‌‌رئالیسم جادوئى به سبک بحرطویل در هزارویکشب!

اگر رئالیسم جادوئى را بازى با واقعیت با معیارهاى بازیگوشانهى ذهن بدانیم آنوقت هزارویکشب سرشار از آن است، و عجب نیست اگر الهامبخش جادوگر قصهپردازى چون گارسیا مارکز باشد.

ماجرای دزدیده شدن یک انبان (=کیسه چرمی) که با عنوان "حکایت انبانِ على عجمى" در جلد سوم هزارویکشب آمده یک نمونه جالب از آنست. البته شیرینی این حکایت به بحرطویلمانند بودنش است که سعى مىکنم در این بازنویسى از دست نرود. گرچه برای روانی متن ناچارم برخی لغات ناآشنای عربی را حذف کنم.

على عجمى که نامش در عنوان حکایت آمده کسى است که "در نزد او از حکایت و اخبار طربانگیز و نشاطانگیز چندان هست که اندوه ببرد و خاطر فرحناک کند."

این حکایت در هزارویکشب اینگونه آغاز مىشود که یکشب هارونالرشید بیخوابى به سرش مىزند و غمگین است و به وزیرش مىگوید: "از تو چیزى مىخواهم که او دل مرا بگشاید و خاطر من شاد بدارد."

وزیر، على عجمى را که از نام فامیلش پیداست عجم است یعنى ایرانى است به حضور خلیفه مىآورد و او پس از لفتولعابی چند، ماجراى انبان غلامش را براى خلیفه حکایت مىکند. مىگوید روزى براى خرید و فروش به شهرى رفته بودم و غلامى داشتم که انبانى با خود داشت. در بازار مردی کُرد کیسه را از دست غلام بزور گرفت و گفت این انبان با هرچه در آن است مال من است (چرا در حکایت مرد را کُرد نامیده معلوم نیست، شاید به دلیل بازی با لغت باشد در متن آهنگینی که در پیش است).

کشمکشى آغاز شد و مردم آنان را نزد قاضى بردند. قاضى از مرد پرسید "این انبان از تو چه وقت گم شده؟" مرد جواب داد: 

"دیروز این انبان از من رفته و دوش از اندوه نخفتهام. قاضى گفت: اگر این انبان از آن توست متاعى را که در اوست از براى من توصیف کن."

و حالا به توصیف مرد از آنچه در انبان است دقت کنید:

"در این انبان میلهاى سیمین ، و شمعدانهاى زرین، و تنگهاى بلورین، و  غرفههاى نگارین و فرشهاى فاخر و رنگین، و چشمههاى گوارا و شیرین، و شهر همدان و قزوین، و ممالک هند و چین، و جمعى از کردهاى بیدین گواهى مىدهند که این انبان، انبان من است."

حالا قاضى از على عجمى مىخواهد تا محتواى انبان را شرح دهد. عجمى مىگوید:

"در حالیکه دلم سوخته و آتش غضبم افروخته بود پیش رفتم و گفتم: در این انبان خانهاى است خراب، و چشمهاى است بىآب، و میخ است و طناب، و طنبور است و رباب، و نقل است و شراب، و سیخ است کباب، و در این انبان است شهر گنجه و نواحى بابالابواب، و جمعى از اهل کتاب و شیخوشاب گواهند که این انبان از من و آنچه در اوست از آن من است."

باز نوبت به مرد اول مىرسد که دنبالهى بحرطویل را ببافد:

"این انبان معروف است، و آنچه در او هست موصوف است، و در این انبان است دریا و کوهسار، و صحرا و مرغزار، و سواران نیزهدار، و شیران آد‌م‌خوار، و هزارهزار گرزهمار، و در این انبان است دام صیاد و کوره حداد، و شهر بصره و بغداد، و هزار دزد شیاد، و هزار هزار قحبه و قواد، و جماعتى از اکراد گواهند که انبان، انبان من و آنچه در اوست از آن من است."

حالا نوبت على عجمى است تا دوباره بختش را در بحرطویل بافى بیازماید:

"دراین انبان من تیغ است و سنان، و تبر است و کمان، و گوى است و چوگان، و زره است و خفتان، و مرد است و میدان، و صحن است و ایوان، و سرو است و بستان، و گل است و ریحان، و در این انبان است رى و طبرستان، و دامغان و سمنان، و قم و کاشان، و لبنان و اصفهان، و ساحت آذربایجان و سامان خراسان، و جمعى از عالمان و زاهدان و واعظان گواهند که این انبان از من و آنچه در اوست از آن من است."

قاضى که ظاهرا از این مشاعره به سبک بحرطویلىاش خوشش آمده و خودش هم در این عرصه کمذوق نیست، یک بار دیگر به آنان فرصت مىدهد تا با شرح محتویات انبان مالکیت خود بر آن را اثبات کنند. مرد اولى مىگوید:

"درین انبان چمن است و گلزار، و شکوفه است و ازهار، و عندلیب است و هزار، و چنگ است و مزمار، و میخانه است و خمار، و شهر کوفه و سبزوار، و هزار هزار اخیار و اشرار گواهند که این انبان از من و آنچه در اوست از آن من است." 

و على عجمى آخرین تلاش آهنگینش را اینگونه مىکند:

"در این انبان جبال است و بحور، و قلاع است و قصور، و غلمان است و حور، و ساز است و طنبور، و دجله است و فرات، و بلخ است و هرات، و در این انبان است ایوان نوشیروان، و مملکت سلیمان، و تختگاه کیان، و از وادى نعمان تا ارض سودان، و از هند تا عسقلان."

این جا دیگر صداى قاضى در آمد و "عقلش حیران شد و گفت: نیستید شما مگر دو مرد منافق و دو فاجر فاسق."

و آنگاه به همان شیوهى آهنگین، قاضى هم طبع آزمائى مىکند و مىگوید:

"مگر این انبان هفت آسمان است؟! مگر این انبان عرش سبحان است؟! مگر این انبان عرصه محشر است؟! مگر این انبان عالم دیگر است؟!"

سپس دستور مىدهد تا در کیسه را باز کنند. 

"چون انبان بگشودند جز قرصهاى نان جوین و مشتى زیتون در آن نبود!" 

شهرزاد قصهگو، مادرِ بازی با واقعیت و تخیل در قصهپردازی، حکایتش را اینگونه به پایان میبرد. او از زبان علی عجمی میگوید که هارونالرشیدِ غمگین و دلگرفته، وقتى این حکایت را شنید "چندان بخندید که بر پشت افتاد." (صص ۶٩-٧٢)

□◊□