آثار برتر سینماى آمریکاى لاتین: “توت‌فرنگى و شکلات” و “رفتار”

دهمین و آخرین مطلب در مورد سینماى آمریکاى لاتین را اختصاص دادهام به دو فیلم بسیار موفق و زیبا از سینماى کوبا که بهشکل آشکارى از سیاستهاى رسمى دولتى انتقاد مىکنند، هرچند خود محصولات رسمى دولتى هستند! "توتفرنگى و شکلات" که بیش از دو دهه از ساخته شدنش مىگذرد برخورد غلط حکومت با همجنسگرایان را زیر ذرهبین مىگذارد، و فیلم "رفتار" که کمتر از دو سال پیش ساخته شده سیاست خشک و رسمى آموزش در مدارس کوبا را به نقد میکشد. و هر دو فیلم جدا از محتواى انتقادى شجاعانهشان فیلمهائى هستند بهغایت زیبا، هنرمندانه و گویا.

فیلم "رفتار" ساختهى "ارنستو داراناس" داستان "چالا" پسرکى دوازدهساله را روایت مىکند که مادر جوانش معتاد است و او تنها نانآور خانه است. چالا از طریق شرکت دادن سگاش در شرطبندى جنگ سگها پولکى به دست مىآورد. "کارملا" آموزگار پابهسن مدرسهى او، زنى است سرد و گرم چشیده که رفتارش با شاگردانش مطابق با قواعد دیکته شدهى آموزشى مدارس کوبا نیست. کارملا با آگاهى از مشکل خانوادگى چالا رابطهاى همچون یک مادربزرگ با او برقرار مىکند تا بر زندگىاش تاثیر مثبت بگذارد اما وقتى بهدلیل سکته قلبى مدتى از تدریس باز مىماند معلم جانشین او، چالا را بهعنوان شاگردى بدرفتار به مدرسهى مخصوص بچههاى ناسازگار مىفرستد. تلاش کارملا پس از بازگشت به مدرسه براى بازگرداندن چالا به کلاس از یک سو، و درگیرى چالا در آغاز نوجوانى با مادر معتادش از سوى دیگر، فیلم را سرشار از لحظات گرم و پراحساس کرده است. کارگردان در بازگوئى این رابطههاى سادهى انسانى، از بورکراسى و قوانین خشک و بىروح حکومتى در نظام آموزشى کوبا نیز بهروشنى انتقاد مىکند.

conducta3.jpg 

بازیهای بسیار خوب بازیگران بهویژه "آرماندو بالدِس" در نقش چالا و "آلینا رودریگِز" در نقش کارملا، آموزگار او، این اثر را واقعا دیدنی کرده است. فیلم تماما در مکانهای واقعی در هاوانا فیلمبرداری شده و تصویری غیرتوریستی از این شهر ساحلی بهدست میدهد. تضاد آشکار پیراهنهای تمیز سفید و شلوار و دامنهای زرشکی و دستمال گردنهای سرخِ دانشآموزان مدارس، در پسزمینهی شهری باستانی که در اثر بیتوجهی (و البته محدودیتهای ناشی از محاصره اقتصادی نیمقرنه) به مخروبهای شباهت دارد، در سراسر فیلم نمایان است. به این بستر داستانی، رابطهی لطیف عاشقانه و کودکانهى چالا و یکى از دخترکهاى همکلاسش را اضافه کنید تا ظرافت قصه را دریابید.

و اما شاید هیچ فیلم کوبائى به اندازهى "توتفرنگى و شکلات" در جهان شهرت نیافته باشد. اصلىترین دلیل آن بهعقیده من واقعگرائى خدشهناپذیر فیلم است در نشان دادن زندگى مردم عادى کوبا بدون نگرانى از سانسورگرانی که خشک مغزیشان شهره است و با بیان هر جنبهای از زندگى مردم در سینما که با تئورى آنها همخوانى ندارد مخالفند، مثل اعتقادات مذهبى، وجود باورهاى خرافى در میان مردم، تمایل به ترک کوبا براى فرار از دخالتهاى حکومت در زندگى روزمره، و نیز بدبینى بیمارگونهشان به هرچه که به فرهنگ و هنر غربى ارتباط داشته باشد (اینها و بهویژه این آخرى براى ما که صابون جمهورى جهالت اسلامى به تنمان خورده کم آشنا نیستند!).

