بازنشر “چاوز احمدی نژاد نیست” به مناسبت مرگ چاوز

ساده کردن مسائل سیاسى و سیاهوسفید دیدن افکار و اعمال سیاستمداران یکى از مشکلاتى است که موجب مىشود تحلیلگران سیاسى ما از درک عمیقتر واقعیتهاى عینى باز بمانند. آنچه برخى آن را "کوررنگى" سیاسى مىنامند ریشه در دو کمبود اساسى دارد. یک: کمدانشى و عدم تلاش لازم براى بررسى همه جانبهى نظرات و واقعیتها. دو: فعال باقیماندن ویروسى که در دنیاى دوقطبى جنگسرد بر ذهن تحلیلگران سیاسى ایران تسلط داشت و به آنان دیکته مىکرد که قبل از هرچیز معین کنند در "تحلیل نهائى" این یا آن سیاستمدار به کدام "قطب" تعلق دارد. و البته براى رسیدن به "تحلیل نهائى" و تعیین "قطب" کافى بود (و براى خیلىها هنوز هم هست) که یک اندیشه یا یک عمل او را زیر ذرهبین بگذارند و "قطب" او را یکبار براى همیشه تعیین کنند! و دیگر این زحمت را به خود ندهند که آیا باقى اندیشهها و اعمال این فرد با این تحلیل نهائى همخوانى دارد یا نه. و یا از این مهمتر، آیا گذشت زمان و تغییر شرائط بررسى مجددى را براى تعیین "قطب" طلب مىکند یا خیر.

یک نمونه آشکار از این گونه کوررنگى در بینش سیاسى تحلیلگران ایرانى همرنگ دیدن "هوگو چاوز" رئیس جمهور ونزوئلاست با همتاى ایرانىاش محمود احمدىنژاد. آنچه موجب یکىپندارى میان آن دو شده یکى گرایش پوپولیستى آندو، و دومى رابطه صمیمانه و نزدیک میان دولتهایشان است. و از این دو مهمتر البته شعارهاى ضدامریکائى و بهظاهر ضدامپریالیستى آندو است.

ولى آنچه از چشم تحلیلگران ایرانى پنهان مانده است تفاوتهاى بنیادى در عرصههاى دیگر (و حتى میان همان شباهتهاى ظاهرى) است که براى بررسى آن باید به جستجوى واقعیاتى برآمد که مثل چند عکس یادگارى مشترک، یا جملات شعارگونهى دو رئیسجمهور بهراحتى در دسترس نیستند!

بگذارید از همین امروز شروع کنیم: چاوز در این لحظه در بیمارستانى در هاوانا زیر عمل جراحىهاى متعددى است که اگر هم زنده از بیمارستان خارج شود بعید است قدرت جسمى لازم براى انجام وظائف ریاستجمهورى را داشته باشد. او همین چندماه قبل در انتخاباتى کاملا آزاد (به معناى مورد پذیرش همهى نهادهاى نظارتى بینالمللى) براى بار چهارم انتخاب شد و مخالفین سرسختش هم حتى او را متهم به تقلب در انتخابات نکردهاند. امروز هم حرف مخالفین نه تردید در قانونى بودن مقام او بلکه تردیدشان در سلامت جسمى اوست که موجب شده متقاضى تجدید انتخابات شوند. البته مىدانید که دیوان عالى ونزوئلا تجدید انتخابات صرفا به دلیل عدم سلامت چاوز براى شرکت در مراسم تحلیف را رد، و اداره کشور تا تعیین تکلیف سلامت او توسط معاونش "نیکلاس مادورو" را تائید کرد.

این را مقایسه کنید با موقعیت قانونى احمدىنژاد و ماجراى مفتضح انتخابات قبلى! حالا از فیلتر شوراى نگهبان و رد صلاحیت بسیارى از طرفداران رژیم حتى، درمىگذرم و به ممنوعیت هرگونه تحزب و سازمانگرى در ایران که آزادى فعالیتشان اولین شرط زمینهچینى براى هر انتخابات آزادى است نیز حرفى به میان نمىآورم.

