آثار برتر سینمای آمریکای لاتین: سفرهاى باد

خوانندگانى که این سلسه مطالب را دنبال مىکنند لابد متوجه شدهاند که سعى من بر این است که فیلمهاى مورد نظرم را از کشورهاى متفاوت آمریکاى لاتین انتخاب کنم تا یک تصور کلى از سینماى قابل ذکر این قاره وسیع که بیش از بیست کشور را دربرمىگیرد بهدست دهم. گرچه محصولات سینمائى برخى از کشورها مثل آرژانتین و برزیل بهدلیل وسعت و جمعیت بالاتر بسیار بیشتر از کشورهاى کوچکى چون اوروگوئه و پاراگوئه است ولی یک قاعده در سینمای تمامی آنها مشترک است: در قبال صدها فیلم بنجل و بازارى که هر ساله در این قاره تولید مىشود هرازگاهى به یکی دو فیلم برجسته برمىخوریم که سهمى بهسزا در پیشبرد زبان سینما دارند. سینماى کلمبیا نیز از این قاعده مستثنى نیست.

کلمبیا، مرکز عمدهى تولید و قاچاق مواد مخدر در جهان، و پایگاه فعالترین و خطرناکترین باندهاى تبهکار در این عرصه، نمىتواند سینمائى داشته باشد به دور از موضوعات مرتبط با مواد مخدر؛ چه در عرصهى سینماى تجارى و بازارى، و چه در گسترهى محدود سینماى ارزشمند هنرى. هرچند مثل همهى قواعد جهان، استثناها را نمىتوان نادیده گرفت!

فیلم "سفرهاى باد" گرچه عمیقا با جامعه کلمبیا در پیوند است اما قصهاى دارد به دور از مسائل شهرهاى بزرگ که هر موضوعش، مستقیم یا غیرمسقیم، به مواد مخدر، تبهکاران، و یا قربانیان آنان مربوط مىشود.

اما قبل از پرداختن به فیلم لطیف و شاعرانهى "سفرهاى باد" که استثنائا به مواد مخدر مربوط نیست، دلم نمىآید به فیلم خوشساخت "دخترک رُزفروش" محصول ١٩٩٨، ساختهى "ویکتور گاویریا" اشارهاى نکنم که درست بهعکس، در دلِ دنیاى کودکان خیابانى، قربانیان معصوم مواد مخدر، به شکل تکاندهندهاى واقعگرایانه ساخته شده است. این واقعگرائىِ سینمائى، پس از ساخته شدن فیلم بهشکل دردناکى در واقعیت زندگى بازیگران خردسالش نمودار شد. اغلبِ کودکان معتاد خیابانى که در این فیلم به طبیعىترین شکل ممکن بازى کردهاند، پیش یا به مدت کوتاهى پس از نمایش فیلم در جشنواره سینمائى کَن فرانسه به ضرب چاقو یا گلوله کشته شده، یا در اثر اعتیاد در گوشه خیابان مردند.

بازیگر اصلى فیلم، "لیدى تابارِس"، دخترکى چهاردهساله که نقش واقعى خودش را بهعنوان دخترک رُزفروشِ خیابانى به شکل غریبى زیبا بازى کرده بود به همراه رئیس جمهور کلمبیا بهعنوان مهمانان اختصاصى در جشنواره کَن حضور یافتند. دخترک، جایزهى بهترین بازیگر را هم از چند جشنواره از جمله جشنوارهى نامى براتیسلاوا ربود. اما وقتى همهى این تشریفات سینمائى پایان یافت دخترک به خیابان بازگشت. او چندى بعد به جرم کشتن یک راننده تاکسى به ٢۶ سال حبس محکوم شد اما پس از دوازده سال، همین سال پیش از زندان آزاد شد.

