آثار برتر سینماى آمریکاى لاتین: “عشق‌هاى سگى” و “بابِل”

خیال داشتم اینبار از سینماى پربار برزیل بنویسم ولى درو کردن جوائز اصلى گدن گلاب و نامزدى دوازده جایزه اسکار امسال توسط فیلم "بازگشته" ساختهى "الخاندرو گونزالس اینیاریتو" کارگردان بسیار نامدار مکزیکىالاصل مرا بر آن داشت تا نوشتن از سینماى مکزیک را جلو بیاندازم.

نوشتم مکزیکىالاصل، نه مکزیکى، چرا که اینیاریتو در سالهاى اخیر تا حدود زیادى از سینماى مکزیک فاصله گرفته و فیلمهایش ارتباط زیادى با فرهنگ و جامعهى مکزیک ندارند. دو فیلم اخیر او "بِردمَن" و "بازگشته" محصولاتى صرفا آمریکائى، یا بهتر، هالیوودى هستند؛ البته نه به معناى بدِ کلمه که در فرهنگ ما رایج است، بلکه به معناى تولیدات عظیم با بودجههاى سرسامآور و استفاده گسترده از تکنولوژى بهروز شوندهى امروزین.

گونزالس اینیاریتو که در مکزیک بیشتر با رادیو و موزیک سروکار داشت تا با سینما، با اولین فیلم بلندش "عشقهاى سگى" در سال ٢٠٠٠ شکل تازهاى از قصهپردازى سینمائى را تجربه کرد و یک شبه ره صدساله رفت!

اول بگویم که عنوان اصلى این فیلم "Amores Perros" است و به همین نام هم در آمریکا و اروپا و در جشنوارههاى جهانى به نمایش درآمد. بیش از همه به این دلیل که این ترکیب ترجمهناپذیر مىنمود (برخی منتقدین آمریکائی عنوان فیلم را "عشق مادهسگ است" ترجمه کردهاند). من اما با توجه به قصه و محتواى فیلم، "عشقهاى سگى" را برگردان مناسبى مىدانم گرچه دقیق نیست. عنوان فیلم "بابِل" که اینیاریتو پنج سال بعد از این فیلم ساخته هم خیلى ترجمهپذیر نیست. من هشت نُه سال پیش در توضیح آن در وبلاگم "از دور بر آتش" اینگونه نوشتم:

[فیلم تازه‌ی "الخاندرو گونزالس اینیاریتو"، کارگردان چهل و سه ساله‌ی مکزیکی و خالق فیلم صاحب سبک "عشق‌های سگی"، را بالاخره دیشب دیدم؛ فیلمی که جشنواره‌های هنری اروپائی را همچون "جشنواره کَن"، همانقدر تسخیر کرد که "جشنواره‌ی گلدن گلاب"، که مقدمه‌ای محسوب می‌شود بر جشنواره‌ی اسکار، (و پیش بینی من، یا محافظه‌کارانه تر، امید من این است که این فیلم جایزه اسکار را نیز ببرد.)

ظاهرا عنوان این فیلم، "بابِل"، ترجمه‌ناپذیر به نظر می‌آید، چرا که نه تنها در زبان فارسی که در زبان‌های دیگر هم همان "بابل" نامیده می‌شود. یکی از معانی لغت "بابل" که ریشه در همان نام بابل، پایتخت بابلیون دارد، در زبان‌های اروپائی درهم تنیده شدن صداهای مختلف است. همهمه‌ای است که از اختلاط زبان‌های مختلف ایجاد می‌شود وقتی هیچکدام از دیگری قابل تمیز نباشد: مثل زبان این فیلم که مخلوطی است از عربی و اسپانیائی و انگلیسی و ژاپنی. همهمه‌ای است که از طنین این صداهای مختلف در برج بابل می‌پیچد: مثل قصه‌ی این فیلم که حاصل طنین سه قصه‌ی متفاوت است. همهمه‌ای است که در  بازار سر پوشیده‌ی شهر بابل می‌پیچید که محل تلاقی بازرگانان سرزمین‌های دیگر بود: مثل شخصیت‌های این فیلم که در قصه‌ای غریب از ژاپن به مراکش، از مراکش به آمریکا، و از آمریکا به مکزیک پیوند می‌خورند.

