حکایت عیار جوانمرد در هزارویک شب

مىدانید که یکى از معانى لغت عیار، جوانمرد است. ولى در عنوان این حکایت اشاره به معناى دیگر همین لغت شده که "جیببر" و "تردست" باشد؛ چیزى مثل دزد جوانمرد. در طول حکایت البته همانطور که خواهید دید با هر دو معنا بازى شده است. این حکایت در جلد سوم هزارویک شب آمده و اینگونه شروع مىشود: 

(و از جمله حکایتها این است که: در سرحد اسکندریه والىاى بود حسامالدین نام. شبى از شبها در مسند بزرگى نشسته بود که مردى از سپاهیان به نزد او درآمد و به او گفت: 

"ایهاالوالى، من امشب بدین شهر داخل شدم و در فلان کاراوانسرا فرود آمدم و پاسى از شب را در آنجا بخفتم. چون بیدار شدم دیدم که بدره اى [= کیفى] که دو هزار دینار در او بود از خورجین من گم شده."

والى، سرهنگان را فرمود که هر کس به کاراوانسرا اندر بود حاضر آورند و آنان را تا بامداد به زندان فرستاد. چون بامداد شد از زندانشان بهدر آورد و مرد سپاهى را نیز بخواست و همىخواست که ایشان را عقوبت کند. ناگاه مردى صفها شکافته پیش آمد و در پیش والى ایستاد. 

چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.)

حالا که بامداد شده و شهرزاد لب از داستان فروبسته، من تا شب فرصت دارم کمى ابراز نظر کنم! ببینید قصهگو کجا قصه را معلق مىگذارد. تکنیک تعلیق که در قصهپردازى شگردى شناخته شده است در کتاب هزارویک شب در اوجش به کار گرفته شده. کمتر حکایتى است که در بامداد ختم شود و راه را براى حکایتى تازه در شب بعد باز گذارد. نویسنده (یا بهتر، نویسندگان) این مجموعهى شگفت، توجیه خوبى هم براى استفادهى مکرر از تعلیق ارائه کردهاند: شهرزاد باید هر بامداد طورى لب از داستان فروببندد که ملکشهرباز را تشنهى شنیدن باقى قصه نگهدارد وگرنه جانش در خطر است.

به اعتقاد من، از آغاز زمانهى داستانسرائىِ انسان تا همین امروز، و حتى تا فرداهای دوری که شیوهی قصهنویسى و قصهسرائی ادامه داشته باشد، جان همهى قصهنویسانِ جهان در گروِ گیرائى شیوهى قصهپردازیشان است. امروز هم قصهپردازى که نتواند در بیان قصهاش خواننده را بهدنبال خود بکشد جانش در خطر جدى است! 

این بحث را در اینجا مىبندم چون دارد شب فرامىرسد و ملکشهرباز بىصبرانه منتظر دنبالهى داستان دیشب است!

(شهرزاد گفت: اى ملک جوانبخت، مردى صفها شکافته پیش آمد و در پیش والى و آن مرد سپاهى بایستاد و گفت: 

"ایهاالامیر، این مردم رها کن که ایشان مظلومانند (= بیگناهند) و بدرهى این سپاهى را من بردهام و بدرهی او همین است که از خورجین به در آوردهام."

پس بدره از خورجین در آورد و در پیش والى و آن مرد سپاهى بنهاد.)

عیار با این عمل بزرگوارنه که موجب رهائى مسافران بیگناه کاروانسرا مىشود موجى از سپاس در میان حاضران مىآفریند (شهرزاد این لحظه را کمى با عجله بازگو کرده ولى من کمى شاخ و برگ از خودم به حکایتش اضافه مىکنم!) سپاهى ناباورانه کیف پول را برمىدارد و نگاهى به درونش مىاندازد. پولهایش دست نخورده در کیف است. والى با مهربانی دستى به سر عیار مىکشد و مىگوید:

"واقعا که نشان دادى عیار هستى."

مرد در جواب محبت والى مىگوید:

("ایهاالامیر، اینکه بدره را خود بهنزد تو آوردم عیارى [= جوانمردى] نبود، بلکه عیارى [= تردستى] این است که این بدره را دوباره از این مرد سپاهى بربایم!"

والى گفت: "اى عیار چه کردى، و بدره را چگونه ربودى؟"

گفت: "ایهاالامیر، من در مصر به بازار صیرفیان [= صرافان] ایستاده بودم که این مرد این زرها را صرافى کرده به میان بنهاد [= به کمرش بست]. من کوچه به کوچه از پى او روان شدم و بدزدیدن این مال راهى نیافتم. پس از آن این مرد سوار شده، سفر کرد. من از پى او شهر به شهر همىگشتم و در گرفتن این مال حیلتها به کار مىبردم ولى به گرفتن این مال راهى نیافتم. چون او بدین شهر درآمد من نیز از پى او در آمدم. چون به کاروانسرا فرود آمد من نیز در پهلوى او جاى گرفتم و در انتظار او بودم تا اینکه بخوابید و نفیر خواب از او بشنیدم.")

باز ناچارم کمى دخالت کنم وگرنه قصه از ریتم مىافتد! والى و سپاهى و مسافران محوِ قصهپردازىِ جیببرِ تردست ما بودند که عیار براى نشان دادن چگونگى ربودن کیف، در حین بیان ماجرا، آرام آرام بهطرف سپاهى و خورجینش مىرود:

("نرمک نرمک به سوى او رفته خورجین را با این کارد بریده، بدره بدین منوال بگرفتم".

و دست برده بدره از پیش والى و سپاهى بگرفت و به یکسو رفت. 

مردم او را مىدیدند و گمان مىکردند که مىخواهد به ایشان بنماید که بدره را از خورجین چگونه گرفته است، که ناگاه بدوید و خود را به برکه ى آب بینداخت. 

والى بانگ بر خادمان زد که او را بگیرند. خادمها برفتند و رختها نکنده به برکه اندر شدند، ولى آن مرد عیار از پى کار خود رفته بود!) صص ١۴٧ و ١۴٨

[یک نکتهگیری: شهرزاد اگر امروز میخواست همین حکایت را بیان کند احتمالا عنوان آن را "دزد بزرگوار" میگذاشت، چون ممکن بود او هم مثل من فکر میکرد لغت "جوانمرد" به شکلی ریشهی مردسالارانه دارد. حتی اگر به او میگفتید که "مرد" در فارسی به معنای "انسان" نیز هست و این بیت سعدی خدابیامرز را دلیل میآوردید که:

مرد باید که گیرد اندر گوش // ور نوشته است پند بر دیوار

باز مثل من زیر بار نمیرفت و میگفت همینکه "مرد" در فارسی و انگلیسی و هلندی و اسپانیائی، و شاید زبانهای دیگر نیز، به هر دو معنای "جنسِ مذکر" و "نوعِ انسان" بهکار میرود، خود نشانهی "مرد برتربینی" در آغاز زبان بازکردنِ این جانورِ دوپا، در هر کجای دنیاست!]

□◊□