“اُپرتِ عارف و کلنل” بخش چهارم

اتاق عارف

شبی دیگر. عارف گرفته و پریشانحالتر از همیشه است. حالت تبآلود دارد و در میان حرفزدن بهشدت عرق میکند. فتحعلی با حوصله از حرفهای او یادداشت برمیدارد.

عارف:

مزاج ناخوش و روح عصبانى من نمىگذارد ببینم چه مىگویم. بهشرافت انسانیت و بهروح راستى قسم است که در بیستوچهار ساعت یکربع ساعت آسایش حال ندارم  و راه چاره را بهاین دیده که بگویم: "اى مرگ بیا که زندگى ما را کشت!"

ولى حالا پاى قولم بهشما ایستادهام. چندینبار قصد کرده بودم  شرح دورهى أزادیخواهى خود را بهقلم درآورده براى این ملت بهیادگار بگذارم و بگذرم ولى پریشانخیالىام نگذاشت.

بهملتی که ز تاریخ خویش بیخبر است/ بجز حکایت محو و زوال نتوان گفت

سر شما سلامت که قبل از اینکه این آرزو را بگور ببرم زبان قفل شدهام را باز کردین!

حرف دورهى آزادیخواهى شد البته بد نیست بدانید که آزادیخواهى من بىمزد و مواجب نگذشت، و چوب ایرانپرستى را کم نخوردم! از اولین قدمی که پا به این دایره گذاشتم تا کنون زندگانی متزلزی من مانند یک نفر آدم جانی بوده است که در تعقیب پلیس واقع شده باشد!

عمرم گهی به هجر و گهی در سفر گذشت/ تاریخ زندگی همه در دردسر گذشت

مثل آنشب که در پارک ظلالسطان کنسرتى دادم بهاسم شرکت خیریه براى تاسیس مدرسه احمدیه، و مزدم مشت و لگد مرحمتى فراشهاى حکومتى بود!

 

سالن پارک ظلالسطان در تهران

(سال ١٢٩۴)

عارفِ جوان در سالنى پر از تماشاگر در حال آوازخوانى است.

عارف (آواز):

ببند اى دل غافل بهخود ره گِله را/ زیان بس است ز مردم ببُر معامله را

شدند دهدله و اجنبىپرست، منم/ که مىپرستم ایرانپرست یکدله را

به هیچ مملکت و ملک این نبوده و نیست/ بهدست گرگ شبانى رها کند گَله را

 

صداى عارف (بیرون از صحنه)

سه چهار غزل دیگر هم در آن نمایش خوانده شد که یکى از آنها را بواسطهى کتکى که از آن نمایش خورده و مدت دوماه در رختخواب خوابیدم، خوب در نظرم مانده!

 

عارف غزل دیگرى را شروع به خواندن مىکند و در میانهى خواندن متوجه حضور چند گماشتهى دولت مىشود ولى بهآوازش ادامه مىدهد.

عارف:

واعظا گمان کردى داد معرفت دادى / گر مقابل عارف ایستادى اُستادى

پار در سر منبر داده حکم تکفیرم / شکر مىکنم کامروز زان بزرگى افتادى

پنجهى توانائى گر مدد کند روزى / بشکنم من از بازو پنجهى ستبدادى

 

همانشب/ بیرونى/ باغ پارک ظلالسلطان

عارف دارد به طرف درشکهاى که منتظرش ایستاده مىرود که ناگهان چند گماشته بر سر او مىریزند. قبل از اینکه درشکهچى و یکى دو همراه عارف بتوانند گماشتهها را بتارانند عارف با کتف شکسته و چهرهى خونین بر زمین مىافتد.

(تصویر به سیاهى مى گراید)

(تصویر از سیاهى در مى آید)

 

خیابانهای مرکزی همدان

جیران در حالی که چادرش را سرسری به‌شانه انداخته با نگرانی و تعجیل از میان مردم و گاری و ارابه و درشکه‌ها به‌سوی قهوه‌خانه‌ی فتح‌علی می‌رود. وقتی به قهوه‌خانه می‌رسد پشت پنجره می‌ایستد تا فتح‌علی او را ببیند و بیرون بیاید.

فتح‌علی در میان پذیرائی از مشتریان متوجه حضور جیران در خیابان می‌شود و با تعجیل سینی را روی میزی می‌گذارد و بیرون می‌دود.

 

محلهای اعیانی در همدان

یک درشکه وارد محله می‌شود. درون درشکه عارف با چشمان بسته و صورت تبدار به شانه‌ی فتح‌علی تکیه کرده است. درشکه‌چی جلوی در مطب یک دکتر می‌ایستد.

روی تابلو نام "دکتر بدیع الحکماء" نوشته شده است.

 

مطب دکتر بدیع

عارف روی تخت معاینه دراز کشیده است. دکتر بدیع تازه معاینه را تمام کرده است.

دکتر بدیع (به فتحعلی):

کمکشان کن لیاس بپوشند.

 

دکتر پشت میزی می‌نشیند و به عارف توضیح می‌دهد.

دکتر بدیع:

حضرت عارف این یک سرماخوردگی ساده نیست. مالاریاست، تب‌نوبه است، ولی خوشبختانه نوع مالاریای سنگین نیست. برای یک هفته داروی آماده دارم. هفته بعد خودم سر می‌زنم ببینم چطورید. دارو هم می‌آورم. اما این یک هفته را استراحت مطلق لازم دارین. مطلق! گردش دادن مینو و مینا و ژیان را بسپارید به جیران، لطفا!

 

مزرعهاى بیرون شهر

سگهاى عارف در صحرا در جست و خیزند. بر تنهى افتادهى درختى فتحعلى نشسته و کتاب درسىاش را مىخواند.