fresa%20poster.jpg

و فیلم "توتفرنگى و شکلات" مملو از همین تابوشکنىهاست، آن هم در بستر قصهاى که شخصیت مرکزىاش جوانى است هنرشناس، با دانش وسیع در ادبیات و موسیقى و هنرهاى تجسمى، که اتفاقا همنجسگرا نیز هست.

شاید بد نباشد اول کمى در مورد عنوان فیلم توضیح بدهم. مىدانید که تا هشت ده سال پیش که برخى از خدمات در بخش خصوصى آزاد شد همه چیز در کوبا در دست دولت بود چه تاکسى و اتوبوس و چه ساندویج و بستنىفروشى! از آن جا که تهیه و تولید شکلات براى دولت سختتر از توت فرنگى بود (یا شاید هنوز هم هست!) در هواى تبدار هاوانا بستنى شکلاتى خیلى بسیار زودتر از بستنى توتفرنگى تمام مىشد، چون خواستاران بیشترى داشت. در یکى از صحنههاى آغازین فیلم، "دیهگو"، کاراکتر همجنسگرا، با "داوید"، دانشجوئى با تمایلات کمونیستى که بهدلیل قیافهى مردانهاش مورد توجه دیهگوست، بر سر یک میز مینشیند و بستنى سفارش مىدهد. دیه گو با ترجیح دادن بستنى توتفرنگى به شکلاتى اولین نغمه را در مورد متفاوت بودنش با دیگران ساز مىکند! در یکى از صحنههاى پایانى فیلم، (پس از تب و تابهاى بسیار که بعدتر مختصرا به آن اشاره خواهم کرد)، یک بار دیگر آن دو را در همان بستنىفروشى مىبینیم که داوید براى نشان دادن درک تازهاش نسبت به همجنسگرایان بستنى شکلاتىاش را با بستنى توتفرنگى دیهگو عوض مىکند!

تمام قصهى فیلم در حول و حوش رابطهى بسیار زیباى دیهگو و داوید و "نانسى"، همسایهى طبقهى پائین آپارتمان دیهگو مىگردد. دیهگو به بهانهاى موفق مىشود داوید را که نه تنها گرایش جنسى مشابهى ندارد بلکه نسبت به همجنسگرایان بدبین است، به خانهاش بیاورد. در این خانه همه چیز مغایر با خواست رژیم است: موسیقى کلاسیک غربى؛ ویسکى جانى واکر؛ نسخههائى از مجله تایم؛ رمانهاى مطرح نویسندگان سرشناس آمریکائى و اروپائى؛ مجسمههایى از مسیح ساختهى یکى از دوستان مجسمهساز دیهگو، و از همه خطرناکتر نامهاى بر روى ماشین تحریر دیهگو براى ارسال به دفتر حفظ منافع آمریکا در کوبا (جایگزین رسمى سفارت آمریکا، از انقلاب کوبا تا همین چند ماه پیش).

نانسى زن جوان نسبتا زیبائى است که اعتقادات مذهبىاش با باورهاى خرافى چنان آمیخته شده که با هر ناملایمى قصد خودکشى به سرش مىزند! دوستى او با همسایهى همجنسگرایش در اوج بىآلایشى است. قصهى فیلم با اضافه شدن دو خط باریک به خط اصلى، تکمیل مىشود: احساس عشق بین نانسى و داوید؛ و توقع "میگل" همکلاسى متعصب داوید از او براى خبرچینى از آنچه در خانهى مشکوک دیهگو مىگذرد!

"توتفرنگى و شکلات" تنها فیلمى از سینماى کوباست که نامزد بهترین فیلم غیرانگلیسى زبان در رقابتهاى اسکار سال ١٩٩۵ شد. این فیلم پیش از آن جایزه بهترین فیلم و جایزه هیئت ژورى جشنواره برلین را برده بود.