در مقابل مضحکه انتخابات در ایران که جز "ولى فقیه" و "جنتى" و امثال خودشان کسی بر آزادبودنش باور ندارد، هیچ یک از چهار انتخاباتى که چاوز در آن پیروز شد مورد تردید مجامع جهانى قرار نگرفته است (همینجا انتقادم را به چاوز فراموش نکنم که با برگزارى یک رفراندم قبل از پایان دور سوم ریاست جمهورىاش با اطمینانى که به محبوبیتش میان اکثریت مردم داشت قانون اساسى را بهگونهاى تغییر داد تا بتواند براى بار چهارم هم کاندایدا شود؛ کاندیداتورىاى که گرچه با پیروزى او همراه شد ولى همزمانى آن با ابتلایش به سرطان شانس در قدرت ماندنش را باتردید جدى مواجه کرده است)

چاوز در اولین انتخابات در سال ١٩٩٩ با اختلاف قابل ملاحظهای بر رقیبش پیروز شد ولى چون دوسال بعد در یک رفرندوم سراسرى، قانون اساسى تازهاى به تصویب ملت رسید انتخابات ریاستجمهورى باید تجدید مىشد. در تجدید انتخابات نیز چاوز با راى بالائى براى شش سال در مقام خود باقى ماند. برنامههاى اقتصادى او بویژه براى ایجاد کار در میان طبقات پائین جامعه و استفاده از ثروت طبیعى نفت براى بالا بردن سطح زندگى مردم عادى محبوبیت کمنظیرى برایش فراهم کرد. همین شیوهى پوپولیستى اقتصاد که خودش به آن نام "سوسیالیسم قرن بیستویکم" داده است موجب خشم سرمایهداران ونزوئلائى و کارتلهاى نفتى جهانى علیه او شد. این خشم تا بدانجا پیش رفت که فقط یکسال پس از دور دوم ریاست جمهوریش چند افسر عالىرتبه نظامى با حمایت سرمایهداران و شرکتهاى نفتى دست به کودتا زدند (آوریل ٢٠٠٢) و رئیسجمهور قانونى را دستگیر و به نقطه امنى در کشور بردند و بدون کمترین توجه به آراء مردم، قانون اساسى قبلى را ملغا اعلام کرده و دولت انتقالى براى جانشینى چاوز تشکیل دادند. این عمل تودههاى مردم و اتحادیههاى کارگرى را به اعتراضات وسیعى واداشت که در کمتر از چهارروز کودتاگران تسلیم خواسته مردم شدند و چاوز بهقدرت بازگشت.

حمایت فعال آمریکاى دوران "جورج دبلیو بوش" نه تنها از رقیب چاوز در انتخابات که حتى از کودتاى نافرجام نظامى براى سرنگونى او بیش از عقاید سیاسى و اقتصادیش چاوز را به کوباى سوسیالیستى نزدیک کرد (همین جا بگویم که این نزدیکى نه در تلاش برای برپائى سیستم تکحزبى یا کنترل دولتى بر رسانهها مثل کوبا، که بیشتر براى کپى کردن شیوههاى توزیع ثروت در میان طبقات کمدرآمد – مسکن، بهداشت، تحصیل – بوده است. چاوز اگر هم مىخواست -که مطمئنم بىمیل نبود- نمىتوانست دموکراسى را در ونزوئلا تعطیل کند چرا که سندیکاهاى کارگرى، ان جى اوها، و احزاب و تشکلهاى اجتماعى، قوىتر از آنند که این کار بدون کودتامانندى خونبار در ونزوئلا عملى باشد.)