تا تصوری از چهرهی معصوم بچههای معتاد خیابانی که در این فیلم بازی کردهاند داشته باشید آنونس آن را در این جا میآورم:

 

این هر دو فیلم، "دخترک رُزفروش" و "سفرهاى باد" نه فقط در جشنوارهى سینمائى کَن فرانسه حضور داشتهاند بلکه جوائز بسیارى از جشنوارههاى معتبر دیگر به هر یک از آنان در زمینههاى مختلف تعلق گرفته است.

و این هم چند فرازى در معرفى فیلم "سفرهاى باد" تا مرهمى باشد بر زخم فیلم "دخترک رُزفروش"!

"سفرهاى باد" ساختار سهل و ممتنعى دارد. همانطور که از عنوان فیلم برمیآید این فیلمی است متعلق به ژانری که "سینمای جادهای" نامیده میشود گرچه در سرتاسر فیلم حتی یک جاده نمیبینیم!

داستان فیلم بهقدرى مختصر است که مختصرتر کردنش عملى نیست! حُسن این ماجرا این است که با دانستن همین خلاصه قصهای که برایتان مینویسم همه مىتوانند از فیلم لذت ببرند بىآنکه مشکل فهمیدن و نفهمیدن زبان اسپانیائى در میان باشد.

فیلم با یک خاکسپارى ساده در صحرائى خشک آغاز مىشود که ما فقط از دور شاهد آنیم. با دیدن مردى غمگین (ایگناسیو) که سوار بر خر، و یک آکوردئون عتیقه بر دوش، دارد از روستا بیرون مىرود با قصه همراه میشویم. مرد هنوز خیلى از روستا فاصله نگرفته که جیپى به دنبالش مىآید و راننده دعوتش مىکند که در مراسم کدخدای یکی از روستاها که پول خوبى هم مىدهد آکاردئون بنوازد. ایگناسیو این دعوت را رد مىکند چون تصمیم دارد دیگر دست به آکاردئون نبرد.

پسرى جوان (فِرمین) که از روستا تا اینجا، دورادور، ایگناسیو را دنبال کرده است در پاسخ نگاه پرسان او مىگوید که مىخواهد همراهیاش کند چون آرزویش این است که مثل او آکاردئون نواز دورهگرد محبوبى شود. ایگناسیو از سر تنهائى همراهى او را مىپذیرد و فیلمساز ما را به همراه این دو نفر و خرشان به دور افتادهترین و زیباترین مکانهاى طبیعى در ایالات شمالى کلمبیا مىکشاند.

از گفتگوى کوتاه این دو همسفر درمىیابیم که مراسم تدفین آغاز فیلم مربوط به همسر جوان ایگناسیو بود که بهناگهان فوت کرد، و تصمیم ایگناسیو براى ترک نواختن آکاردئون به همین دلیل است. او دارد این راه دراز را، از این صحرا به آن بیابان و از این دره به آن کوهپایه، مىپیماید تا آکاردئونش را به استادش، کسى که آکاردئون را به او سپرده بوده و در دورترین نقطهى شمالى کلمبیا زندگى مىکند، برگرداند.

در طول این سفر غریب که چشم از دیدن مناظر طبیعى، از دریا و صحرا و جنگل و بیابان گرفته تا مزارع و کشتزارها و خانهها و کومههاى روستائى سیر نمىشود، ایگناسیو چندبار وادار مىشود برخلاف قولش دست به آکاردئون ببرد و قطعات محلى بسیار شنیدنى بنوازد.

یکى از این بارها وقتى است که آنها به روستائى مىرسند که اتفاقا در آنجا جشن مسابقهمانندى در جریان است که آکاردئوننوازهاى منطقه در آن شرکت دارند. آکاردئوننوازان در مقابلهاى رَجَزخوانانه، دوبهدو در مقابل هم مىایستند و بهشکل فىالبداهه ابیاتى مىخوانند و قطعهاى متناسب با آن مىنوازند.