بازى "خورخه پِروگوریا" در نقش دیهگو در اوج است. او موفق شد جایزه بهترین بازیگر سال را از جشنواره شیکاگو به دست آورد. "توماس آلهآ" کارگردان فیلم که شهرهترین فیلمساز کوبائى و یکى از موسسان بنیاد رسمى سینماى کوبا پس از انقلاب است دو سال پس از ساختن همین فیلم درگذشت. او به دلیل بیمارى، کارگردانى بخشى از فیلمش را به همکار دیگرش "خوان کارلوس تابیو" سپرد و از این رو نام هردو بهعنوان کارگردان در فیلم آمده است.      

در پایانِ این نوشته در مورد آثاری از سینمای کوبا، که اتفاقا آخرین مطلب از سری مطالب مربوط به آثار برتر سینمای آمریکای لاتین نیز هست دستم نمیرود از بازنشر مطلب کوتاهی که در آگوست ٢٠٠۶ در مورد فیلمی با عنوان "نود مایل" در وبلاگم "از دور بر آتش" نوشتم درگذرم، گرچه نه این فیلم متعلق به سینمای کوباست و نه سازندهاش کوبائی است.

[می‌گویند جزیره کوبا تا سواحل ایالت فلوریدا در آمریکا تنها ٩٠ مایل فاصله دارد. "نود مایل" در ذهن مردم کوبا گویای یک مسافت معین نیست. برای هر کس، بسته به موضعی که در برابر حکومت "کاسترو" دارد  گویای حرف و احساس دیگری است. نود مایل تا خیانت به طبقه کارگر؛ نود مایل تا آزادی؛ نود مایل تا خودفروشی؛ نود مایل تا رفع گرسنگی…  برای بسیاری از هنرمندان اما، چه کوبائی و چه غیرکوبائی، این نود مایل در طول این چهل و اندی سالی که مردم کوبا راهی به بیرون از جزیره‌شان نداشته‌اند، نود مایل درد و رنج انسانی است. سالی نیست که صدها نفر به انگیزه‌‌ دست یافتن به یک زندگی ساده اما مطمئن، خود و خانواده‌شان را در این نود مایل به مخاطره‌ی مرگ نیانداخته باشند. انتصاب این از جان گذشتگان به "ضد انقلاب"، آن هم پس از این همه سال که از انقلاب می‌گذرد، همانقدر ارزش طرح دارد که انتصاب هزاران هزار آواره ایرانی به نوکران "شیطان بزرگ". از این مقوله دردناک در این سال‌ها بسیار سخن رفته است اما فکر ‌نمی‌کنم کاری موثرتر و دردناک‌تر از فیلمی که هم اکنون دیدنش را از تلویزیون بین‌المللی اسپانیا تمام کردم فیلمی ساخته شده باشد: فیلمی سینمائی با عنوان "نود مایل" به کارگردانی "فرانسیسکو رودریگز" و محصول سال گذشته‌ی کشور اسپانیا.

قصه فیلم ماجرای فرار یک خانواده است با یک تخته‌پاره‌ی شناور دست‌ساز از ساحلی در کوبا به امید رسیدن به فلوریدای آمریکا؛ خانواده‌ای که مسن‌ترین فردش پدربزرگ خانواده است و کوچکترینش دخترکی نوزاد و شیرخواره. فیلمساز توانسته است تماشاچی را در لحظات دردناک این سفر مخوف با شخصیت‌های فیلم همدرد و همسفر کند؛ سفری که مسافرانش تک تک به کام مرگ فرو می‌روند و در پایان جز کودک شیرخواره هیچیک از افراد فامیل از این مخاطره جان به در نمی‌برد. اوج قصه‌پردازی و صحنه‌آرائی فیلم آنجاست که مادر نوزاد که از تشنگی، گرسنگی و سوزش بی‌علاج آفتاب رو به مرگ دارد سینه‌های نیمه خشکش را در دهان پسر نوجوان، برادر و شوهرش می‌گذارد تا قطره‌ی باقیمانده از شیره جانش را در دهان آن‌ها بچکاند.