برخورد خصمانه دولت بوش با چاوز که حالا خود را نه تنها منتخب مردم که رهبر انقلاب (!) آنها در مقابل کودتاگران مىدید زمینه را براى گسترش شعارهاى توخالى ضدامریکائى فراهم کرد. چاوز که همواره حسرت محبوبیت انقلابى فیدل کاسترو در دو دههى اول حکومتش را مىخورد حالا با خودشیفتگی – شباهتی دیگر با احمدی نژاد- شعارهاى ضدآمریکائى رهبران کوبا را طوطىوار تقلید کرد. زمینه تاریخى حک شده بر ذهن مردم آمریکاى لاتین، که نتیجهى دشمنى دولتهاى متعدد آمریکا نهتنها با فعالین کارگرى و کمونیست و سوسیالیست که با هر انسان مردمدوست مخالف با دخالت چپاولگرانهى آمریکا در کشورشان بود، بستر پذیرش این شعارها را در جوامع مختلف آمریکاى لاتین از قبل آماده کرده بود (ما ایرانىها با این مسئله خوب آشنائیم. نفرتى که به دلیل کودتاى آمریکائى ٢٨ مرداد در مردم ما ایجاد شد بسترى بود که شعارهاى توخالى "مرگ بر آمریکا" را از دهان مرتجعترین رهبران ایران پس از انقلاب پذیرفتنى کرد).

علاوه بر احساسات ضدامریکائى که هنوز هم پس از گذشت چهاردهه که از سرنگونى وحشیانهى "سالوادور آلنده" رئیس جمهور منتخب مردم شیلى میگذرد از ذهن مردم سراسر آمریکاى لاتین پاک نشده، باید به یک فاکتور مهم دیگر هم دقت داشت؛ محبوبیت غیرقابل بحث "سیمون بولیوار" و نگاه مردمى او به اتحاد مردم این قارهى بزرگ.

بولیوار، قهرمان جنگهاى رهائىبخش این مردم علیه کلونیالیسم اسپانیا (در سه دههى اول قرن نوزدهم) نه تنها به ریاست جمهورى در کشور خودش ونزوئلا رسید بلکه در آزاد کردن ملل دیگر از یوغ اسپانیا مثل بولیوى، پرو، اکوادور و کلمبیا نقشى تعیینکننده بازى کرد. او سمبل بلامنازع مردمگرائى، دموکراسى و استقلال در آنسوى جهان است. چاوز گرچه در حرف و شعارهای توخالی به کاستروها تنه مىزند – و در اینجا نیز به همتاى ایرانی‌اش شبیه می‌شود – عملکرد اجتماعى و نظرات اقتصادیش بر مدل سیمون بولیوار تکیه دارد.

مىدانید که برخلاف کشورهاى همسایهاش، ونزوئلا، کشور بسیار ثروتمندى است. هم اکنون با کشف منابع نفتى تازه گفته مىشود که از نظر ذخائر نفتى بالاتر از عربستان سعودى قرار گرفته و در واقع در رده اول کشورهاى جهان است. وجود همین ذخائر است که کارتلهاى نفتى أمریکائى را به سنگاندازى در مقابل چاوز که در معامله با آنان چموشى مىکند واداشته است. تماس نزدیک چاوز با برادران کاسترو هم بهانه لازم را براى دشمنی این شرکتها و دولت آمریکا فراهم آورده است.

این نکته را هم لازم به یادآورى مىدانم که در چشم مردم آمریکاى لاتین چهرهى فیدل کاسترو هیچ شباهتى به آنچه در نگاه آمریکائیان، و از آنطریق در نگاه اروپائیان تصویر شده، ندارد. حتى امروزه که ناکارآمدى رژیم توتالیتر او و برادرش براى مردم آمریکاى لاتین روشنتر از همیشه شده آنها رژیم کوبا را رژیم متجاوز به حقوق تودههاى مردم نمىشناسند. کوبا کشورى فقیر است. مردم آمریکاى لاتین در یک مقایسه ساده بین کوبا با کشورهائى مثل بولیوى و کلمبیا و اکوادور به این نتیجه روشن مىرسند که مردم کوبا دستکم مثل مردم کشورهاى فقیر دیگر از امکان تحصیل و لقمهاى نان و سقف شکستهاى بر سر فرزندانشان محروم نبودهاند. ازاینرو رابطهى دولت چاوز و دادن نفت ارزان در مقابل همیاریهاى پزشکى و مبارزه با بیسوادى، که کوبائىها بالاترین استانداردها و تجربهها را در این زمینهها در جهان دارند، اگر از نظر دولت آمریکا نشانه دشمنى با خود تلقى مىشود از دید مردم آمریکاى لاتین و بویژه محرومان ونزوئلائى عملى بسیار مثبت و ضرورى است.