جوان نوازندهاى که برندهى سال پیش این مسابقه است نوازندههاى رقیب را یکى پس از دیگرى از نفس مىاندازد و در میان شور و هیجان تماشاگران پیروز مىشود. ایگناسیو متوجه طلسمى مىشود که بر گردن نوازنده آویزان است و این را دلیل پیروزىهاى مکرر او مىداند. شکست دادن صاحب این طلسم بیش از پنجاه پزوئى که کدخدا به برنده جایزه مىدهد انگیزهاى مىشود که ایگناسیو توبهاش را بشکند و دست به آکوردئون عتیقهاش که با دو شاخ بر دو سویش به کلهى یک گاو وحشى شبیه است ببرد.

در این صحنهى هیجان انگیز، ایگناسیو با نواختن و خواندن ابیاتى یکى پس از دیگرى حریفش را در نهایت تسلیم مىکند. او حتى پس از تسلیم رقیب به نواختن گوشنوازش ادامه مىدهد و جمعیت را به جوش و خروش در مىآورد. همین موجب مىشود که یکى از یارانِ نوازندهى شکست خورده به خشم بیاید و با قدارهى بلندش به او حملهور شود. قداره به جاى دریدن سینهى ایگناسیو، پردهى آکاردئون را که بر سینهاش آویزان است جر مىدهد.

همین مسئله موجب مىشود دو مسافر راهشان را کج کنند. منزلگاه بعدى آنان بر فراز کوهى جنگلى است که زیبائى طبیعىاش واقعا استثنائى است. بر فراز این قله، مردى زندگى مىکند که تعمیرکار آکاردئون است. و همین مرد است که در غیاب ایگناسیو راز آکاردئون عتیقه را با فِرمین در میان مىگذارد؛ رازى که گرچه کسى حرفش را نمىزند ولى همه از آن آگاهند و آن این است: استادِ ایگناسیو، صاحب اصلى این آکاردئون، در یک مسابقه با شیطان او را شکست داده و شیطان به تلافى این آکاردئون را نفرین کرده است. هر کس با آن بنوازد به نفرین شیطان گرفتار خواهد آمد!

اگر بخواهم به تمامى ماجراهائى که در این سفر رخ مىدهد بپردازم سخن به درازا مىکشد. فقط مىگویم همهى این ماجراهای کوتاه و مستقل، در پسزمینههای تصویرى بسیار دیدنى رخ میدهند، گرچه برخى از ماجراها به نگاه من خیلى به خط اصلی قصه ارتباط ندارند و بیشتر به خاطر زیبائى تصویرىاشان در فیلم جا گرفتهاند، مثل صحنهی دوئل با قداره بین دو مرد روی یک پل چوبی بسیار دراز در یک مرداب وسیع، با خانههای تختهای که بر فراز آب ساخته شدهاند. یکی از دو طرفِ دوئل با تهدیدِ قداره ایگناسیو را وادر میکند تا در صحنهی دوئل بر روی پل حاضر شود و موزیک متن این قدارهکشی را بنوازد! دوئل با کشته شدن رقیب و پرتاب شدنش از روی پل به مرداب پایان میگیرد.

پایان سفر اما چشمگیر است. این دو همسفر در نهایت در شمالىترین منطقهى کلمبیا در کلبهاى نئى در وسط صحرا به خانهى استاد ایگناسیو مىرسند. زن میانسالِ استاد آنها را به کلبه مىبرد و جسد استاد را که در یک تابوت چوبى خوابیده نشانشان مىدهد.

 ایگناسیو در کنار تابوت مىنشیند و در حالیکه چندین فرزند کوچک و پابرهنهى استاد، او و آکاردئونش را دوره کردهاند قطعهاى گوشنواز مىنوازد. با این موسیقى دوربین از کلبه دور مىشود و ما در نمائى کوتاه فِرمین، همسفر جوانِ ایگناسیو را مىبینیم که در صحرا راه مىرود و انگار دارد به دهکدهاش برمىگردد.

آیا فیلمساز اشاره به این دارد که ایگناسیو پیش بیوه و فرزندان استادش مىماند؟ مطمئن نیستم!

آنونس فیلم با زیرنویس انگلیسی:

 

فیلم کامل به زبان اسپانیائی: