January 7, 2004

مراسم حج فرقه "شيطان پرستان"

الوعده وفا! در كسب و كار من دير و زود هست اما سوخت و سوز نيست! هفته پيش، از مراسمىياد كردم كه حالا آنچه از آن مىدانم برايتان مىنويسم. اول از همه بايد به دو نكته حساس اشاره كنم. ۱﴾ نام شيطان پرستى پس از اسلام به پيروان اين مسلك بسيار قديمى داده شده است. اهل اين فرقه به شدت از اين نام بيزارند و آنرا توهين به خود و به فرشته مقرب خدا "ملك طاووس" مىدانند كه در اسلام به صفت شيطان متصف شده است. من از اينكه به رسم عامه به ناچار اين نام را تكرار مىكنم پيشاپيش از رهروان اين مذهب پوزش مىخواهم. ۲﴾ آنچه به اختصار برايتان مىنويسم نه نتيجه يك تحقيق علمى در مورد اين فرقه كه تنها مشاهدات اتفاقى من از مراسم خاص ساليانه پيروان آنست و اطلاعاتم در اين زمينه بشدت محدود است هرچند هنوز هم در صددم فرصتى فراهم شود تا دست به تحقيقى در خور در اين زمينه بزنم.

من همانطور كه قبلا اشاره كرده‌ام تابستان سال ۲۰۰۲ از طرف تلويزيون هلند براى تدريس فيلم به دانشجويان كرد شاغل در تلويزيون كردستان عراق (KTV) به كردستان عراق سفر كردم و كلاسهايم را در "هتل ژيان" در شهر "دهوك"، بزرگترين شهر مرزى كردستان عراق با سوريه، تشكيل دادم. دانشجويانم كه از شهرهاى مختلف كردستان آمده بودند مثل من و ساير همكارانم در تمام طول كورس در همين هتل اقامت داشتند. اواخر ماه جولاى بود كه يكشب در رستوران هتل با يك مرد روحانى خوش لباس كه چشمانى نافذ و سلوكى سنگين داشت آشنا شدم. توجهم از آنجا به او جلب شد كه ديدم در ميان حرف زدن با همراهش از گيلاسى كوچك نرم نرمك عرق مىنوشد! كاك خليل، يكى از مسئولان تلويزيون كردستان كه مامور رتق و فتق امور دانشجويان بود گفت كه او رهبر شيطان پرستان است. به نظرم مذهب جالبى آمد! از كاك خليل خواهش كردم مرا با ايشان آشنا كند و از يكى از دانشجويانم كه حاضر بود خواستم تا دوربينم را راه بياندازد و از اين ملاقات فيلم بگيرد.


نيمساعتى بيشتر وقت ايشان را نگرفتم. در همين وقت كم اما چند گيلاس به احترام هم بالا انداختيم و ايشان با سعه صدر بىدانشى مرا در مورد "دين يزيدى"، نام رسمى مذهب تحت رهبريشان، به ديده اغماض نگريست. بويژه آنجا كه خواستم حرفى زده باشم و گفتم كه مىدانم كه آنها شاخه‌اى از زرتشتيان هستند و پاسخ شنيدم كه هرگز. دين يزيدى هزاران سال به دين زرتشت قدمت دارد. با اينهمه وقتى گفتم خيال مىكنم عنوان "يزيدى" معرب و كردى شده‌ى "ايزدى" باشد آنگونه نه نشنيدم كه پيشتر. حاصل بدردخور آنشب اما اين بود كه فهميدم مراسم حج يزيديان دو روز ديگر در "پرستشگاه لالش" به رسم هر ساله برگزار خواهد شد. اجازه حضور و حتى فيلمبردارى از مراسم را هم بعنوان مهمان رسمى همانشب از ايشان گرفتم و كاك خليل قول داد مرا با جيپ تلويزيون كردستان به لالش ببرد.

لالش روستائى است در مركز كردستان عراق كه از شهر دهوك نزديك به سه ساعت با ماشين فاصله دارد. اين روستا مرا به ياد ميگون خودمان مىانداخت با همان كوچه‌هاى خاكى و فراز و نشيب بسيارش. پرستشگاه لالش كه به آتشكده‌اى بزرگ مىماند در مركز اين روستا بر فراز تپه‌اى بنا شده كه ظاهرا بايد خيلى قديمى باشد. وقتى به لالش رسيديم روستا مملو از جمعيت بود. مىگفتند در طول اين سه روز چندين هزار نفر به زيارت خواهند آمد، نه تنها از كردستان عراق كه از سوريه و ايران نيز هم ﴿ظاهرا تعداد بسيارى از پيروان اين دين در استانهاى كردستان و كرمانشاهان ايران زندگى مىكنند﴾. جوانترها، دختر و پسر، با پاى برهنه ﴿مطابق با مراسم﴾ در كوچه‌ها شادمانه قدم مىزدند و برخى از آنها روى بام بلند خانه‌اى به آهنگ كردى دست در دست هم انداخته بودند و مىرقصيدند. زنها به پخت و پز در ديگهاى مسى بزرگ بر اجاقهاى سنگى مشغول بودند و فضا دقيقا فضاى سيزده بدر خودمان بود در سالهائى كه "بدر كردن" آن مكروه نبود!

