آثار برتر سینمای آمریکای لاتین: گورستان فیل‌ها

بولیوى که فقیرترین کشور در میان کشورهاى آمریکاى لاتین است سینمایش نیز در مقایسه با بسیارى از کشورهای ثروتمندتر از رشد کمى و کیفى مشابهى برخوردار نیست. با اینهمه هرازگاهى فیلمى از بولیوى در عرصه سینماى جهانى عرضه مىشود که توجه منتقدین را به خود جلب مىکند. یک نمونه معروف آن فیلم "منطقه جنوبى" است به کارگردانى "خوان کارلوس بالدیبیا". این فیلم ماجراى یک خانواده اشرافىِ رو به زوال را روایت مىکند که در کوران تغییرات اجتماعى در بولیوى دچار سردرگمى شدهاند. دوربین که بهندرت از این خانه اشرافى بیرون مىرود تاثیر تکانهاى اجتماعى را در درون شخصیتهاى اصلى این خانه انعکاس مىدهد. فیلم "منطقه جنوبى" در سال ٢٠١٠ در جشنوارهى با کیفیتِ "ساندَنس" درخشید و چند جایزه به دست آورد.

من اما به سلیقه خودم فیلم دیگرى از سینماى بولیوى را براى معرفى انتخاب کردهام؛ فیلمى با عنوان "گورستان فیلها" که قصهاى کمتر شنیده شده دارد. اول این را بگویم که ترکیب جمعیتى در تمامى کشورهاى آمریکاى لاتین از سه تیره یا نژاد، و امتزاجِ این سه تشکیل شده؛ بومیان قدیمى ساکن آن منطقه، اروپائیانِ فاتح سرزمینهاى بومیان، و سیاهپوستان آفریقائى که نوادگان بردگان کوچ داده شده به آنجایند. این اختلاط نژادى را نه تنها به روشنى مىتوان در ظاهر مردم دید بلکه در عرصه فرهنگ و باورهاى قومى و مذهبى آنان نیز قابل ردیابى است. این را نوشتم تا عنوان فیلم را توضیح دهم که ریشه در میتولوژى آفریقائیان دارد. در این افسانه گفته مىشود که در جنگلهاى آفریقا مکان معینى وجود دارد که فیلها وقتى پیر مىشوند و چیزى به مرگشان نمانده به آن جا مىروند تا در آرامش و به دور از هیاهوى جنگل بمیرند!

"گورستان فیلها" با استفاده از این افسانه که به باور عمومى درآمده قصهى مرگ بىخانمانان معتاد به الکل را به شکل واقعگرایانهاى به نمایش درمىآورد.

"جوبنال"، قهرمان قصه، مردى جوان و الکلى، با لباسى ژنده و سروروئى آشفته در حالى که پاکتى زیر بغل دارد پاکشان به مهمانخانهمانندِ کثیفی وارد مىشود و تقاضاى اتاق مىکند. مهمانخانهدار، زن میانسالى با چهرهى بومیان بولیوى، مخارج اقامت و پذیرائى و شرط و شروط لازمه را یادآورى مىکند و وقتى پولش را پیشاپیش از مرد مىگیرد او را به اتاق خالى بسیار کثیف و بزرگى راهنمائى میکند که یک دست رختخواب چرک در گوشهاى از آن افتاده است. کارگر مهمانخانه یک سطل پر از الکل با یک لیوان در کنار رختخواب مىگذارد و موقع خروج در اتاق را پشت سرش قفل مىکند. اینجا گورستان فیلهاست.

الکلیهائی که برای مردن به این مکان مراجعه میکنند معمولا پنج شش روز بیشتر گرسنگی را تحمل نمیکنند و همان یک سطل الکل کارشان را میسازد. جوبنال در طول شش روز اقامتش بیوقفه الکل مینوشد و در مالیخولیائی مداوم نقاط عطفی از زندگیش را به یاد میآورد. سینماگر این فرازهاى حساس زندگى او را در واگردها (فلاشبکها) به تماشا مىگذارد.

آنچه از کودکى قهرمان قصه مىبینیم خشونت پدر نسبت به او، و بویژه نسبت به مادر اوست. تنها یادمان شیرین از پدرش، کادوى تولد یازده سالگى است که او تا آخرین لحظه زندگى در پاکتى زیر بغلش با خود دارد و به وقت ورود به گورستان فیلها زیر صندلى اتاقش پنهان مىکند. ترک خانه، ولگردى با دوستان، و آشنائى با زنان مختلف زندگىاش فرازهاى دیگرى هستند که در واگردها مىبینیم.

در پسزمینه، زندگی روزمرهی مردم فقیری که در بازارهای گلآلود و خیابانهای بیقواره و خاکی به دنبال لقمه نانی تلاش میکنند تصویر شده است. شهر در این فیلم چیزی نیست جز تجسم آشکار فقر و نابسامانی.

 مهمترین فراز زندگی جوبنال که در تنهائی اتاقش در گورستان فیلها مثل تبی تند به سراغش میآید آشنائى اوست با یک الکلى بیخانمان مثل خودش که چهرهاش نشان مىدهد از بومیان بولیویائى است.

در صحنهای تاثیرگذار، وقتی ایندو در گوشه خیابان مستاند دوست بومی جوبنال چاقوی کوچکی از جیبش در میآورد و پیشنهادی غیرمنتظره میکند:

"بیا به سبک کولیها برادر خونی همدیگه بشیم!"

آنوقت با نیش چاقو کف دست خودش و جوبنال را میبرد تا وقتی به هم دست میدهند خونشان به نشانه صمیمیت در هم بیامیزد.

جوبنال و دوستش در جستجوى کارى براى تامین مخارج الکل، با دو تبهکار آدمربا دمخور مىشوند و پیش از آنکه خودشان در یک درگیرى به دست آنان کشته شوند هردو را مىکشند و در بیابانى دفن مىکنند. در نهایت وقتى برادر خونى جوبنال به مرگ نزدیک مىشود این جوبنال است که آخرین جام الکل را به دستش میدهد و دوستش را که هنوز نفس مىکشد در  قبری که در بیابان از قبل کنده است مىگذارد و رویش خاک مىریزد تا در آرامش گورش بمیرد.

poster.jpg

خودش اما، وقتى تصمیم به مرگ مىگیرد، با آخرین پولى که به دست آورده به گورستان فیلها مىرود و پس از مرورى بر زندگى تلخِ کوتاهش در یک اتاق دربسته، در حالى که به کادوى تولد یازده سالگىاش خیره مانده از رنج زندگى آسوده مىشود.   

قصه واقعى گورستان فیلها اول بار در کتابى با عنوان "مست بودم اما به یاد مىآورم" نوشتهى "ویکتور هوگو بیسکارا"، نویسنده بولیویائى در سال ٢٠٠٢ منتشر شد که کتاب خاطرات زندگی خودش بود. نویسنده چهار سال پس از انتشار کتابش در اثر اعتیاد به الکل مرد. بعدتر، در سال ٢٠٠٨ این قصه توسط کارگردان صاحبنام هموطنش "توچى آنتهزانا" به سینما راه یافت.

در پایان فیلم، در نوشتهاى آمده است که در "لاپاز"، پایتخت بولیوی، چهار گورستان فیل وجود دارد.

 آنونس فیلم با زیرنویس انگلیسی:


فیلم کامل به زبان اسپانیائی: