سندباد بحرى در سفر چهارم داماد مى‌شود!

در چهارمین سفر، بعد از وزیدان باد مخالف و غرق شدن کشتى به همراه بسیارى از بازرگانان، سندباد و چند تن دیگر با تخته پارههائى خود را به جزیرهى تازهاى مىرسانند. او مدعى مىشود که ساکنان این جزیره مردمى بودند همیشه عریان که مجوس (= زرتشتى) بودند. سندباد نامى از شهر یا کشور معینى نمىبرد ولى در صفحه بعد مجوسانِ عریان را "طایفه زنگیان" مىنامد. براى آنان که در پسزمینهی افسانهها بهدنبال حقایق تاریخى هستند باید دنبال کردن این که آیا در قرن هشتم میلادى یعنى در عصر خلافت هارونالرشید، در زنگبار زرتشتیانى مىزیستهاند یا نه جالب باشد. 

براى من که بیشتر خطِ قصه و ساختار قصهپردازى شهرزاد برایم مطرح است از این نکته در مىگذرم. سندباد در نهایت از شهر تازهای سر در مىآورد و طبق معمول مورد لطف مَلک آن دیار قرار مىگیرد. او در این شهر به کار ساختن زین اسب که براى مردم و صاحبمنصبانِ دربار ملک ناشناخته است مىپردازد و از اینراه اسم و رسمى در مىکند. همین اسم و رسم هم کار دستش مىدهد! یک روز که در اوج شهرت و محبوبیت است ملک در کمال مهربانى به او مىگوید:

"ما را پس از این طاقت جدائى تو نیست و بیرون رفتن تو را از این شهر شکیبا نتوانیم بود. اکنون قصد این است که سخن بپذیرى و خواهش من رد نکنى… قصد من این است که تو را زنى خوبرو و خداوندِ مال و جمال دهم که تو در نزد ما ساکن شوى و این شهر را وطن خود گیرى." جلد ۴، ص ١٢٨

بله گفتن همان، و در کام مرگ رفتن همان! سندباد دختر زیبا و پولدار را به زنى مىگیرد و زندگى آرامى را آغاز مىکند. همسایهاى دارد که زنش سخت بیمار است و مدتى بعد مىمیرد. سندباد براى "سرسلامتباد" به دیدار مرد همسایه مىرود. مرد با چشمانى گریان مىگوید:

"اى رفیق به جان تو سوگند که فردا مرا نخواهى دید و در زمره مردگان خواهم بود. گفتم اى برادر چگونه فردا از جمله مردگان خواهى بود؟ گفت امروز زن مرا به خاک سپارند، مرا نیز با او به قبر بگذارند که عادت شهر ما همین است که چون زنى بمیرد شوهر او را با او زنده به خاک سپارند." ص ١٢٩

سندباد نگران به سراغ ملک مى رود و از او مىپرسد:

"اى ملک جهان، مرد غریب را نیز بدینسان کنند؟ ملک گفت آرى، اگر غریب را نیز زن بمیرد او را با زن خود زنده در گور کنند."

از قضا چند روزى نمیگذرد که زن سندباد بیمار شده و دو سه روزى نمیکشد که میمیرد. مردمِ سوگوار همسر سندباد را لباس پر زرق و برق پوشانده و جواهرات بدو آویخته و در تابوت گذاشته به قعر چاهى در دل کوه میاندازند. 

"آنگاه همه یاران و همسایگان در پیش من آمده مرا وداع مىکردند و من در میان ایشان فریاد مىزدم و مىگفتم که من مردىام غریب، به عادت شهر شما طاقت ندارم. ولى ایشان سخن من نپذیرفتند و به فریاد من نگاه نکردند. مرا گرفتند و ببستند و کوزه آبى با هفت قرصه نان با من ببستند و به چاه اندرم فرو آویختند… سر چاه به آن سنگ بزرگ پوشانیده از پى کار خود برفتند. دیدم آن مکان در زیر کوه غارى است بس بزرگ." ص ١٣٠

سندباد بحرى براى سندبادِ باربر تعریف مىکند که در غار جز استخوان مردگان چیزى نبود. این بود که او فقط روزى لقمهاى نان و جرعهاى آب مىخورد تا از گرسنگى نمیرد، تا اینکه:

"روزى از روزها نشسته به فکرت اندر بودم که اگر نان و آب تمام شود چه بایدم کرد و حیلت من چه خواهد بود؟ در این خیال بودم که سنگ از در چاه به یک سو شد. گفتم آیا حادثهاى رخ داده؟ ناگاه مردمان را دیدم بر سر چاه ایستاده مردِ مرده و زن زندهاى را به چاه اندر انداختند و زن مىگریست و مىنالید ولى آب و نانى بسیار با آن زن فرو ریختند." 