پرستشگاه لالش از سه قسمت تشكيل مىشود: شبستان، محوطه حياط و صحن دوزخ جائيكه مراسم حج در آن برگزار مىشود. وقتى من به شبستان مىرسم نزديك به صد نفر مرد، اكثرا در لباس كردى و بعضا با سر و وضع شيك، دور سالن بزرگ نشسته‌اند و دو بدو و چند به چند دارند با هم اختلاط مىكنند. مردى از قهوه‌جوشى دسته بلند در استكانهائى به كوچكى انگشتانه قهوه‌اى به تيرگى قير و به تلخى زقوم مىريزد ﴿زقوم: گويند درختى است در جهنم داراى ميوه‌اى بسيار تلخ كه دوزخيان از آن خورند - فرهنگ معين﴾ و دور مىگرداند. مردى با چپى عگال به سر مامور مىشود ما را در مراسم حج همراهى كند. كفش و جورابم را در حياط در مىآورم و به دنبال مرد به طرف دوزخ راه مىافتم در حاليكه يكى از دانشجويانم با دوربين روشن دنبالمان مىكند. سر در عمارت مربوطه مثل سر در همه مساجد و كليساها پر از نقش و نگار است. اما آنچه جلب توجه مرا مىكند نام "طاووس ملك" است كه به صورت سنگ برجسته بر ديوار نقش بسته است.

بگذاريد همينجا آنچه از ريشه اين تفكر مىدانم را بياورم. "يزيديان" هم مثل بسيارى از پيروان اديان باستانى اعتقاد دارند كه "جهان و هرچه در او هست" از چهار عنصر اصلى يعنى آب، باد، خاك و آتش تركيب يافته است. خداوند به ادعاى خود، كه در تمام كتابهاى مقدس عنوان شده، انسان را از آب و خاك آفريد در حاليكه به باور خود خداوندى خدا فرشتگان درگاه ابديت همه از جنس آتشند. و آتش به باور آنها بر گل ﴿ممزوج آب و خاك﴾ ارجحيت دارد. از اين رو وقتى خداوند از همه فرشتگان بارگاهش ﴿از جمله ملك مقرب، طاووس﴾ مىخواهد كه در مقابل ساخته دست او، آدم، تعظيم كنند، ملك طاووس از اين دستور نابجاى ايزدى سر مىپيچد و از همان زمان سر به شورش مىگذارد، شورشى كه تا روز حشر ادامه خواهد داشت و يزيديان آنرا شورشى بر حق مىشناسند. ﴿راستش را بخواهيد اين قصه موجب شد كه من هم از شخصيت ملك طاووس "شيطان" خوشم بيايد البته اگر اين اعتراف را به شيطان صفتى ذاتى من منصوب نكنيد!﴾

و اما دوزخى كه من در پرستشگاه لالش ديدم تنها چند دخمه غار مانند تار و تيره بود با خمره‌هائى كه كنار هم چيده شده بودند و رويشان رنگ مشكى ريخته بودند تا فضا را مرموزتر و ترسناكتر كنند. درهاى دخمه آنقدر كوتاه بودند كه بايد خميده از آنان مىگذشتى و اگر دقت نمىكردى ممكن بود سرت به ديوار ناصاف غار مىخورد. با اينهمه حتى بچه‌ها هم از اين دوزخ نمىهراسيدند چه رسد به بزرگسالانى مثل من كه ده برابر اين را در جشن هالووين امريكائيها ديده بودم.

بخش مهم و تعيين كننده اين مراسم، جدا از گره زدن به پارچه‌هائى كه به ستونهائى بسته شده‌اند ﴿مثل دخيل بستن﴾ يا طواف كردن دور مقبره‌اى كه لابد گور يكى از قديسان يزيدى است، پرتاب دستمال به سنگ برجسته‌اى است كه از ديواره غار بيرون زده است. اصلى‌ترين مرحله حاجى شدن اين است كه با چشمان بسته از فاصله شش هفت مترى دستمال سياهى را كه به بزرگى چارقد زنان كرد است به طرف اين سنگ پرتاب كنى. اگر در سه بار موفق شوى دستمال را به برجستگى سنگ گير بدهى حج‌ات قبول شده است وگرنه بايد روز ديگر برگردى و دوباره تلاش كنى. من شاهد بودم كه بسيارى از زوار موفق نشدند از اين آزمايش بگذرند. من اما به شهادت فيلمهائى كه از اين مراسم دارم از اين بوته سربلند به در آمدم و به لقب "حاج رضا طاووسى" مفتخر شدم! من كه ره و رسمم هرگز مورد عنايت "خدا" نبوده است اميدوارم مورد قبول "شيطان" واقع شود!

Posted by reza at January 7, 2004 12:57 PM
مطالب مرتبط