 

اتاق عارف

عارف که بیمارى را تا حدى پشت سر گذاشته دارد به بیان خاطراتش برای فتح‌علی ادامه می‌دهد.

عارف:

اولین پائیز و زمستانی که کلنل بعنوان فرمانده ژاندارمری در خراسان بود با کشمکش شبانه روزی با قوام و عوامل فاسدش داشت سر می‌آمد که کودتای سیدضیاء بازی را به‌هم زد. سوم اسفند ١٢٩٩ رضاخان میرپنج و سیدضیاء با چند فوج قزاق وارد تهران شدند و یکشبه کار دولت سردار منصور سپهدار رشتی را تمام کردند و دو روز بعد سیدضیاء رفت به قصر فرح آباد تا حکم صدارتش را از احمدشاه بگیرد.

 

اتاق کار احمدشاه در قصر فرح آباد

(پنجم اسفند ١٢٩٩)

احمدشاه (جوانی ٢۴ ساله) در لباس رسمی، نگران و کمی خشمگین در وسط اتاق کارش ایستاده و منتظر است. در اتاق جنبى سیدضیاء در انتظار اجازه شرفیابى است. معینالملک، رئیسدفتر احمدشاه، سیدضیاء را تا در اتاق احمدشاه مىبرد و او را بهدرون اتاق مىفرستد و بازمىگردد.

AhmadShahQajar2.jpgseied2.jpg

سیدضیاء در مقابل شاه تعظیم کوتاهی می‌کند. احمد شاه بی‌اعتناء به او چندگام برمی‌دارد و سپس بر یک صندلی مرصع می‌نشیند. سیدضیاء دور و برش را نگاه مىکند ولى صندلى براى نشستن نمىبیند. وسط اتاق رو به احمدشاه چهارزانو بر زمین مىنشیند!

احمدشاه:

این خبرها چیست که مىشنوم؟

سیدضیاء:

هرچه بهسمع عالى رسیده صحت دارد، قربان!

احمدشاه:

منظورتان از این کارها چیست؟ چرا اعضای دولت مرا توقیف کرده‌اید؟

 

سیدضیاء، مسلط بر اعصابش، بی‌کسب اجازه قوطی سیگار نقره‌ای‌اش را درمی‌آورد و سیگاری می‌گیراند. احمدشاه خود را به ندیدن می‌زند.

سیدضیاء:

شما دولتی نداشتید که من توقیف کنم. اگر دولتی سر کار بود، من سیدِ روزنامه‌نگار با یک مشت قزاق گرسنه تهران را فتح نمی‌کردم!

احمدشاه:

اگر قواى ژاندارم و پلیس مقاومت مىکردند مىدانید چه خونى در دروازههاى تهران ریخته مىشد؟

سیدضیاء:

فکرش شده بود قربان، قرار نبود خونى ریخته شود.

احمدشاه:

به چه اطمینانى؟

سیدضیاء:

اعلیحضرتا، انسان بندهى پول است. من فرماندههای قوای ژاندارم و پلیس را قبل از حرکت فوج قزاق از قزوین خریده بودم!

احمدشاه سعى مىکند بر اعصابش مسلط شود. پس از مکثی کوتاه رئیسدفترش را صدا مىزند. معینالملک وارد مىشود.

احمدشاه:

[به رئیس‌دفترش] حکم ریاست وزرائى روی میز است. اسم و رسم ایشان را اضافه کنید تا توشیح کنم.

معینالملک حکم و قلم را از روی میز برمىدارد و به سیدضیاء نگاه مىکند. سیدضیاء برمیخیزد و به طرف میز میرود و قبل از اینکه پاسخی بدهد ته سیگارش را در زیرسیگاری احمدشاه خاموش میکند.

سیدضیاء:

اسم حقیر همان است که همیشه بود؛ سیدضیاءالدین طباطبائى!

معینالملک:

اسمتان را که مىدانم آقا. لقبتان را بفرمائید بنویسم. اتابک اعظم؟ امین حضور؟ سردار افخم؟

سیدضیاء:

لقبداران فعلا در حبس بندهاند!

معینالملک:

بدون لقب که حکم ریاست وزرائى کامل نمىشود.

سیدضیاء:

لقب روزنامهنویسها میرزابنویس است. بنویسید میرزاسیدضیاءالدین!

 

معینالملک براى کسب اجازه به احمدشاه نگاه مىکند.

احمدشاه:

همین را بنویسید بروند دنبال کارشان!

 

اتاق عارف [ادامه]:

عارف:

[به فتحعلی] این را هم بنویس که واجبتر از هر چیز است. علت طرفداری من و امثال من، از ملکالشعرای بهار و ایرج میزرا گرفته تا آن شهید رشید کلنل پسیان از سیدضیاء اول این بود که از طبقه عامه بهمقام صدارت رسیده و طلسم اعیانی را درهم شکست. دوم آن که بهواسطه فعالیت و جدیت خود نمونهی بزرگی از اینکه لیاقت یک وزیر یا مدیر چیست نشان داد. سوم آنکه داغ باطله به اشراف زد و میرفت گریبان ما را از دست این طبقه رها نماید.

حالا که ده سال گذشته میگویند دست و پول انگلیس او را آورد و برد. میدانی که تهمت در ایران فراوان است و آسان. اگر وقتی این اسناد صورت حقیقی پیدا کرد البته گفتههای خودم را پس گرفته و سید را خائن خواهم شمرد.

همه را عینا نوشین؟

فتحعلی:

بله قربان. ولی اسمی از کلنل بردید خواستم بهیادتان بیاورم که قصهی ایشان را ناتمام گذاشتید.

 

(تصویر به سیاهى مى گراید)

(تصویر از سیاهى در مى آید)

 

دفتر قوام در استاندارى خراسان

[ادامه دارد]