از این گذشته اغلب کشورهای آمریکای لاتین که پس از چند دهه تسلط نظامیان مورد حمایت آمریکا امروزه کم و بیش به شکل دموکراتیک اداره میشوند روابط بسیار خوبی با کوبا دارند. اعلب فعالین سیاسی که از دیکتاتوری های نظامی در منطقه جان سالم به در بردند به کوبا پناهنده شده بودند. اگر عینک سیاهوسفید دیدن را از چشممان برداریم کوبای دوران جنگ سرد تفاوتهای چشمگیری با کشورهای به اصطلاح "سوسیالیستی واقعا موجود" داشت. شوروی که در چپاول دسترنج مردم جمهوریهای آسیائی و اروپای شرقی تحت سلطهاش و حرام کردنشان در مسابقات تسلیحاتی ید طولائی داشت به دلیل اهمیت سوقالجیشی بسیار حساس کوبا از هیچ کمک مالی و غذائی و پوشاکی به دولت کاسترو دریغ نمیکرد. وقتی گورباچف حتی قبل از فروپاشی امپراتوری موریانهخوردهی شوروی کمکهایش را به کوبا قطع کرد تلخترین دوران زندگی مردم کوبا (بر مبنای آنچه در ادبیات و هنر دهه نود قرن پیش در آثار هنرمندان کوبائی انعکاس یافته) آغاز شد. کوبا همیشه فقیر بوده و امروز هم هست اما فقر به معنای نداشتن نان شب برای اولین بار در کوبای کاسترو در آن دوره به واقعیت روزمره تبدیل شد. برای کاسترو یک دهه طول کشید تا روی پای خود ماندن بدون عصای شوروی را بیاموزد. اتفاقا به قدرت رسیدن چاوز در سال دوهزار در کشور ثروتمند ونزوئلا، و حمایتش از کاسترو در دادن نفت ارزان به کوبا در ذهن مردم هر دو کشور نقطه پایان این دوره تلخ محسوب میشود. مشایه گرفتن این عمل انسانی چاوز با عمل ضدانسانی همتایان ایرانیش در ریختن ثروت ایران به پای سازمانهای تروریستی برای آشوبآفرینی در منطقه نشانهی سادهپردازی در مسائل پیچیده سیاسی است.

هماکنون در بسیاری از کشورهای امریکای لاتین مثل برزیل و شیلی و اکوادور و نیکاراگوا و بولیوی بسیاری از سیاست‌مداران مردمگرا با گرایشات سوسیالیستی در اقتصاد، همچون هوگو چاوز ولی به دور از خودبزرگبینی و شعارپردازیهای او، بر سر کارند و در پیوندی مستحکم جبههی قابلاتکائی در آمریکای لاتین ایجاد کردهاند.

حالا عملکرد دولت چاوز را در رابطه با همسایههایش مقایسه کنید با روش دولت احمدىنژاد با کشورهاى منطقه (تا مسئله را پیچیدهتر از آنچه هست نکنم این واقعیت مسلم را موقتا ندیده مىگیرم که احمدى نژاد بیش از یک تدارکاتچى براى "رهبر" نیست). حمایت از تروریسم در منطقه، از عراق و افغانستان گرفته تا کشورهاى آفریقائى، و حمایت فعال از رژیم بشار اسد و اخلال در اتحاد جریانات مختلف در جنبش مردم فلسطین به سیاست رسمى و پیگیر رژیم ایران بدل شده که در پیشبرد آن بحثى میان "رهبرى" و "تدارکاتچى"اش وجود ندارد.

