سندباد و ماجراهای شیخ نکومنظر و برادران شیطان

در پنجمین سفر سندباد آنچه موجب غرق شدن کشتى مىشود با سفر دوم او ارتباط موضوعی مىیابد. کشتى به جزیرهاى نامسکون مىرسد و بازرگانان براى تفریح پیاده مىشوند ولى سندباد در کشتى مىماند. بازرگانان با دیدن تخم مرغ بسیار بزرگی (تخم رُخ) بیآنکه تصوری از آن داشته باشند تخم را مىشکنند و جوجهى عظیمالجثهاش را کباب مىکنند. وقتى سندباد از کار آنان آگاه مىشود به وحشت مىافتد و از ناخدا مىخواهد از آنجا فرار کنند ولى قبل از فرار آنها مرغ رُخ سر مىرسد و با سنگ گرانى که به منقار دارد کشتى را در هم مىشکند.

باز هم سندباد به کمک تختهپارهاى خود را به جزیرهى تازهاى مىرساند؛ جائى که در کنار یک نهر آب "شیخى نکومنظر" مىبیند که بهدلیل کهولت نمىتواند از نهر عبور کند. شیخ با اشاره از او مىخواهد تا بدوشش بگیرد و به آنسوى آب ببردش. سندباد بهامید پاداش این کار ثواب شیخ را بهدوش مىگیرد ولى بر او همان مىرود که بر ما مردم ایران از شیخ نکومنظر نوفلوشاتو رفت! براى تائید این نکته ناچارم حرفهاى سندباد را عینا رونویسى کنم:

"در حال او را بهدوش گرفتم و به مکانى که اشارت کرده بود بردم. آنگاه گفتم فرود آى. آن شیخ از دوش من به زمین نیامد و پاهاى خود به گردن من درپیچید. به پاهاى او نظر کرده دیدم مانند چرم گاومیش است… در حالتى که به دوش من سوار بود با دست خود اشارت کرد که او را در میان درختان به سوى میوههاى لذیذ برم. هر وقت که مخالفت مىکردم به پاى خود مرا سخت مىزد چنانکه به تازیانه مىزنند… من در دست او مانند اسیران بودم و همواره او را در میان جزیره مىگردانیدم و او شب و روز به دوش من بود و به دوش و گردن من بول و غایط (= ادرار!) مىکرد " جلد ۴، ص ١٣۵

ماجراى رهائى سندباد از شیخى که وبال گردنش بود را بهخلاصه بازگو مىکنم چون بعید است راهنماى مناسبى باشد براى رهائى ما از شیوخى که بر گردهمان سوارند و ادرارشان بند نمیآید! سندباد در جنگل کدوئى مىیابد و درون آن را خالى مىکند. سپس پاى درخت انگور رفته کدو را از انگور پر مىکند و آنرا چند روز در آفتاب مىگذارد. و در تمام این مدت البته شیخ  بر گردهاش سوار است. سندباد بحرى ادامهى ماجرا را براى سندبادِ باربر اینگونه تعریف مىکند:

"چند روزى بر او بگذشت تا اینکه شراب ناب شد… پس من شراب خورده مست شدم و آن پلید را برداشته در میان درختان به اینسو و آنسو مىدویدم. چون مرا نشئه مستى کامل شد برقصیدم و بخواندم و نشاط کردم. پلیدک چون مرا بدین حالت بدید به اشارت از من بخواست که از آن شراب بنوشد. من از بیم جان کدوى شراب بدو دادم. در حال دهان کدو بر لب نهاد و آنچه شراب در کدو مانده بود بنوشید و کدو بر زمین انداخت. آنگاه او را طرب روى داد و بر دوش من به رقص درآمد."

آیا صحنهاى از این سرمستانهتر برایتان قابل تصور است!؟ شیخى مست که تنبانش از نجاست خودش رنگین است بر دوش مست دیگرى در حال رقصیدن است! اگر این صحنه در فیلمى بیاید هرگز از خاطر بیننده نخواهد رفت.

پایان ماجرا این است که سندباد وقتى مىبیند شیخ پلید دست و پایش سست شده از فرصت استفاده کرده او را به زمین مىاندازد و با سنگى بزرگ کلهى پوکش را مىشکافد. (در زمان سندباد هنوز مبارزه بهدور از خشونت شناخته شده نبود!)

