(چ)، مثل “چه گوارا” در فرهنگ لغات “ماریو بارگاس یوسا”

تازهترین کتابى که از "ماریو بارگاس یوسا" به دستم رسید گرچه چاپ اولش هفت هشت سال پیش در آمده بود اما پس از دریافت جایزه نوبل در سال ٢٠١٠ بود که به شکل وسیعى پخش شد.

کتاب "دیکشنرى یک عاشق آمریکاى لاتین" در واقع مجموعه مقالات و نوشتههاى کوتاه و بلند بارگاس یوساست در مورد هرآنچه به آمریکاى لاتین مربوط است. همانطور که از عنوانش برمىآید این کتاب مثل یک فرهنگ لغت به ترتیب حروف الفبا تنظیم شده. بنابراین خواننده بسته به اینکه در مورد چه کسى یا مکانى که به آمریکاى لاتین مرتبط است نظر نویسنده را مىخواهد بداند مىتواند به راحتى به مدخل مربوطه مراجعه کند.

llose%20cover.jpg

من تا کنون مطالب مربوط به نویسندگان مورد علاقهام مثل "خورخه آمادو"، "خورخه لوئیس بورخس"، "گابریل گارسیا مارکز" و "پابلو نرودا" را در این کتاب جستجو کرده و خواندهام ولى حرف تازه یا متفاوتى که توجهم را جلب کند در آنان ندیدم. اما در مورد نامداران دنیاى سیاست برخورد نویسنده با آنچه معمولا در نوشتههاى دیگران دیده بودم متفاوت بود. مىدانیم که روشنفکران جهان بویژه روشنفکران آمریکاى لاتین در سالهاى اولیهى پس از پیروزى انقلاب کوبا احترام و شیفتگى غریبى نسبت به شخص فیدل کاسترو و چه گوارا داشتهاند. در مدخل حرف (c) در مورد فیدل کاسترو فقط یک مطلب کوتاه کمتر از نیمصفحهاى آمده که در سال ١٩٧١ نوشته و منتشر شده و مربوط به دیدارش با کاسترو در سال ١٩۶۶ است، یعنى تنها شش سال پس از پیروزى انقلاب. به لحن نوشته توجه کنید:

"تنها بارى که با فیدل کاسترو گفتگو کردم – گرچه البته کاربرد لغت "گفتگو" غلوآمیز است چون فیدل کاسترو که باور دارد نیمه خداست گفتگوى دوجانبه را نمىپذیرد و فقط شنونده مىخواهد -، به شدت تحت تاثیر انرژى و کاریزمایش قرار گرفتم. دیدارمان عصر یک روز در سال ١٩۶۶ در هاوانا بود. گروه کوچکى از نویسندگان بودیم که بدون توضیح بیشتر ما را با ماشین بردند به خانهاى در محله ى بدادو. فیدل بلافاصله آمد. در طول دوازده ساعت بعدى تا دم دماى صبح نشست و برخاست و ژست گرفت و حرف زد، و در این میان بدون کمترین نشانهاى از خستگى سیگارهاى کلفتش را کشید… وقتى، به همان سرزندگى که آمده بود رفت، ما همگى شگفت زده و از پا افتاده بودیم." (ص ١٠٣)

در مدخل حرف (چ)، دو مقاله بلند در مورد چه گوارا آمده که اولى مربوط به دفترچه یادداشتهاى معروف اوست که پس از مرگش منتشر شد، و دومى مقالهاى است که بارگاس یوسا در سال ١٩٩٢ به مناسبت بیستوپنجمین سالمرگ چه گوارا نوشته و منتشر کرده است. این مقاله با این فراز به شدت انتقادآمیز نسبت به عملکرد چه گوارا آغاز مىشود:

"هیچ چیز تغییر بنیادى در فرهنگ سیاسى زمانهى ما را، بهتر از کم توجهى به مراسم [٢۵ مین] سالمرگ ارنستو چه گوارا نشان نمى دهد که در ٩ اکتبر ١٩۶٧ به دست یک افسر وظیفهى وحشتزده در یک روستاى دورافتاده در شرق بولیوى کشته شد. فرماندهى افسانهاى با زلفهاى بلند و کلاه بِرهى آبى، با مسلسل بر دوش و سیگار برگِ در حال دود شدن در میان انگشتان، که تصویرش دنیا را درهم ریخت و در سالهاى هفتاد میلادى سمبل دانشجویان انقلابى بود و الهامبخش یک نوع رادیکالیسم نوین، و مدلى براى الهام انقلابى جوانان پنج قاره، حالا چهرهاى است نیمه فراموش شده که نه الهامبخش و نه مورد توجه کسى است، کسى که ایدههایش در کتابهاى بىخواننده سنگ شده، کسى که تاریخ معاصر تصویرش را تار کرده تا روزى که در معبد تاریک مومیائىهاى محوشدهى تاریخى جاى گیرد." (ص ١٨٧)

