“اُپرتِ عارف و کلنل” بخش اول

پیشنویس فیلمنامه‌ی بلندِ "اُپرتِ عارف و کلنل" را که مدتی است در دست نوشتن دارم برای علاقمندان بهاین قلم بهتدریج در وبلاگم منتشر میکنم تا هم عذری باشد بر غیبت‌های طولانی‌ام، و هم شانسی بیابم برای بهره گیری از نظرات احتمالی آنان.

 

"اُپرتِ عارف و کلنل"

قهوهخانهاى در همدان

(بهار ١٣١٠)

ده، دوازده مرد در قهوهخانه مشغول چاى نوشیدن و قلیان کشیدناند. پیرمردی فرتوت، صاحب قهوهخانه، پشت پیشخوان نشسته و فتحعلى، پسر جوانش در لباس کارگری دارد به مشتریان مىرسد. صداى قمرالملوک وزیرى از گرامافون در حال پخش است که دارد قطعهى "مارش جمهورى" ساختهى عارف قزوینى را مىخواند.

سلطنت کو رفت گو رو / نام جمهورى است از نو

دور باید شد ز اوهام / بایدى برچیدن این دام

سلطنت را همچو بهرام / زنده باید کرد در گور

یک افسر و دو پاسبان جلو در قهوهخانه ظاهر مىشوند. ییرمرد با نگرانی به فتحعلی اشاره میکند گرامافون را خاموش کند و خودش به طرف نظامیها میرود تا به داخل دعوتشان کند. پاسبانها به اشاره افسر به داخل قهوهخانه مىآیند. یکى صفحه گرامافون را بر مىدارد و به دو تکه مىکند، و دیگرى با خشونت فتحعلى را به بیرون هل مىدهد و با خود میبرد.

 

[عنوان فیلم "اُپرت عارف و کلنل" بر نمائی درشت از گرامافون

که بدون صفحه، خش خش کنان در حال گردیدن است می آید]

 

خیابان و خانهی فتحعلی در همدان

(یک سال قبل: یک روز بهاری، ١٣٠٩)

فتح‌علی در کلاه و قبای محصلی در حالیکه دو جامه‌دان سنگین به دست دارد و پیداست از سفری دراز برگشته جلو در خانه‌شان از درشکه‌ای پیاده می‌شود. گرفته و غمگین است. مزد پیرمرد درشکه‌چی را می‌دهد و پیاده می‌شود.

درشکه چی:

خدا رحمتش کنه. انشالله آخرین غمت باشد پسر.

 

فتح‌علی با حرکت سر سپاسگزاری می‌کند و از در باز خانه داخل می‌شود. در حیاط کوچک خانه، چند زن سیاه‌پوش دارند در حیاط روی اجاق‌های سنگی غذا می‌پزند. با دیدن فتح‌علی به او سلام و تسلیت می‌گویند. فتح‌علی مستقیم به اتاقی می‌رود که چند مرد در آن نشسته‌اند و پدر عزادار و پیر او را دوره کرده‌اند.

فتح‌علی از میان تسلیت‌گویان به طرف پدرش که روی زمین نشسته و سر در گریبان دارد می‌رود و دستش را می‌بوسد.

 

گورستان همدان

بیست، سی نفر مرد و زن و کودک بر گوری تازه جمع‌اند و سوگواری می‌کنند. فتح‌علی زیر بازوی پدر پیرش را گرفته تا بر زمین نیافتد.

 

قهوهخانه                                                                                                    

فتح‌علی آگهی فوت مادرش را از پنجره‌ی قهوه‌خانه بر می‌دارد. قفل در را باز می‌کند و به درون می‌رود تا قهوه خانه را پس از یک هفته تعطیلی دوباره راه اندازی کند.

سماور را تازه علم کرده و هنوز مشغول تمیز کردن میز و صندلی‌هاست که اولین مشتری‌ها تسلیت‌گویان سر می‌رسند.

یک مشتری:

خدا مادرت را بیامرزه. خیال برگشت به تهران را نداری؟

فتح علی:

فعلا که نه. می‌مانم به آقام کمک کنم. تنهائی دیگه قادر نیست.

مشتری دیگر:

درس و مشقت چه میشه؟

فتح علی:

یک چمدان کتاب آوردم تا عقب نیافتم. تا ببینم چه میشه.

 

کوچه و خانهی عارف در همدان

فتح‌علی در حالیکه کیف سنگینی زیر بغل دارد به پشت در خانه‌ی عارف می‌رسد و در می‌زند. صدای جیران، کلفت عارف، از حیاط می‌آید.

جیران:

کی هستی؟

فتح علی:

محصل تاریخ هستم و از تهران برای حضرت عارف کتاب آورده‌ام.

 

جیران، زنی چهل‌ساله درحالیکه موی جوگندمی بلندش بر شانههایش ریخته و چارقد به سر ندارد در خانه را به رویش باز می‌کند. عارف، پنجاه ساله، تکیده و بیمار در لباس خانه از اتاق در می‌آید و در ایوان منتظر مهمان ناشناس می‌ایستد.

 

مزرعه ای باز در حاشیهی شهر همدان

عارف، به همراه فتحعلی در حاشیهی مزرعهای گام میزنند در حالیکه دو سگ شکاری و یک توله، جست و خیزکنان پیشاپیش آنان دوانند.

