“اپرت عارف و کلنل” بخش دوم

سالن باغ ملى مشهد

(تیرماه ١٣٠٠)

عارف چهلساله، خوشسیما و سروبالا، لاى پرده را باز کرده و چشم به سالن دوخته است. سالن مملو از جمعیت است که برپا ایستاده و براى کلنل پسیان ابراز احساسات مىکند. در ردیف جلو تعدادى از مقامات خراسان نشستهاند. کلنل در کنار ایرج میرزا که به احترام او برپا ایستاده مىنشیند.

پرده مخملین صحنه به آرامى کنار مىرود و با ورود عارف به صحنه سالن دوباره به پا مىخیزد و تماشاگران براى او ابراز احساسات مىکنند. آواز عارف را مشیرهمایون شهردار با پیانو همراهى مىکند.

عارف (آواز):

پیام، دوشم از پیر مى فروش آمد / بنوش باده که یک ملتى به هوش آمد

هزار پرده ز ایران درید استبداد / هزار شکر که مشروطه پرده پوش آمد

 

تماشاگران با شور و شوق عارف را تشویق می‌کنند. کلنل پسیان و ایرج میرزا هم در این ابراز احساسات سهمیند. وقتی کف‌زدن‌ها آرام می‌شود عارف نغمه‌ی تازه‌ای سر می‌دهد.

عارف:

سپاه عشق تو مُلک وجود ویران کرد / بنای هستی عمرم بخاک یکسان کرد

خدا چو طره زلفت کند پریشانش / کسیکه مملکت و ملتی پریشان کرد

چو جغد بر سر ویرانههای شاه عباس / نشست عارف و لعنت به گور خاقان کرد

 

به محض آغاز تصنیف، ایرج میرزا کمی جابجا میشود و چهرهاش درهم میرود. در میانهی بیت آخر غزل دیگر تاب نمیآورد و معترضانه برمیخیزد و در مقابل نگاه نگران کلنل پسیان سالن کنسرت را ترک میکند.

 

اتاق عارف [ادامه]

عارف به حرف زدن با فتح علی ادامه میدهد تا یادداشت کند.

عارف:

چو جغد بر سر ویرانههای شاه عباس / نشست عارف و لعنت به گور خاقان کرد

هنوز این بیت را تمام نکرده بودم که ایرج میزرا، شازدهی قاجار، به تریج قبایش برخورد و رفت. من بی منظور به او این تصنیف را انتخاب کرده بودم. تازه در این تصنیف سربسته از این خاندانِ ایران بربادده حرف زده بودم. اگر میماند و میخواندم که:

تا که آخوند و قجر زنده در ایرانند، این / ننگ را کشور دارا به کجا خواهد برد

لابد کلاهش را به سرم میکوفت! که کاش البته میکوفت و آن عقده گشائی سخیف را در "عارفنامه"اش نمیکرد.

 

عارف که از یادآوری این خاطره بوضوح بههم ریخته، جامش را از شراب پر میکند و به لب میبرد.

عارف:

شازده خطاب به من می‌نویسد:

تو آهوئی، مکن جانا گرازی / تو شاعر نیستی تصنیف‌سازی!

انگار تصنیف‌سازی فحش است! وقتی من شروع به تصنیف ساختن و سرودهای ملی و وطنی کردم مردم خیال می‌کردند که باید تصنیف برای جنده‌های دربار یا ببری‌خان، گربه‌ى شاه شهید گفته شود! این شازده نمی‌داند من وقتی تصنیف وطنی ساختم که ایرانی از ده هزار نفر یک نفرش نمی‌دانست وطن یعنی چه!

 

سالن گراندهتل در تهران (تئاتر باقراف)

Tehran_Grand_Hotel_-_1900s.jpg

(سال ١٢٩۴)

سالن کنسرت گراندهتل مملو از تماشاگر است. عارف جوان، سه‌تار به‌دست در یکسو نشسته، و نوازندگان دیگر مانند نیم‌دایره دورش حلقه زده‌اند. پس‌زمینه را نقاشی بزرگی از قله ی دماوند پوشانده است. عارف دارد یکی از محبوب‌ترین تصانیف وطنی‌اش را می‌خواهد.

عارف(آواز):

از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن

مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن

غیرت کن و اندیشه‌ی ایام بتر

اندر جلو تیر عدو سینه سپر کن

چه کجرفتاری ای چرخ/ چه بدکرداری ای چرخ

سر کین داری ای چرخ/ نه دین داری نه آئین داری ای چرخ.

 

از خون جوانان وطن لاله دمیده

از ماتم سرو قدشان سرو خمیده

در سایه گل بلبل از این غصه خزیده

گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه کجرفتاری ای چرخ…

 

قهوهخانه فتحعلى

[ترجیع بند ترانهی پیشین این بار با صدای قمرالملوک وزیری

در آغاز این صحنه به آرامی ادامه مییابد.]