 کمى جلوتر تیغ انتقاد بارگاس یوسا باز هم تیزتر مىشود:

"تئورى فوکو، یعنى زدن ضربات شجاعانه و سریع براى خلق شرائط انقلابى، در هیچ کجا کارآمد نبود، و البته در آمریکاى لاتین هزاران جوان که آن را پذیرفتند براى به انجام رساندنش به شکل دردناکى خودشان را فدا کردند و درهاى کشورشان را به روى نظامیان مستبد و بىرحم گشودند. الگوى او و ایدههایش، بیش از همه به بىاعتبار کردن فرهنگ دموکراتیک انجامید، و در دانشگاهها و سندیکاها و احزاب سیاسى کشورهاى جهان سوم موجد بىارزش خواندن انتخابات، کثرتگرائى، آزادىهاى شهروندى، تحمل دگراندیش و حقوق بشر بهعنوان مباحثى ناهمخوان با عدالت واقعى اجتماعى شد. او دستکم دو دهه مدرنیزه شدن سیاسى در کشورهاى آمریکاى لاتین را به عقب انداخت." (ص ١٨٨)

کمى جلوتر وقتى از شخصیت فردى چه گوارا حرف مىزند قلمش مهربانتر مى شود:

"حالا پس از گفتن همهى اینها، در شخصیت و در چهرهى تاریخى او مثل تروتسکى، چیزى هست که هرقدر هم که قضاوتکننده دشمن باشد باز جذاب و احترام برانگیز است. آیا این احترام به این خاطر است که او درهم شکسته شد، که در قانون خودش که مستقیما مرتبط با عقاید سیاسىاش بود کشته شد؟ بىشک. چون در همه عرصههاى تلاشهای انسانى، به سختى کسانى را مىتوان یافت که همان را بگویند که باور دارند و همان کارى را بکنند که گفتهاند، اما او بود، بویژه در دنیاى سیاست که تبلیغات و کَلبىمذهبى سکهى رایج است و وسیلهى ناگزیر موفقیت، و گاهى وسیله صرفا بقاء براى بازیگران آن." (ص ١٨٩)

 بارگاس یوسا در اینجا مطلبش را با نقل یک خاطرهى جالب شخصى پیش مىبرد:

"علیرغم این که بارها وقتى او [چه گوارا] داراى مقامات مدیریتى، مثل وزیر صنایع یا رئیس بانک ملى بود در کوبا بودم هرگز نه دیدم و نه شنیدم که از چه گوارا صحبتى بشود. یک نمونه آشکار در سال ١٩۶۴ نشان از مزایاى اندکى داشت که قدرت حاکمه به مرد دوم انقلاب کوبا داده بود. من آن موقع در پاریس در یک آپارتمان ساده با دو اتاق کوچک زندگى مىکردم. در آنجا یک روز پیامى بدستم رسید از هیلدا گادآ، همسر اول چه گوارا، که از من خواهش داشت که خانمى از دوستانش را که از کوبا عازم آرژانتین بود و بدلیل محاصره ناچار بود به اروپا بیاید در خانهام بپذیرم. بعدا معلوم شد خانم مورد نظر که پول نداشت به هتل برود، سریا دلاسرنا، مادر چه گوارا بود. چند هفتهاى در منزل من بود و بعد به بوئنوس آیرس برگشت (جائیکه به مدت کوتاهى بعد از آن فوت کرد). این ماجرا براى همیشه در ذهن من مانده: مادر فرماندهى قدرتمند، چه گوارا، مرد دوم انقلابى که تا آن روز آن همه پول براى حمایت گروهها و احزاب و دستجات انقلابى در نیمى از جهان حرام مىکرد، نمىتوانست خرج کرایه هتلش را بدهد و ناچار بود روى همراهى یک اهل قلم نیمه ورشکسته حساب کند." (ص ١٩٠)

 البته به نگاه من این را میتوان به حساب پاکدستی شخصیتهای اصلی انقلاب کوبا گذاشت که بهرهبرداری شخصی مالی را برنمیتافتند. یادنامهى بارگاس یوسا به مناسبت بیستوپنجمین سالمرگ چه گوارا با انتقاد از سیستم تکحزبى کوبا پایان مىگیرد:

"براى یک سیستم سیاسى هیچ چیز نابودکنندهتر و فاسدکنندهتر از عدم مشارکت مردم نیست، این که مسئولیت تصمیمگیرى در مورد مسائل مربوط به مردم – با کنار گذاشتن آنان – به دست یک اقلیت حرفه اى بیافتد." (ص ١٩٠)