عجائب سفر پنجم هنوز تمام نشده. از آنچه بارِ قصهپردازى ندارد و به پرگوئى مىماند درمىگذرم و تنها به یک خاطرهى جالب سندباد از باقى این سفر مىپردازم. سندباد پس از رهائى از "شیخ نکومنظر" و خشتکچرکین، با کشتى دیگرى که اتفاقا به همان جزیره مىآید به سفر ادامه مىدهد و این بار به شهرى مىرسد که روزها در اختیار مردم است و شبها در اختیار همان بوزینگانى که سندباد در سفر سوم دیده بود!

"ساکنان آن شهر را عادت این بود که چون شب مىشد از دریچههائى که به طرف دریا بود بیرون مىآمدند و از ترس بوزینگان به کشتىها و زورقها نشسته شب را در روى دریا به روز مىآوردند… اگر یکى از ایشان تخلف کرده در شهر مىماند بوزینگان از کوهها به شهر مىآمدند و او را هلاک مىکردند، و چون روز مىشد بوزینگان به خارج شهر رفته از میوههاى باغها مىخوردند و تا وقت شام در کوهها مىخفتند. باز چون هنگام شام مىشد به شهر اندر مىشدند و آن شهر در اقصى بلاد سودان است." ص ١٣٧

اگر این قصهی غریب را امروزه یک نویسنده نیجریهاى یا سومالیائى به صورت داستانی کوتاه مىنوشت میتوانست تمثیلى روشن بهدست دهد از مردم فقیر و بىپناهى که روزها در تلاش جانکاهِ معاشاند و شبها از ترس هجوم بوزینگان "بوکوحرام" و "ال شباب" جرات ماندن در خانهی خود را ندارند.

در سفر ششمِ سندباد قصهی دندانگیری نمیبینم. او در این سفر از سرزمین ناشناختهی دیگری سر در میآورد و بیش از اینکه ماجرای بدیعی برای سندبادِ باربر تعریف کند از ادویهجات و عودها و عنبرهای گوناگون و گوهرها و یاقوتهائی که مثل سنگریزه کفِ نهرها ریخته بود برای آن بیچارهی فقیر حرف میزند!

در پایان این سفر اما سندباد به نکته مهمی اشاره دارد. او که باز هم پس از فرار از مرگ در جزیرهای مورد محبت مَلک آن دیار قرار میگیرد وقتی امکان بازگشت به بغداد برایش فراهم میشود برای خداحافظی به دیدار ملک میرود. ملک که وصف حال خلیفهی مسلمین، هارونالرشید را از سندباد بحری شنیده، هدایائی به او میسپارد تا به خلیفه برساند و سپس سندباد را راهی میکند.

سندباد وقتی به بصره میرسد چند روزی استراحت میکند و سپس به بغداد میرود تا هدایا را به خلیفه برساند:

"به دارالسلامِ بغداد روان شدم و در پیشگاه خلیفه هارونالرشید حاضر آمده هدیتهائی که ملک از برای او فرستاده بود عرضه داشتم و تمامت ماجرا به خلیفه باز گفتم. پس از آن به خانه خویشتن آمده مال و متاع خود را جمع آوردم… [پس] از چند روزی خلیفه مرا بخواست و از سبب آن هدیه جویان شد و پرسید این هدیت از کیست و از کجاست؟ گفتم: ایهاالخلیفه، نام شهری که هدیت از آنجا آوردهام نمیشناسم و راه او را نمیدانم… پس تمامت آنچه در سفر روی داده بود بیان کردم و سبب فرستادن هدیت باز گفتم. خلیفه را بسی عجب آمد و فرمود که حکایت را نوشته به خزانه سپارند تا عبرت آیندگان شود."

نکته مهمی که در پاراگراف نقل شده وجود دارد این است که به گفتهی سندباد خلیفه دستور داد حکایت سفرهای او را بنویسند و حفظ کنند. اگر کلاه استادی بر سرم گشاد نباشد میتوانم ادعای اساتیدی را که معتقدند حکایت سفرهای سندباد پیش از تدوین کتاب هزارویک شب به شکل مستقل وجود داشته است را به اعتبار همین پاراگراف اثبات کنم.