چقدر دلم می‌خواست راهی وجود می‌داشت که این فیلم را به شخص "فیدل کاسترو" که در بستر بیماری است نشان می‌دادم و واکنش او را به چشم می‌دیدم. و یا کاش آنقدر قدرت تخیل داشتم که می‌توانستم این صحنه را در ذهنم تجسم بخشم. دلم می‌خواهد تجسم کنم که او، یعنی فیدل کاسترو، وقتی در فیلم می‌بیند که شوهر سرش را در کنار سر فرزندش زیر پستان خشک همسرش می‌گذارد، برای پنهان کردن قطره اشکی که بر گوشه چشمش لغزیده است رویش را از من برمی‌گرداند. با خودم می‌جنگم تا، دستکم تا وقتی تصویر دردناک این فیلم در ذهن خودم کمرنگ نشده، باور نکنم که او، این همه را تبلیغات ضدانقلابی امپریالیست‌ها بنامد و از آنچه بر مردمش روا داشته شرمسار نباشد.

این یادداشت را با جملاتی از "ماریا النا کروز والِرا" شاعره‌ی نامدار کوبائی که در دفاع از دموکراسی در آغاز دهه نود دو سال در زندان بود به پایان می‌برم [این بخشی از مصاحبه‌ی من با اوست که در فیلم "شعر عمل است" ساخته‌ی خود من آمده است.

"دریا برای من به چیزی مثل یک پل مرموز بدل شده است. دریائی که سرزمین مرا به فلوریدا در امریکا می‌پیوندد ذهن مرا در ده سال گذشته به شدت اشغال کرده است. موج، دیگر همان نیست که بود. انگار ضجه می‌زند. بسیاری از هموطنان من که سعی کردند از طریق دریا بگریزند با مرگ روبرو شده‌اند. از آن پس من دریا را به شکل قبرستان بزرگی می‌بینم که تنها صلیب کم دارد."]

آنونس "رفتار" با زیرنویس انگلیسی:


آنونس "توت‌فرنگی و شکلات":

آثار برتر سینماى آمریکاى لاتین: “توت‌فرنگى و شکلات” و “رفتار”

دهمین و آخرین مطلب در مورد سینماى آمریکاى لاتین را اختصاص دادهام به دو فیلم بسیار موفق و زیبا از سینماى کوبا که بهشکل آشکارى از سیاستهاى رسمى دولتى انتقاد مىکنند، هرچند خود محصولات رسمى دولتى هستند! "توتفرنگى و شکلات" که بیش از دو دهه از ساخته شدنش مىگذرد برخورد غلط حکومت با همجنسگرایان را زیر ذرهبین مىگذارد، و فیلم "رفتار" که کمتر از دو سال پیش ساخته شده سیاست خشک و رسمى آموزش در مدارس کوبا را به نقد میکشد. و هر دو فیلم جدا از محتواى انتقادى شجاعانهشان فیلمهائى هستند بهغایت زیبا، هنرمندانه و گویا.

فیلم "رفتار" ساختهى "ارنستو داراناس" داستان "چالا" پسرکى دوازدهساله را روایت مىکند که مادر جوانش معتاد است و او تنها نانآور خانه است. چالا از طریق شرکت دادن سگاش در شرطبندى جنگ سگها پولکى به دست مىآورد. "کارملا" آموزگار پابهسن مدرسهى او، زنى است سرد و گرم چشیده که رفتارش با شاگردانش مطابق با قواعد دیکته شدهى آموزشى مدارس کوبا نیست. کارملا با آگاهى از مشکل خانوادگى چالا رابطهاى همچون یک مادربزرگ با او برقرار مىکند تا بر زندگىاش تاثیر مثبت بگذارد اما وقتى بهدلیل سکته قلبى مدتى از تدریس باز مىماند معلم جانشین او، چالا را بهعنوان شاگردى بدرفتار به مدرسهى مخصوص بچههاى ناسازگار مىفرستد. تلاش کارملا پس از بازگشت به مدرسه براى بازگرداندن چالا به کلاس از یک سو، و درگیرى چالا در آغاز نوجوانى با مادر معتادش از سوى دیگر، فیلم را سرشار از لحظات گرم و پراحساس کرده است. کارگردان در بازگوئى این رابطههاى سادهى انسانى، از بورکراسى و قوانین خشک و بىروح حکومتى در نظام آموزشى کوبا نیز بهروشنى انتقاد مىکند.