اگر حکایت سندباد را در هزارویکشب نخوانده باشید غیرممکن است دنباله این داستان را حدس بزنید. نه از اینرو که ساختار قصه مثل تمام قصههاى خوب از زیرجریانى برخوردار است که از نگاه خواننده پنهان مىماند و بر کشش قصه مىافزاید؛ آنچه که در تکنیک قصهپردازى "طرح توطئه" نامیده مىشود. نه، منظورم این نیست. منظورم این است که سندباد که شاید یکى از قدیمىترین و محبوبترین شخصیتهاى خیالى براى کودکان است و تا کنون صدها فیلم و کارتون و کتابِ مصور کودکان در هر زبانى بر مبناى آن ساخته و منتشر شده، در غارِ مردگان دست به کارى مىزند که تصورش غیرقابل باور است. 

"چون مردمان سر چاه با سنگ پوشانده برفتند، من استخوان پاى مردهاى برداشته به سوى آن زن آمدم و استخوان بر سر او بزدم. در حال بیخود بیفتاد. دوباره و سهبارهاش به استخوان همىزدم تا اینکه بمُرد، و نان و آبى که با او بود برداشته به مکانى که در یکسوى غار از بهر خواب ساخته بودم بیاوردم." ص ١٣١

 سندباد با تکرار این عمل ناشریف و کشتن زندگان تازهاى که با همسران مردهشان به چاه افکنده مىشوند آنقدر زنده مىماند تا روزى با دیدن جانورى که به قصد خوردن گوشت مردگان به غار آمده راه خروج از غار را مىیابد.  سندباد با برداشتن زینت آلات قیمتى مردگان، از غار بیرون مىرود و بر ساحلى که در نزدیکى غار است به انتظار رسیدن راه نجاتى مىنشیند. 

براى این که مبادا شما با سندباد به خاطر کار ناشریفش بد شوید به یادتان مىآورم که شما با قهرمان یک قصه طرف هستید، و حکایت سندباد در هزارویک شب نشان مىدهد که مقولهى "ضدقهرمان" که در شخصیتپردازى قصهپردازان امروز سخت رایج و مورد توجه قصهخوانان است مقولهاى است قدیمى که قدمتش دستکم به چندین قرن پیش از دوران هارونالرشید برمىگردد! (اشاره ام به نامردمی رستم است در رزم با پسرش سهراب به زبان استادِ سخن فردوسی.)

حالا با این توضیح – یا توجیه!- بدون نگرانى از اینکه مبادا شما را بیشتر با سندباد بد کنم این تکه از خاطرهگوئیاش را هم بازنویسى مىکنم:

"در ساحل دریا به انتظار کشتى بایستادم. هر روز به غار در مىآمدم. اگر کسى را زنده در غار مىکردند من او را کشته نان و آب او مىبردم." ص ١٣١

سندباد که در سفرهاى دیگرش با زیرکى و بکار بردن هوش و ذکاوت و نیز با شانس و اتفاق از مخاطرات عجیب و غریبى که گرفتارش مىشود به سلامت در مىرود در سفر چهارم همانطور که دیدید به "حیلتِ" ناشریفی از کام مرگ مىگریزد و با رسیدن اتفاقى یک کشتى به ساحل، سفر چهارمش را به پایان مىبرد. 

bozorg%201.jpg

پسنوشت: دیروز در دیدار با نقاش برجسته و نامدار "بزرگ خضرائى" که در کارگاهش در هلند دست داد نسخهاى کمیاب از کتاب هزارویک شب به چشمم خورد. "بزرگ" توضیح داد که در بسیارى از آثارش که نقش اسب در آنان اهمیت دارد – که تعداشان هم کم نیست – حرکت موزون اندام اسب و تزئینات چشمگیر اسبها را از توضیحات همین کتاب هزارویک شب برداشت کرده است (یک نمونه از آن را در اینجا مىآورم).   

کتاب را از او بهامانت گرفتم تا با نسخهاى که خودم دارم مقابله کنم. نسخهى قدیمى با عنوان "کلیات مصور هزارویک شب" در سال ١٣٢٨ خورشیدى، یعنى شصتوچهار سال پیش توسط "کتابخانه على اکبر علمى و شرکاء" در تهران منتشر شده و تا جائى که فرصت مقابله داشتم هیچ تفاوتى با نسخهى مورد استفادهى خودم در آن ندیدم. کتاب در قطع بزرگ است و در آن تصاویرى از برخى از حکایتها کشیده شده. از حکایت هفت سفر سندباد فقط یک تصویر در کتاب آمده که مربوط به زیباترین خاطرهى سندباد از نگاه من است که همان جفتگیرى اسبان دریائى با مادیانهاى مَلک مهرجان باشد. من این ماجرا را که در اولین سفر سندباد آمده در یادداشت قبلى آوردهام. و این هم تصویر آن صفحه از کتاب برای حسن ختام.

1001%20shab2.jpg

□◊□