و اما سندباد در هفتمین و آخرین سفر دریائیاش از "شهر چین" سر در میآورد. پس از خرید و فروش پربار دوباره کشتی را به دریا میرانند و همانطور که انتظار دارید به ناگهان ناخدا تویسرزنان و ریشکنان فریاد میزند که:

"از خدایتعالی طلب نجات نمائید و بدانید که باد بر ما غلبه کرده و ما را به آخر دریاها انداخته."

و بلافاصله کشتی در اثر حمله ماهیهای غول پیکر در هم میشکند و سندبادِ ما باز به کمک تختهپارهای نیمه جان خود را به جزیرهی تازهای میرساند و با خود میگوید:

"در این سفر توبه نصوح میکنم که دیگر سفر نکنم و در تمامی عمر نام سفر به زبان نیاورم و خیال او را از دل نگذرانم."

و اینبار بر قولش میماند. در این جزیرهی آخری سندباد با شیخ ثروتمندی آشنا میشود که معلوم نیست چرا او را دوست دارد که هم دخترش را به عقدش در میآورد و هم تمام اموالش را پس از مرگ به او میبخشد!

قصهای با این شروع سست ناگهان به چنان تخیلی راه میدهد که دارای همان ویژگیهائی است که گابریل گارسیا مارکز را واداشت تا از تاثیر این کتاب بر آثار جاودانه خودش حرف بزند و من در اولین بخش این یادداشتها به آن اشاره داشتهام.

سندباد وقتی در این شهر به مال و منال و غلام و کنیز میرسد میگوید:

"پس من با مردمان شهر معاشرت کردم. ایشان را دیدم که در سر هر ماه حالت ایشان دگرگون میشود و از برای ایشان پر و بال پدید میگردد که با آن پرها به سوی آسمان پرواز میکنند و در شهر کسی جز کودکان و زنان برجای نمیماند. من با خود گفتم چون سر ماهِ نو شود از یکی از اهالی شهر درخواست کنم که به هر جا روند مرا با خود برند.

پس چون سر ماه برآمد گونههایشان متغیر شد (= تغییر ماهیت دادند). من پیش یکی از آن ها رفته به او گفتم ترا به خدا سوگند میدهم که مرا با خود بردار تا تفرّج کنم و با شما بازگردم."

مرد، اول نمیپذیرد ولی به اصرار سندباد بالاخره به خواست او تن میدهد و او را با خود بر فراز ابرها به پرواز در میآورد. سندباد در اوج آسمانها، شگفتزده از قدرت خداوند زبان به سپاس او میگشاید:

"قدرت خدا را یاد کرده سبحان الله گفتم. هنوز تسبیح من تمام نگشته بود که آتشی از آسمان فرود آمد و نزدیک بود که همهی ایشان را بسوزاند. همه به یکباره فرود آمدند و مرا در کوهی بلند بینداختند و بر من بسی خشم آوردند. مرا در همان جا گذاشته برفتند."

سندباد بحری، جانِ سندبادِ باربر را به لبش میرساند تا بگوید که چرا آتش از آسمان فرود آمد و برای چه گناهش به گردن او افتاد! پس از ماجراهای بیهودهای که در کوهستان برای سندباد پیش میآید بالاخره سندباد بهطور اتفاقی با مردی که او را پرواز داده بود روبرو میشود و نهایتا در مییابد که این مردمان از "اخوان شیاطین هستند و یادِ خدایتعالی نکنند"، و او چون بر فراز آسمان سبحان الله بر زبان رانده همه را به آتش غضب شیطان گرفتار کرده است. سندباد به مرد قول میدهد تا دیگر نامی از خدا نبرد و تازه آن وقت است که مرد مجددا او را در بغل میگیرد و پروازکنان به خانه برش میگرداند!

با این ماجرا هفتمین سفر سندباد هم پایان میگیرد و به حساب او تنها همین یک سفر بیستوهفت سال طول کشیده است!

سندبادِ باربر با شنیدن مشقاتی که سندباد بحری کشیده و خطراتی که از سرش گذشته دوباره از اینکه آن چند بیت گلهآمیز فردوسی طوسی را در مقابل در خانهی او بر زبان رانده، و من در آغاز حکایت سندباد آوردهام، عذرخواهی میکند!

"سندباد بحری عذر او را بپذیرفت و او را به دوستی خود برگزید." صص ١۴٣١۴٩

□◊□