conducta3.jpg 

بازیهای بسیار خوب بازیگران بهویژه "آرماندو بالدِس" در نقش چالا و "آلینا رودریگِز" در نقش کارملا، آموزگار او، این اثر را واقعا دیدنی کرده است. فیلم تماما در مکانهای واقعی در هاوانا فیلمبرداری شده و تصویری غیرتوریستی از این شهر ساحلی بهدست میدهد. تضاد آشکار پیراهنهای تمیز سفید و شلوار و دامنهای زرشکی و دستمال گردنهای سرخِ دانشآموزان مدارس، در پسزمینهی شهری باستانی که در اثر بیتوجهی (و البته محدودیتهای ناشی از محاصره اقتصادی نیمقرنه) به مخروبهای شباهت دارد، در سراسر فیلم نمایان است. به این بستر داستانی، رابطهی لطیف عاشقانه و کودکانهى چالا و یکى از دخترکهاى همکلاسش را اضافه کنید تا ظرافت قصه را دریابید.

و اما شاید هیچ فیلم کوبائى به اندازهى "توتفرنگى و شکلات" در جهان شهرت نیافته باشد. اصلىترین دلیل آن بهعقیده من واقعگرائى خدشهناپذیر فیلم است در نشان دادن زندگى مردم عادى کوبا بدون نگرانى از سانسورگرانی که خشک مغزیشان شهره است و با بیان هر جنبهای از زندگى مردم در سینما که با تئورى آنها همخوانى ندارد مخالفند، مثل اعتقادات مذهبى، وجود باورهاى خرافى در میان مردم، تمایل به ترک کوبا براى فرار از دخالتهاى حکومت در زندگى روزمره، و نیز بدبینى بیمارگونهشان به هرچه که به فرهنگ و هنر غربى ارتباط داشته باشد (اینها و بهویژه این آخرى براى ما که صابون جمهورى جهالت اسلامى به تنمان خورده کم آشنا نیستند!).

fresa%20poster.jpg

و فیلم "توتفرنگى و شکلات" مملو از همین تابوشکنىهاست، آن هم در بستر قصهاى که شخصیت مرکزىاش جوانى است هنرشناس، با دانش وسیع در ادبیات و موسیقى و هنرهاى تجسمى، که اتفاقا همنجسگرا نیز هست.

شاید بد نباشد اول کمى در مورد عنوان فیلم توضیح بدهم. مىدانید که تا هشت ده سال پیش که برخى از خدمات در بخش خصوصى آزاد شد همه چیز در کوبا در دست دولت بود چه تاکسى و اتوبوس و چه ساندویج و بستنىفروشى! از آن جا که تهیه و تولید شکلات براى دولت سختتر از توت فرنگى بود (یا شاید هنوز هم هست!) در هواى تبدار هاوانا بستنى شکلاتى خیلى بسیار زودتر از بستنى توتفرنگى تمام مىشد، چون خواستاران بیشترى داشت. در یکى از صحنههاى آغازین فیلم، "دیهگو"، کاراکتر همجنسگرا، با "داوید"، دانشجوئى با تمایلات کمونیستى که بهدلیل قیافهى مردانهاش مورد توجه دیهگوست، بر سر یک میز مینشیند و بستنى سفارش مىدهد. دیه گو با ترجیح دادن بستنى توتفرنگى به شکلاتى اولین نغمه را در مورد متفاوت بودنش با دیگران ساز مىکند! در یکى از صحنههاى پایانى فیلم، (پس از تب و تابهاى بسیار که بعدتر مختصرا به آن اشاره خواهم کرد)، یک بار دیگر آن دو را در همان بستنىفروشى مىبینیم که داوید براى نشان دادن درک تازهاش نسبت به همجنسگرایان بستنى شکلاتىاش را با بستنى توتفرنگى دیهگو عوض مىکند!

