به گیسوى تو سوگند که آسوده شدم

[دوستان و همکاران عزیزم. پس از یکسالونیم کار مداوم که شما نیز در مراحل مختلف آن در کنارم بودید فیلم "با من از دریا بگو" با همهى تاخیرات اجبارى ناشى از مشکلات مالى، بالاخره بهپایان رسید.
بار سنگینى که یار همیشه همراهم، بیژن، در طول این مدت بر دوش کشید پایه‌ى اصلى پاگرفتن این کار بود که در کنار سخاوت بزرگوارانهى دوستانى که بار مالى فیلم را بهعهده گرفتند، آن را بهسرانجام رساند.
 >
>
از تکتک دوستانى که در این فیلم با هنر و کار و تخصصشان، در مقابل یا پشت دوربین، یارىام کردند سپاسگزارم.
از این پس اخبار این فیلم را از بیژن خواهیم شنید که در تدارک نمایش افتتاحیه فیلم در لسآنجلس براى نیمه اول ماهمارس است.]
این پیام را دیروز برای همکارانم در این فیلم فرستادم تا هم تشکری کرده باشم و هم خاتمه کار را بهاطلاعشان رسانده باشم. اما برای یاران این صفحه دوست دارم چند جمله بهآن بیافزایم.
>
 

>
هر بار نوشتن کتاب یا ساختن فیلمی را بهسرانجام میرسانم این حس را دارم که بار سنگینی را بهسرمنزلش رساندهام. حس شیرینی است. حسی مثل حس آسودگی. اما هنوز مزهی شیرین این حس را در کام دارم که احساس میکنم بار بهمنزل نرسیدهای منتظرم است!
و این حس تازه نمیگذارد از طعم شیرین آسودگی لذت ببرم. این احساس از کجا میآید؟ چه کسی این وظیفه را برای من تعیین کرده است که بی باری بر دوش احساس بیهودگی کنم؟
نمیدانم.
نه پاسخ این پرسش را میدانم و نه حتی اگر بدانم کمکی میکند. بار تازه، -کتاب باشد یا فیلم-، تا بداند جانی در بدن دارم همانجا بر زمین منتظرم میماند!
□◊□