژه به خاطر مواضع سیاسی اش سخت محبوب مردم بود مشغول کار شدم. آنها که این فیلم را در یکی دو نمایش غیر رسمی آن، قبل از توقیف دیده اند به یاد می آورند که فیلم با آوازی که عاشق حسن در مورد صمد بهرنگی می خواند "صمد عمی گلمدی = عمو صمد نیامد" تمام می شد. [جالب اینکه همین آخر هفته پیش وقتی پس از پایان برنامه یادمان قتلهای زنجیره ای در پاریس دسته جمعی به یک رستوران ترکی رفتیم کله ها که کمی گرم شد مهدی اصلانی سه تارش را کوک کرد و با آن صدای گرم و دلنشینش چند ترانه خواند که یکی از آنها، و برای من از همه خاطره انگیزترش، همین صمد عمی گلمدی بود...]


            خیلی از بهروز دور افتادم. شانس دیدار بهروز سالها پس از ماجراهائی که ذکرش رفت دست داد یعنی دوازده سیزده سال پیش وقتی برای نمایش عمومی فیلم سینمائی ام "میهمانان هتل آستوریا" به وین رفته بودم. دو سه روزی که در وین بودم حتی یک ساعت از او جدا نماندم. شب ها را هم در کارگاه آهنگری اش می خوابیدم؛ کارگاهی که در آن آثار برجسته هنری اش را در میان در و پنجره و هِرّه و طارمی که برای مردم می ساخت جا داده بود! یک روز هم با خودش رفتیم توی یکی از پارک های شهر، جائی که یکی از مجسمه هایش نصب شده بود. چیزی می گویم چیزی می شنوید! مجسمه که نبود، چند تن آهن بود که در دست قدرتمند بهروز مثل کاغذ فُرم و حرکت پذیرفته بود. طولش از ده گام هم متجاور بود و ارتفاعش دوتای قد و قواره من. بگذریم.


از هنرمندانی مثل بهروز نمی شود توقع داشت یکی از کارهایشان را به آدم هدیه بدهند. چون اگر هم بدهند نمی توانی آنرا ببری! همین را که گفتم گفت می رود در انبار کارگاهش شاید چیز قابل حملی برایم بیابد. و یافت. دو تا جغد آهنی با چشمانی شفاف که از آن روز به بعد زینت اتاق نشیمن من است و عکسش را با یاد بهروز در همینجا برایتان می آورم.



Posted by reza at December 16, 2004 8:15 PM
مطالب مرتبط