تمام قصهى فیلم در حول و حوش رابطهى بسیار زیباى دیهگو و داوید و "نانسى"، همسایهى طبقهى پائین آپارتمان دیهگو مىگردد. دیهگو به بهانهاى موفق مىشود داوید را که نه تنها گرایش جنسى مشابهى ندارد بلکه نسبت به همجنسگرایان بدبین است، به خانهاش بیاورد. در این خانه همه چیز مغایر با خواست رژیم است: موسیقى کلاسیک غربى؛ ویسکى جانى واکر؛ نسخههائى از مجله تایم؛ رمانهاى مطرح نویسندگان سرشناس آمریکائى و اروپائى؛ مجسمههایى از مسیح ساختهى یکى از دوستان مجسمهساز دیهگو، و از همه خطرناکتر نامهاى بر روى ماشین تحریر دیهگو براى ارسال به دفتر حفظ منافع آمریکا در کوبا (جایگزین رسمى سفارت آمریکا، از انقلاب کوبا تا همین چند ماه پیش).

نانسى زن جوان نسبتا زیبائى است که اعتقادات مذهبىاش با باورهاى خرافى چنان آمیخته شده که با هر ناملایمى قصد خودکشى به سرش مىزند! دوستى او با همسایهى همجنسگرایش در اوج بىآلایشى است. قصهى فیلم با اضافه شدن دو خط باریک به خط اصلى، تکمیل مىشود: احساس عشق بین نانسى و داوید؛ و توقع "میگل" همکلاسى متعصب داوید از او براى خبرچینى از آنچه در خانهى مشکوک دیهگو مىگذرد!

"توتفرنگى و شکلات" تنها فیلمى از سینماى کوباست که نامزد بهترین فیلم غیرانگلیسى زبان در رقابتهاى اسکار سال ١٩٩۵ شد. این فیلم پیش از آن جایزه بهترین فیلم و جایزه هیئت ژورى جشنواره برلین را برده بود.

بازى "خورخه پِروگوریا" در نقش دیهگو در اوج است. او موفق شد جایزه بهترین بازیگر سال را از جشنواره شیکاگو به دست آورد. "توماس آلهآ" کارگردان فیلم که شهرهترین فیلمساز کوبائى و یکى از موسسان بنیاد رسمى سینماى کوبا پس از انقلاب است دو سال پس از ساختن همین فیلم درگذشت. او به دلیل بیمارى، کارگردانى بخشى از فیلمش را به همکار دیگرش "خوان کارلوس تابیو" سپرد و از این رو نام هردو بهعنوان کارگردان در فیلم آمده است.      

در پایانِ این نوشته در مورد آثاری از سینمای کوبا، که اتفاقا آخرین مطلب از سری مطالب مربوط به آثار برتر سینمای آمریکای لاتین نیز هست دستم نمیرود از بازنشر مطلب کوتاهی که در آگوست ٢٠٠۶ در مورد فیلمی با عنوان "نود مایل" در وبلاگم "از دور بر آتش" نوشتم درگذرم، گرچه نه این فیلم متعلق به سینمای کوباست و نه سازندهاش کوبائی است.