 

عارف:

امروز در حالیکه از همه کس و همه چیز کنار گرفته‌ام فقط با دوستى سگ خوشنودم.

با خُلق سگ چو خوی سگم آشنا شده است

دیگر به خَلق ناکس و کس خو نمی‌کند

آن جلوئی میناست. اسم دومی مینوست. تولهی شیطانشان هم اسمش ژیان است.

دیگر به یاد عارف و مینا و مینواش / یک بیصفت عبور از این کو نمیکند!

 

اتاق عارف

عارف در بالای اتاق محقرش به مخدهای تکیه داده و حرفش را ادامه میدهد. یک گربه در پائین پاى او دارد از سر و کلهى ژیان بالا مىرود. فتحعلی، تکیه داده بر مخدهای دیگر در مقابل عارف نشسته و میز کوتاهی در مقابلش است و دارد حرفهای عارف را بر دفتری مینویسد. یک چراغ گردسوز جلوش روشن است.

عارف:

و البته جیران، کلفت آذربایجانىام هم هست که نقدا از کلفتى خارج، زنى است شریک زندگى سگ‌بازى من. یکى از بدبختىهاى او همین است که امروز با من زندگى مىکند. شرح حال او را هم در موقع خود مىگویم بنویسى. این زن هم خانمان به باد دادهى عمامه و تحتالحنک و متوارى شده‌ی نعلین است.

 

جیران با یک سینی چای وارد میشود و سینی را مقابل آندو روی زمین میگذارد.

عارف:

براى این زن انصافا همین قدر کافى است بگویم که در تمام زندگانى یک رکعت نماز نخوانده و هزار شکر که اساسا بلد نشده است، و نمى‌داند نماز و روزه چیست!

جیران:

آقا شما از خودت بگو بنویسه، من چه محلی دارم!؟

فتحعلى:

[به عارف] شما قول دادید از کلنل بگید بنویسم.

عارف:

حقیقت اینکه من هیچوقت خودم را لایق اینکه در موضوع این شخص فوقالعاده سخن بگویم نمىدانم. جانِ تحمل یادآوری دردش را هم ندارم.

انگشت مزن بر دل کم حوصلهی من / بگذار بماند به دل من گلهی من

فتحعلى:

حضرت عارف، اگر شما امروز در بیان این واقعیات حوصله بهخرج ندهید معلوم نیست پس از شما دیگران با چه تحریفاتی آن را بازخواهند گفت.

عارف:

یقین من است که روزگار، مرام و عقیده و خیالات مقدس کلنل را در باب ایران نخواهد گذاشت از بین برود. ولی من در مورد خودم همینقدر مىدانم بعد از او امیدم از هر جهت ناامید شد. چکار دارین مىکنین؟

فتحعلى:

دارم همین فرمایشات شما را مىنویسم.

عارف:

پس این را هم مضاف کن. به روح مقدس کلنل محمدتقىخان که بزرگترین قسم من است مىتوانم بگویم که واقعهى خراسان کمرم را شکست و قواى من بکلى تحلیل رفت.

بجز از عشق که اسباب سرافرازى بود / آنچه دیدیم و شنیدیم همه بازى بود

تنها نهضتى که پى و پایه و شالودهى آن بر روى اساسى محکم گذاشته شده بود نهضت خراسان بود.

فتحعلى:

لطفا از اول بگوئید. اول بار کجا با کلنل ملاقات داشتید؟ تهران؟

عارف:

نخیر! من با کلنل در مهاجرت آشنا شدم و به شرافت و صداقت و وطنپرستىاش پىبردم. ولى بعد که در تهران بودم – که کاش هرگز نمىبودم! – آوازهى کلنل را شنیده بودم ولى شانس دیدار نداشتم. او هم از آوازهى من بىخبر نبود البته. روزگارى بود که وقتى کنسرتى در سالن گراندهتل داشتم تهران تکان مىخورد. بگذریم!

این شد که وقتى آن ماجراى خراسان پیش آمد و کلنل قیام کرد و علاوه بر فرماندهى ژاندارمرى کفالت استاندارى را هم به عهده گرفت برای من پیام فرستاد تا به مشهد بروم و نمایشى بدهم به جهت فراهم کردن بودجه برای ساختن مقبرهى فردوسى علیهالرحمه.

kolonel21.jpg aref12jpg.jpg

بیدار هر که گشت در ایران رود بهدار / بیدار و زندگانى بیدارم آرزوست

این شعر را قبلا براى مرحوم حسینخان لَله، وقتى وثوقالدوله بدارش زد گفته بودم. همین را غزلى ساخته و در نمایش خراسان خواندم که هوش از سر مردم برد.

بیمار درد عشق و پرستارم آرزوست / بهبود زان دو نرگس بیدارم آرزوست

اى دیده خون ببار که یک ملتى بخواب/ رفته است و من دو دیدهى بیدارم آرزوست

چه شب غریبى بود! من پشت صحنه داشتم آماده مىشدم که فریاد شادى تماشاچیان را شنیدم. لاى پرده را کنار زدم. کلنل پسیان بود که با دو ژاندرام پشت سرش، در لباس نظامى مثل شاخ شمشاد وارد شد. بهعقیده‌ی من از عهد نادرشاه تا کنون ایران کمتر همچو آدم فوقالعادهاى دیده.

 

سالن باغ ملى مشهد

(تیرماه ١٣٠٠)

[ادامه دارد]