وقت نهار است و قهوهخانه پر از مشتری است. قهوهچى پیر پاى منقل بزرگى که دیزىهاى کوچک آبگوشت رویش چیده شده ایستاده، و فتحعلى مشغول پذیرائى است. از سر و وضع مشتریان پیداست که از طبقات مختلف هستند. یکسو چند نفر با لباس کارگرى خاکگرفته نشستهاند و سوى دیگر چند کاسب محله در لبادههاى بلند. کنار پنجرهى رو به خیابان سه معلم با کلاه پهلوى و کت و شلوار دور میزى نشستهاند. روى میز دیزىهاى خالى و باقیمانده نان و سبزى هنوز برجاست.

معلم اول جزوه کوچکى را از کیفش در مىآورد و دنبال صفحه بخصوصى در آن مىگردد. معلم دوم به فتحعلى اشاره مىکند تا ظرفهاى نهار را جمع کند.

معلم دوم:

فتحعلى خان، لطفا یک قلیان و سه تا چائى.

فتحعلى در حال جمع کردن میز گوشش به معلم اول است.

 

معلم اول:

حالا این تکه ى عارفنامه را ببینین! [از روی جزوه میخواند]

سخن از عارف و اطوار او بود / شکایت در سر رفتار او بود

که چون چشمش ببیند –[صدایش را پائین مى آورد] ببخشین! "اون!" کم پشم/

بپوشد از تمام دوستان چشم

هر سه میخندند و فتحعلی با سینی ته مانده‌ی غذا از آنان دور میشود.

 

معلم اول:

اگر روزى ببینم روى ماهش/ دو دستى میزنم توى کلاهش

شنیدم تا شدى عارف کلاهى/ گرفته حسنت از مَه تا به ماهى

ز سر تا مولوى را بر گرفتى/ بساط خوشگلى از سر گرفتى

به هر جا مى روى خلقند حیران/ که این عارف بود یا ماه تابان

تا که مى رسد به اینکه میگه:

من و تو گر به سر مشعل فروزیم/ به آن جفت سبیلت هردو گوزیم!

 

هر سه معلم با صداى بلند مىزنند زیر خنده. فتحعلى قلیان چاق شده و سه استکان چاى را در یک سینى جلوشان روى میز مىگذارد و براى همراهى لبخندى میزند.

 

معلم اول [به فتحعلى]:

تو که لابد عارفنامه را از برى!

فتحعلى:

فقط یکبار خواندمش، تهران که بودم.

 

فتحعلى به اشاره یک مشترى بهطرف میز دیگرى مىرود ولى گوشش به آنهاست.

معلم اول:

ایرج میرزا البته از کلنل پسیان زیاد تمجید میکند، مثل این جا:

مودب باحیا عاقل فروتن/ مهذب پاک دل پاکیزه دیدن

خلیق و مهربان و راست گفتار/ توانا با توانائى کم آزار

به هرجا یک جوانى با صلاح است/ دراین ژاندارمى تحت السلاح است

همه با قوت و با استقامت/ صحیح البنیه و خوب و سلامت

چو یک گویند و پا کوبند بر خاک/ بیفتد لرزه بر اندام افلاک

هرچند باز دلش طاقت نمىگیرد نیشى به عارف نزند. راجع به بچه ژاندارمها میگوید:

همه شکر دهن شیرین شمایل/ همانطورى که مىخواهد تو را دل

همانا عارف این اطفال دیده است/ که در ژاندارمرى منزل گزیده است!

 

در همین لحظه فتحعلى با یک سینى چاى از کنار میز آنها مىگذرد. معلم اول با صدای آرام ولی نه آنقدر که فتح علی نشود تکه‌ای میپراند.

 

معلم اول:

خدا کند برای او حرف در نیارن!

 

فتحعلى متلک او را نشنیده مىگیرد.

 

اتاق فتحعلى

اتاقى کوچک و محقر. فتحعلى به بقچهى رختخوابش در گوشهى اتاق تکیه داده و در نور یک گردسوز دودزده دارد نامه مىنویسد و متن نامه را ریرلبی زمزمه میکند. یک نسخه از "روزنامه امید" دم دستش است.

فتحعلی:

با سلام و تهنیت به آرتیست شهیر بانو قمرالملوک وزیری. بنده یکی از علاقمندان به شما می باشم که شش سال پیش که برای اولین بار از همدان به تهران برای تحصیل در مدرسه علوم آمدم افتخار داشتم در اولین کنسرت فراموش نشدنی شما در سالن گراندهتل حضور یابم.

امروز در روزنامه امید خبر کنسرت جدید با شکوه شما را ملاحظه کردم و به یاد آن شب به یاد مادنی افتادم. از آنجا که مدتی است این سعادت نصیبم شده که هر روزه به خدمت شاعر ملی و محبوب عموم ایرانیان وطن پرست حضرت عارف قزوینی برسم بر خود فرض دیدم که وضع دردناک زندگی این آزاده مرد عاشق وطن را به اطلاع شما برسانم تا شاید….

 

اداره پستخانه همدان

[ادامه دارد]