حکایت زباله‌کشى که به کعبه مى‌رود، در هزارویک شب

بازنویسى حکایتهاى تودرتوى هزارویک شب کمترین حسنى که دارد این است که قصههاى دیروزى را براى علاقمندان هنر قصهپردازى امروز خواندنىتر مىکند. این کتاب پرحجم که در دورههاى مختلف تالیف و ترکیب شده آنچنان در هالهاى از زبان و زمان سپرىشده پیچیده شده است که گاه با ذوق و حوصلهى انسان امروزى ناسازگار است. همین ناسازگارى دلیل اصلى فاصله گرفتن قصهخوانان امروزین از این شاهکار نامیراى قصهپردازى است. 

آیا نیازى به توجیه براى بازنویسى "حکایت زبال و خاتون" از جلد سوم هزارو یک شب داشتم که این مقدمه را نوشتم؟ شاید!

حکایت اما از این قرار است:

(در موسم حج مردمان در طواف بودند و از بسیارىِ طایفان در طوافگاه، جاى سرسوزنى خالى نبود. ناگاه کسى را دیدند که به پردههاى کعبه درآویخته، از دلِ خالص همىگوید که اى پروردگار از تو سئوال مىکنم [=خواهش دارم] که آن زن از شوهر خشم گیرد تا بار دیگر با او جمع آیم [=همبستر شوم]. راوى مىگوید حاجیان این سخن بشنیدند، او را گرفته پس از آن که گوشمال دادند نزد امیرحاجش آوردند و به او گفتند ایهاالامیر، این مرد را در مکان مقدس یافتیم که چنین و چنان مىگفت. امیرحاج [امر] به کشتن او بفرمود.) جلد سوم. ص ۵٢

مرد به التماس مىافتد و از امیرحاج مىخواهد اول به حکایت او گوش کند بعد اگر قانع نشد او را بکشد. امیرحاج مىپذیرد و مرد قصه آغاز مىکند. 

مىگوید کارش زبالهکشى است و یک روز که داشت با خرش زبالهها را به زبالهدانى مىبرد مىبیند که مردم زیادى در خیابان جمعند. مردم مىگویند همسر یکى از بزرگان در راه است و خادمان آن خاتون هرکس سر راه باشد را با چوب مىزنند. من خرم را به کوچهاى کشاندم و به تماشا ایستادم. 

(دیدم که خادمان هر یک چوبى در دست دارند و سى تن از زنان با ایشان همىروند، و در میان زنان زنى بود ماهروى، سروقامت و نیکوشمایل، و بدانسان که شاعر گفته:

سیب و گل و سیم دارد آن دلبر من // سیبش زنخ و گلاش رخ و سیماش تن

بنگر به رخ و به زلف آن سیم دهن // تا لاله به خروار برى مُشک به مَن

پس زن ماهروى به سر کوچهاى که من در آنجا ایستاده بودم برسید و به چپ و راست نگاه کرده خواجهسرائى را بخواست و به او سرگوشى سخنى گفت و خواجهسراى به سوى من آمده مرا بگرفت. مردم چون این حالت بدیدند بگریختند و خواجهسرایان درازگوش من [=خرم را] بگرفتند و مرا با رَسنى بسته مىکشیدند.) ص ۵٢

القصه، زبالهکش فکر مىکند شاید بوى گندِ زبالهها بانوى زیبا را که شاید حامله بوده است آزرده کرده که خادمانش با او چنین رفتار تندی مىکنند. خادمان او را کشانکشان به خانهى خاتون مىبرند که قصرى است که توصیفش براى زبالهکش ناممکن است!

(با خود مىگفتم در این خانه چنان مرا عِقاب کنند [=کتک بزنند] که بمیرم و هیچکس را از من آگاهى نباشد.)

اما درب این قصه بر پاشنهی دیگرى مىگردد! خادمان اول او را به گرمابهاى مىبرند که در آن سه کنیز زیبا براى شتشوى او آمادهاند. کنیزکان زبالهکش را خوب مىشویند و لباس حریر بهتنش مىپوشند و با گلاب معطرش مىکنند و او را به اتاق خاتونشان مىبرند. خاتونِ زیباروى از هرچه خوردنى و نوشیدنى است فراهم آورده و کنیزکانش عود و عنبر مىسوزانند و بهقدرى شراب بهخوردش مىدهند که مستِ مست مىشود. 

(پس از آن [خاتون] به کنیزکان اشارت کرد که در یکى از غرفهها خوابگاه بگسترند. آنگاه خاتون برخاسته دست مرا بگرفت و بدان غرفه برده و تا بامداد در آغوش یکدیگر بخفتیم و هروقت که او را به سینه مىکشیدم رایحهى مُشک مرا فرو مىگرفت و مرا گمان این بود که در بهشت هستم.)

