زخم کهنه ناپدیدشدگان آرژانتین

سینماى آرژانتین با رنجى که این ملت در نزدیک به یک دهه تسلط مطلق نظامیان بر کشورشان کشیده بیگانه نیست؛ بویژه با فاجعهی ناپدیدشدگانى که رقمش را بین ده تا سى هزار نفر مىدانند. حتى پیش از اینکه دیکتاتورى نظامى در آرژانتین در سال ١٩٨٣ سرنگون شود هنرمندانى بودند که به معضل اجتماعى ناپدیدشدگان در کشورشان به اشکال مختلف پرداختند. پس از سقوط دیکتاتورى نظامى اما این مسئله به موضوعى مهم در سینماى آرژانتین بدل شد. اما کمتر فیلمى است که به این زخم کهنه بدور از نشان دادن خشونت و برکنار از شعار، بپردازد.

"داستان رسمى" عنوان فیلمى است از "لوئیس پوئنزو" که در سال ١٩٨۵، دو سال پس از تسلط نظامیان بر آرژانتین و پایان دورهى معروف به "جنگِ کثیف"، ساخته شده است. این فیلم که از زاویهاى کاملا متفاوت به مسئله ناپدیدشدگان مىپردازد سالِ پس از ساخته شدنش جایزه اسکار و گلدن گلاب را بعنوان بهترین فیلم غیرانگلیسى زبان از آن خود کرد.

official1jpg.jpg

"داستان رسمى" قصهى یک زن و شوهر از طبقهى مرفه در بوئنوس آیرس در اواخر دورهى دیکتاتورى است؛ وقتى که جنبش هاى مدنى شدت گرفته و فروپاشى رژیم نظامیان حاکم در چشمانداز است. "آلیسیا" زنى است که علیرغم ناآگاهى از آنچه در کشورش مى گذرد دبیر تاریخ دبیرستان است و جز آنچه در کتابهاى رسمى نوشته شده نه خودش چیزى مىداند و نه از شاگردانش توقع دانستن دارد. شوهرش "روبرتو"، کارفرمائى موفق است که از یکسو با نظامیانِ حاکم در ارتباط نزدیک است و از سوئى با کاسبکاران خارجىِ حامى دیکتاتورى، بىآنکه خودش نظامى بوده یا مقام بالاى حکومتى داشته باشد. این زوجِ ظاهرا خوشبخت دختر کوچکى دارند با نام "گابى" که از نوزادى به فرزندخواندهگى آنان درآمده. فیلم با صحنههای مقدماتی کوتاه به معرفی این سه شخصیت میپردازد و همین اطلاعاتی که ذکرش رفت را به تماشاگر میدهد. اصلِ قصه اما با مقدمهچینى براى جشن تولد پنج سالگى گابی، دختر خواندهی این زوج، آغاز مىشود.  

آلیسیا که از علت بىسرپرستى گابى از بدو تولد مطلع نیست هرگاه از شوهرش پرسشى در این مورد مىکند با اکراه او در پاسخ مواجه مىشود. هر سه، چنان به همدیگر علاقمندند که آلیسیا نظر شوهرش را مىپذیرد که دانستن علت واقعى بىسرپرست شدن گابى خدمتى به کسى نمىکند. این طرز تلقى اما با آمدن "آنا"، یکى از دوستان بسیار صمیمى و قدیمى آلیسیا به خانهاشان در هم مىریزد. این دو دوست قدیمی، آلیسیا و آنا، که تازه از خارج به کشورش بازگشته، در پایانِ شب وقتى روبرتو به رختخواب رفته و گابى کوچک هم در اتاقش خوابیده، با هم مشروب مىخورند و از هر درى حرف مىزنند تا سخن به دورى هفت سالهى آنا از کشور مىرسد.

بیآنکه از بازی شگفتانگیز این دو زن در این صحنه حرف بزنم نمیتوانم به نوشتن ادامه بدهم. جالب است بدانید که نقش آلیسیا را "نورما آلهآندرو" بازى مىکند که خودش در آن دوران تبعیدى بود و اول در اوروگوئه و سپس در اسپانیا زندگى مىکرد و تنها پس از سرنگونى دیکتاتورى به آرژانتین بازگشت. او با بازى زیبایش در همین فیلم جایزهى بهترین بازیگر زن را از حشنوارهى سینمائى کَنِ فرانسه به دست آورد.


official4.jpg

در این صحنه که عمدتا بدون قطع فیلمبرداری شده، آنا در میان خنده و گریه برای آلیسیا ماجرای دردناک دستگیری و شکنجه شدنش را تعریف میکند. آندو که حالا سرشان از مشروب گرم است در حالیکه مثل دو پرنده سرهاشان را زیر بال یک دیگر فرو کردهاند با بازی شگفتآوری تماشاگر را به دنبال خود میکشانند.

ماجرای آنا این است: او تنها به این خاطر که معشوقش مظنون به فعالیت علیه نظامیان بوده دستگیر میشود. دو سال است که آنا از آن مرد خبر ندارد ولی ماموران حرفش را باور نمیکنند و همراه با تجاوز جنسی چنان شکنجهاش میدهند که هنوز پس از هفت سال احساس غرق شدن ترکش نمىکند (او را از پا آویزان کرده و سرش را در آب فرو میکردند.) و این همه تنها در تکگوئی آنا آمده بیآنکه دوربین از چهرهی این دو بازیگر فاصله بگیرد.

آنچه البته آلیسیا را بیش از شنیدن در مورد شکنجه تکان میدهد این است: آنا در زندان شاهد این واقعیت دردناک بوده که نوزادانِ کسانی که کشته میشدند را به جای دادن به بستگان نزدیکشان، به خانوادههائی که رازدار نظامیان بودند و بچه نداشتند میسپردند تا کسی از کشته شدن والدینِ نوزادها مطلع نشود.