از قصه فیلم حرفی نخواهم زد. و نه از قدرت قلم فیلمنامه‌نویس و تسلط چشمگیر کارگردان، که توانسته‌اند یک سینمای پرحادثه را به یک سینمای تفکر برانگیز پیوند بزنند (آیا راز موفقیت این فیلم در دو جشنواره متفاوت چون "کن" و "گلدن گلاب" در همین کیفیت نهفته نیست؟) در این یادداشت به همین بسنده می‌کنم که شما را به دیدن این فیلم زیبا ترغیب کنم، و بگویم که گرچه لغت بابل به معانی "اختلاط" و "اشتباه" نیز به کار می‌رود، و در بافت قصه‌ی این فیلم هم "اختلاط" و "اشتباه" نقش تعیین کننده دارند، اما اگر قرار بود من عنوان این فیلم را به فارسی برگردانم، "هَمهَمه" می‌نامیدمش.] ژانویه ٢٠٠٧

babel.jpg

کمى از "آمورِس پرّوس"، یا عشقهاى سگى، اولین فیلم اینیاریتو دور افتادم. ساختار این فیلم از سه قصهى مستقل از یکدیگر شکل گرفته که با یک حادثهى خونبار تصادف اتومبیل در خیابانى در مکزیکو سیتى، به هم پیوند مىخورند.

amores%20perros.jpg

قصهى اول، ماجراى یک جوان از طبقات پائین به اسم "اُکتاویو" است که عاشق همسر برادرش، "سوزانا"، است (گائل گارسیا برنال، که امروزه در بازیگری بسیار سرشناس است شهرتش را مدیون بازی در نقش اکتاویو در همین فیلم است). اکتاویو براى کسب درآمد کافى براى فرار با سوزانا سگ سیاهش "کوفى" را در شرطبندىِ جنگ سگها شرکت مىدهد و کوفى سگهاى حریف را یکى پس از دیگرى مىدرد. برادر اکتاویو اما قبل از اقدامى از سوى او پولهاى اکتاویو را مىدزدد و با همسرش از خانه فرار مىکند. رقیب اکتاویو وقتى آخرین سگاش در جنگ با کوفى کشته مىشود کوفى را با شلیک گلوله مىزند. اکتاویو با تلافى او را با چاقو مضروب، و با سگ مجروحش با اتومبیل از صحنه فرار مىکند. و در همین فرار و گریز است که تصادف هولناکى رخ مىدهد؛ تصادفى که سه قصهى مستقل را به هم پیوند مىدهد.

رانندهی ماشینى که با ماشین اکتاویو تصادف مىکند، "والریا"، زنى است اسپانیائى که مدل سرشناسى است. معشوقش به تازگى همسرش را رها کرده و با او در آپارتمانى زندگى مىکند. با گم شدن سگ کوچک والریا در شکافى در کف اتاق، جستجو براى یافتن سگ رابطهى مشکل آنان را پیچیدهتر مىکند. والریا در غیاب معشوق با پاى شکسته بر صندلى چرخدار به جستجوی سگاش ادامه مىدهد و اینبار صدمات سنگینترى به پایش مىزند که به ناچار پایش را در بیمارستان قطع مىکنند.

سومین قصه که با تصادف این دو اتومبیل به دو قصهی دیگر مرتبط مىشود بار سنگینترى در فیلم دارد. مردی بهظاهر بىخانمان که چندین سگ کوچک و بزرگ دارد پس از تصادف به ماشین اکتاویو نزدیک میشود و کیف پولش را میدزدد و کوفی، سگ مجروهش را با خود می برد تا مداوایش کند. روز بعد که به خانهی مخروبهاش بازمیگردد با صحنهای تکاندهنده روبرو میشود: کوفی که به جنگ با سگها عادت کرده تمام سگهای کوچک و بزرگ مرد را دریده است!

ماجرای این مرد و دختر خودش که از او بیخبر است از یک سو، و رابطهاش با یک مامور پلیسِ فاسد که از او بهعنوان آدمکش استفاده میکند از سوی دیگر، این قصه را بهاعتقاد من بیش از حد لزوم پیچیده کرده است و لذا از خلاصه کردنش درمیگذرم.

عشقهای سگی هم مثل فیلم بعدی اینیاریتو، بابِل، همانقدر در جشنواره های اروپائی مثل بَفتای انگلستان و کَن فرانسه موفق بود که در جشنوارههای آمریکائی مثل گلدن گلاب و اسکار.

آنونس "عشقهای سگی":

آنونس بابِل