اهل آوردن آمار و ارقام در مقالهام نیستم وگرنه خیلى راحت مىتوانستم نشان دهم که برمبناى آمار رسمى از سوى سازمان ملل متحد سطح زندگى مردم در ونزوئلا در دهه گذشته چه از نظر درآمد سرانه و چه از نظر اشتغال ارتقاء محسوسى داشته در حالیکه بر مبناى همان آمار، وضع اقتصادى و معیشتى مردم ایران در هشت سال مدیریت احمدىنژاد تا سطح نگرانکنندهاى سقوط کرده است.

همین توفیق چاوز و همفکرانش در بهبود وضع زندگى روزمره مردم اصلىترین نقطه قوت رژیم اوست که بر مبناى آمارهاى موجود شانس اینکه معاون او، نیکلاس مادورو، در انتخابات احتمالى آینده در یک روند کاملا آزاد و زیر نظارت بینالمللى برنده شود را بسیار بالا مىبرد. در ونزوئلا دیگر مثل ایران اسلامى فاکتورهاى مذهبى نقشى در جهتگیرى سیاسى مردم عادى ندارد. با اینکه مردم ونزوئلا مثل اغلب مردم سایر کشورهاى آمریکاى لاتین بهشدت مذهبى و حتى خرافاتى هستند ولى اصل جدائى دین از سیاست نقشى براى رمالهاى شارلاتان که از اختلاط این دو عرصه سوءاستفاده مىکنند باقى نگذاشته است. حمایت مردم عادى از سیاستهاى چاوز از این رو نه موجب "ظهور" سریعتر مسیح بر زمین مىشود و نه بلیت سفرهاى "زیارتى" را براى کسى به همراه مىآورد!

براى ما ایرانیان آنچه چهره چاوز را بیش از پیش مخدوش مىکند همپیمانى و همنوائى دولت اوست با دولت جمهورى اسلامى ایران در عرصه بینالمللى. آنچه را که در این رابطه فراموش مىکنیم این است که در صفبندىهاى موجود در عرصه جهانى ایجاد یک بلوک و یا همبستگى با یک بلوک سیاسى موجود از لوازم اجتنابناپذیر سیاست خارجى هر حکومتى است. در این گونه صفبندىها دولتها تنها به تقویت بلوک خود و تضعیف بلوک مقابل مىاندیشند و به مسائل دیگر اهمیتى نمىدهند. این است که آمریکاى موافق برابرى زن و مرد در بلوکبندى سیاسىاش علیه تروریسم به طور مثال با عربستان سعودى که زنان در آن حق رانندگى حتى ندارند همپیمان و همبلوک مىشود. بنابراین هم بلوک شدن ونزوئلاى سکولار با ایران مذهبى، یا ایران مذهبى با کوباى دینستیز نباید تعجب یک عنصر اهل سیاست را برانگیزد.

سخن را کوتاه کنم: چاوز، احمدینژاد نیست و هرگز هم نبوده است. اگر سفر اخیرش به کوبا آخرین سفر زندگیش باشد آنچه از دوازدهسال ریاست جمهوری او برای مردم ونزوئلا باقی میماند همانی نیست که از احمدینژاد پس از هشتسال ریاست جمهوری برای مردم ایران برجا خواهد ماند. شباهت آنها در داشتن دهانی گشاد و در شعارپردازیهای توخالی کافی نیست تا تفاوتهای بنیادیشان را در عرصههای اجتماعی و اقتصادی ندیده بگیریم و با "اینهمانی" پنداشتن ایندو به کوررنگی دچار شویم.

□◊□