فرداى آن روزِ بهشتى، خاتون پنجاه دینار که پول کلانى است به او مىدهد و مرخصش مىکند. غروب که مىشود کنیزکى به سراغش مىآید و او را دوباره پیش خاتون مىبرد و برنامهی شب قبل عینا تکرار مىشود؛ غذا و شراب و همبسترى با آن ماهرو، و پنجاه دینار هم دستخوش! این کار، ناباورانه براى هشت شب متوالى ادامه مىیابد. آخرین شب هنوز با خاتون در رختخواب است که:

(ناگاه کنیزکى دوان دوان درآمد و به من گفت: برخیز و به فراز بام شو. من برخاسته به فراز بام رفتم. در آن جا نشسته بودم دیدم آواز مردمان و صداى سم اسبان بلند شد. از بام به کوچه نظر کردم پسرى ماهروى بدیدم که سوار اسب است و در دست چپ و راست او غلامان، و در پیش روى او مملوکان [=بردگان] روان هستند. چون به در همان خانه رسید پیاده شد و داخل خانه گردید. خاتون را دید که در سریر نشسته. پیش آمده در برابر خاتون زمین ببوسید و دست خاتون را بوسه داد، ولى خاتون با او سخن نگفت و آن پسر به خاتون تذلل [=ابراز کوچکی] و تظلم همى کرد تا اینکه خاتون به سخن درآمد و با او صلح کرد و آن شب در نزد آن پسر بخفت. 

چون قصه به اینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.) ص ۵۵

نه من دل دارم شما را در خمارى بگذارم و مثل شهرزادِ قصهگو باقى قصه را به فردا بیاندازم و نه شما مثل ملکشهربازِ جوانبخت حوصلهى انتظار کشیدن دارید! دنبالهی حکایت این است:

خاتون وقتى از همخوابگى با شوهر جوان و زیبایش خلاص مىشود یواشکى به سراغ زبالهکشِ ما مىآید و حکایت خود و شوهر جوانش را شرح مىدهد. مىگوید یک روز شوهرش از اتاق بیرون مىرود و برای مدتی برنمىگردد. خاتون فکر مىکند رفته است مستراح. سرى به مستراح مىزند ولى او را نمىبیند. به مطبخ مىرود و از یکى از کنیزکها سراغ همسرش را مىگیرد. کنیزک او را به کنجى که شوهرش در آن پنهان شده راهنمائى مىکند:

(دیدم با یکى از کنیزکان مطبخ درآمیخته. پس چون او را در آن حالت دیدم سوگند بزرگ یاد کردم که با کثیفترین و پستترین مردان درآمیزم، و در آن روز که خواجهسرایان ترا بگرفتند چهار روز بود که من در طلب کسى مىگشتم که کثیفترین و پستترینِ مردان باشد… دیگر مرا به تو حاجتى نیست. از پى کار خویش رو. هر وقت که شوهر من با مطبخیان بخوابد من نیز ترا به همخوابگى اختیار کنم.)

زبالهکش پولهائى را که در آن هشت روز بهشتى از خاتون گرفته بود براى رفتن به خانهى خدا خرج مىکند تا مستقما از خودِ خدا بخواهد که: 

(شوهر آن ماهرو بار دیگر به سوى کنیزک مطبخى بازگردد شاید من نیز بار دیگر با آن پریزاد جمع آیم.)

جملهى پایانی قصه از نظر من شاهکار پایانبندى یک قصه است. به یادتان مىآورم که در آغاز قصه زائران زبالهکش را نزد امیرحاج میآورند و امیرحاج به دلیل بیحرمتیِ زبالهکش به خانهی خدا دستور کشتنش را میدهد، ولى حالا حکایت اینگونه پایان میگیرد:

(چون امیرحاج قصهى آن مرد بشنید او را رها کرد و با حاضران گفت: شما نیز در حق او از خدا درخواست کنید!!) 

یک اشکال کوچک به شهرزادِ قصهگو بگیرم تا فکر نکنید نگاه انتقادى به قصهگوئىاش ندارم!

خاتون پس از این که دید شوهرش با کنیزک مطبخى در آشپزخانه درآمیخته و قسم خورد که با کثیفترین مرد شهر بخوابد دیگر نباید زبالهکش را به حمام مىفرستاد و عطر و گلابزده به رختخواب مىبرد. اگر مىخواست پای قسماش بایستد باید مثل شوهرش که بوى تهدیگِ سوخته بر موهاى مطبخى را به عطر گیسوى او ترجیح داده بود از بوى گند زبالهکشِ ما لذت مىبرد!

□◊□