[می‌گویند جزیره کوبا تا سواحل ایالت فلوریدا در آمریکا تنها ٩٠ مایل فاصله دارد. "نود مایل" در ذهن مردم کوبا گویای یک مسافت معین نیست. برای هر کس، بسته به موضعی که در برابر حکومت "کاسترو" دارد  گویای حرف و احساس دیگری است. نود مایل تا خیانت به طبقه کارگر؛ نود مایل تا آزادی؛ نود مایل تا خودفروشی؛ نود مایل تا رفع گرسنگی…  برای بسیاری از هنرمندان اما، چه کوبائی و چه غیرکوبائی، این نود مایل در طول این چهل و اندی سالی که مردم کوبا راهی به بیرون از جزیره‌شان نداشته‌اند، نود مایل درد و رنج انسانی است. سالی نیست که صدها نفر به انگیزه‌‌ دست یافتن به یک زندگی ساده اما مطمئن، خود و خانواده‌شان را در این نود مایل به مخاطره‌ی مرگ نیانداخته باشند. انتصاب این از جان گذشتگان به "ضد انقلاب"، آن هم پس از این همه سال که از انقلاب می‌گذرد، همانقدر ارزش طرح دارد که انتصاب هزاران هزار آواره ایرانی به نوکران "شیطان بزرگ". از این مقوله دردناک در این سال‌ها بسیار سخن رفته است اما فکر ‌نمی‌کنم کاری موثرتر و دردناک‌تر از فیلمی که هم اکنون دیدنش را از تلویزیون بین‌المللی اسپانیا تمام کردم فیلمی ساخته شده باشد: فیلمی سینمائی با عنوان "نود مایل" به کارگردانی "فرانسیسکو رودریگز" و محصول سال گذشته‌ی کشور اسپانیا.

قصه فیلم ماجرای فرار یک خانواده است با یک تخته‌پاره‌ی شناور دست‌ساز از ساحلی در کوبا به امید رسیدن به فلوریدای آمریکا؛ خانواده‌ای که مسن‌ترین فردش پدربزرگ خانواده است و کوچکترینش دخترکی نوزاد و شیرخواره. فیلمساز توانسته است تماشاچی را در لحظات دردناک این سفر مخوف با شخصیت‌های فیلم همدرد و همسفر کند؛ سفری که مسافرانش تک تک به کام مرگ فرو می‌روند و در پایان جز کودک شیرخواره هیچیک از افراد فامیل از این مخاطره جان به در نمی‌برد. اوج قصه‌پردازی و صحنه‌آرائی فیلم آنجاست که مادر نوزاد که از تشنگی، گرسنگی و سوزش بی‌علاج آفتاب رو به مرگ دارد سینه‌های نیمه خشکش را در دهان پسر نوجوان، برادر و شوهرش می‌گذارد تا قطره‌ی باقیمانده از شیره جانش را در دهان آن‌ها بچکاند.

چقدر دلم می‌خواست راهی وجود می‌داشت که این فیلم را به شخص "فیدل کاسترو" که در بستر بیماری است نشان می‌دادم و واکنش او را به چشم می‌دیدم. و یا کاش آنقدر قدرت تخیل داشتم که می‌توانستم این صحنه را در ذهنم تجسم بخشم. دلم می‌خواهد تجسم کنم که او، یعنی فیدل کاسترو، وقتی در فیلم می‌بیند که شوهر سرش را در کنار سر فرزندش زیر پستان خشک همسرش می‌گذارد، برای پنهان کردن قطره اشکی که بر گوشه چشمش لغزیده است رویش را از من برمی‌گرداند. با خودم می‌جنگم تا، دستکم تا وقتی تصویر دردناک این فیلم در ذهن خودم کمرنگ نشده، باور نکنم که او، این همه را تبلیغات ضدانقلابی امپریالیست‌ها بنامد و از آنچه بر مردمش روا داشته شرمسار نباشد.

این یادداشت را با جملاتی از "ماریا النا کروز والِرا" شاعره‌ی نامدار کوبائی که در دفاع از دموکراسی در آغاز دهه نود دو سال در زندان بود به پایان می‌برم [این بخشی از مصاحبه‌ی من با اوست که در فیلم "شعر عمل است" ساخته‌ی خود من آمده است.

"دریا برای من به چیزی مثل یک پل مرموز بدل شده است. دریائی که سرزمین مرا به فلوریدا در امریکا می‌پیوندد ذهن مرا در ده سال گذشته به شدت اشغال کرده است. موج، دیگر همان نیست که بود. انگار ضجه می‌زند. بسیاری از هموطنان من که سعی کردند از طریق دریا بگریزند با مرگ روبرو شده‌اند. از آن پس من دریا را به شکل قبرستان بزرگی می‌بینم که تنها صلیب کم دارد."]

آنونس "رفتار" با زیرنویس انگلیسی:


آنونس "توت‌فرنگی و شکلات":