با این ضربه، ذهن آلیسیا به سوی این میرود که گابى دخترخواندهى خودشان هم باید یکی از همین نوزادان بوده باشد که نظامیان به شوهرش هدیه دادهاند، هرچند شوهرش این بچه را مثل خود آلیسیا عاشقانه دوست دارد.

فیلم از اینجا با رتیمی تازه شروع به حرکت میکند. آلیسیا پنهان از چشم روبرتو به زایشگاهی که ظاهرا گابی در آن متولد شده میرود ولی کسى که مىتواند کمکش کند خودش جزو گمشدگان است! همانجا در مییابد که مادرانِ ناپدیدشدگانِ "جنگ کثیف" تشکلی دارند که ممکن است بتوانند اطلاعاتی به او بدهند. به دنبال یافتن سرنخی، پای آلیسیا به "پلازا دِ مایو"، میدان مشهور "ماه مه" در مرکز بوئنوس آیرس باز میشود؛ جائی که مادران و مادربزرگان کشته و ناپدیدشدگان، هر هفته با پلاکاردهائی از عکس فرزندانشان در دست، با شعار "کودکانى که در زندان زاده شدهاند را به ما برگردانید" جمع میشوند.

official3.jpg

نه تنها دیدن این فیلم از این جا به بعد برایم مثل نیشتری بر جان بود، که همین حالا هم که دارم این را مینویسم نمیتوانم جلوی لرزش دستم را بگیرم.

آلیسیا در نهایت در میدان مایو با "سارا"، زنی ساده از طبقات پائین جامعه آشنا میشود که احتمال میرود مادر بزرگ گابی باشد. سارا در کمال معصومیت عکسهای دختر ناپدیدشدهاش را که فکر میکند باید مادر گابی باشد یکی یکی به آلیسیا نشان میدهد. در این صحنهى نفسگیر، سارا که با بازى شگفتانگیز "چِلا روئیز" جان گرفته، به تلخى تاریخ کوتاه زندگى دختر و داماد ناپدیدشدهاش را باز مىگوید. آلیسیا که قادر نیست بغض فروخوردهاش را از زن پنهان کند عکسهای کودکی دختر او را یکى پس از دیگرى مىبیند و بالاخره بغضش مىترکد. سارا، مادر دردکشیده که چشمان خودش هم از اشک تر است به سادگی تمام مىگوید:

با اطمینان نسبى از این که مادربزرگ دخترک را یافته، آلیسیا که درد از دست دادن گابى دارد از درون خُردش مىکند سارا را مستقیما از میدان مایو به خانه میآورد تا بدون پنهانکاری بیشتر، ماجرا را در حضور سارا مسقیما با شوهرش در میان بگذارد. پیش از آن، گابىِ کوچولو را به منزل پدر و مادر روبرتو برده که در صحنههای قبلی شاهد مخالفت جدی پدر و برادرش با عقاید ارتجاعى روبرتو بودهایم.

روبرتو که در اثر تزلزل در پایههای حکومت دیکتاتوری مورد حمایتش، در سختترین زمان ممکن است وقتی بدون کمترین اطلاع از تماسهاى اخیر همسرش به خانه میآید و زنی از طبقات پائین را میبیند که دستهی چوبی پلاکارد عکس فرزندش از ساک دستیاش بیرون زده، بقدری تکان میخورد که حاضر به همصحبتى با او و آلیسیا نمیشود و با عصبانیت به اتاق خودش مىرود. آلیسیا قراری برای روز بعد با سارا میگذارد تا روانه اش کند. سارا لحظهای بین رفتن و ماندن پابهپا مى شود و سپس با بوسهای مهربان بر چهرهی آلیسیا از خانه بیرون میرود.

یک بار دیگر در صحنهای تکاندهنده، شاهد بازی شگفتانگیز دو بازیگر قدرتمند در مقابل هم هستیم؛ "هکتور آلتهریو" در نقش روبرتو، و "نورما آلهآندرو" در نقش آلیسیا.

آلیسیا که حالا پنج سال دروغگوئى همسرش را به رخش کشیده، وحشتى از رودرروئی با او ندارد. روبرتو اما با این عقیده که محروم کردن گابى کوچک یک بار دیگر از داشتن پدر و مادرى که عاشقانه دوستش دارند خدمت به او نیست، آلیسیا را به مصاف مىطلبد. روبرتو در اوج بحث به اتاق گابى مىرود و وقتى او را نمىبیند پیش از اینکه آلیسیا بتواند توضیح دهد که او را به خانهى مادر و پدر خود روبرتو برده است بسوى او حمله مىبرد و دست به رویش بلند مىکند. در اوج همین لحظات تلخ است که تلفن زنگ مىزند. مادر روبرتوست که به خواست گابىِ کوچک زنگ زده تا او براى پدر و مادرش پاى تلفن ترانه بخواند.

آلیسیا که چشم گریان و نگاه پشیمان شوهرش هم جلودارش نیست، با برنداشتن کلید از روی در، او را برای همیشه ترک میکند.

فیلم با آواز خواندن گابیِ کوچک پایان مىیابد که دارد ترانهاى لالائىوار را که در آغاز فیلم هم زمزمه کرده بود دوباره مىخواند:

تو کشورى که اسمش یادم نمىآد

سه قدم که ورمىدارم گُم مىشم

یک قدم اینور

یک قدم اونور

باز یادم مىره کدوم ور بودم.

آخ، داره ترس ورم مىداره! 

آنونس فیلم:

 

فیلم کامل به زبان اسپانیائی: