“دن کیخوته” دوباره سوار مى‌شود

این دوست ما "امیر ممبینى" باز ما را گذاشت سر کار! دیروز لینک یک فیلم سینمائى را در فیسبوکش گذاشت با عنوانى که در بالا خواندید. دیشب نشستم فیلم را دیدم و دوباره فیلام یاد هندوستان کرد. دوستانى که با این قلم آشنایند مىدانند که من به "مادر رمان مدرن جهان" یعنى «نجیب‌زاده‌ی اصیل، دُن کیخوته از لامانچا»پیلهى ویژه دارم (دلیل تلفظ متفاوت نام این شوالیه اومانیست را در نمایشنامهى "جلد آخر دن کیشوت" نوشتهى خودم از زبان سروانتس اینگونه آوردهام: «لعنت خدا بر این مترجمین فرانسوی که حتی به نام شخصیت‌های واقعی من هم رحم نکردن و چون خودشان زبانشان نمی‌چرخید حروف خ و چ را درست تلفظ کنن دُن کیخوته را دُن کیشوت و سانچو را سانکو نامیدن و این تخم لق را در دهن دیگران هم شکستن، حتی در دهان نویسنده‌ی همین نمایشنامه که از ترس اینکه مبادا شما تماشاچی‌هاش را از دست بدهد نمایش را به جای جلد آخر دن کیخوته، جلد آخر دن کیشوت نامید!»
حالا کمی از فیلم بگویم. همانطور که از عنوان آن برمىآید این فیلم برداشتى آزاد است از رمان، نه به تصویر کشیدن خود آن. از این رو قصهى فیلم از جائى شروع مىشود که بخشهاى معروف رمان پشت سر گذاشته شدهاند، مثل جنگ دن کیخوته با آسیابهاى بادى، عوضى گرفتن لگن ریشتراشى یک سلمانى بیچاره با کلاه خُود سحر آمیز «مامبرینو»، و حمله به گله گوسفندان به خیال سپاه دشمن (این سه فصل مهم کتاب در سه صحنه کوتاه به شکل مقدمه در فیلم مىآید و تازه پس از آن فیلم آغاز مىشود با ماجراهائى که بویژه در جلد دوم کتاب به تفصیل آمده و در فیلمهاى بسیارى که از این رمان ساخته شده کمتر دیده شدهاند.
یکى از دهها ویژگى این رمان که هنوز هم به اشکال مختلف در رماننویسى مدرن مورد استفاده قرار مىگیرد حضور خود نویسنده یعنى سروانتس در رمان خودش است. یکى از ظرائف کار سروانتس در این کتاب این است که او خود را نویسنده این رمان نمىنامد. یا بهتر، اصلا کتابش را رمان نمىداند! مىگوید که این یک کتاب تاریخى واقعى است از ایالت لامانچا (ایالتى در شمال مادرید که مرکز بسیار قدیمى و دیدنیاش، "تولدو"، محل زندگى خود سروانتس بوده است.) مىنویسد که نویسنده این کتاب یک تاریخنگار عرب است و من یک روز در بازار شهر تولدو دستنوشته‌های او را از یک بچه‌ که داشت آن را بعنوان کاغذباطله به حریرفروشی می‌فروخت به پول سیاهی خریدم و با دادن هشت من کشمش و چهار کیسه گندم به جوانی که عربی می‌دانست همه را از عربی به اسپانیائی ترجمه کردم!
مىدانید که سروانتس با انتشار جلد اول کتابش بیش از چهار قرن پیش به شهرتى باورنکردنى رسید. او جلد دوم کتاب را ده دوازده سال بعد نوشت وقتى که چندین نویسندهى فرصتطلب جلد دوم آن را قبل از خود او نوشته، منتشر کرده و پول کلانی به جیب زده بودند! سروانتس در فصلى از جلد دوم کتابش به همین نکته هم اشاره مىکند: دن کیخوته در اتاق کارونسرائى صداى مسافران اتاق بغلى را مىشنود که دارند از ماجراهاى دن کیخوته مىگویند که در سفر او به ایالتی در شرق کشور برایش پیش مىآید (نام ایالت را فراموش کردهام و حوصله هم ندارم بروم در کتاب دنبالش بگردم!). دن کیخوته به سانچو مىگوید حالا که این طور شد نباید به آن ایالت برویم تا دست نویسندهی فرصتطلب رو شود! به عوض راهشان را کج مىکنند و به دنبال ماجراجوئى در جهت خلاف، به سوى بارسلونا، مىروند!
برگردم به فیلم. از صحنههاى زیبائی که در فیلمهاى دیگر ندیده بودم ماجراى فرماندار شدن سانچو پانزاست. مىدانید که دن کیخوته به مِهتر سادهدلش قول داده بود که او را فرمانروای یکى از سرزمینهائى که به چنگ مىآورد بکند. یکی از فصول بسیار خواندنی جلد دوم کتاب که بخش کوچکی از آن در این فیلم تصویر شده آنجاست که یک مالک بزرگ که با جنون عاشقانه دنکیخوته و سادهدلی مهترش آشناست آن دو را به املاک وسیعش میآورد و با کلکهای مختلف حوادث عجیب و غریبی برای این دو مهمان بریده از واقعیت بوجود میآورد و موجب تفریح زنان بیشمار درگاه، و خدمه بیشمارترش، میشود.
یکی از این کلکها این است که می گوید فرمانروای یکی از جزائر بزرگی که در قلمرو اوست به نام "مفتآباد"، کشته شده و نیاز به فرمانروای جدید دارد. آنگاه سانچو را به عنوان فرمانروا همراه با خدم و حشم فراوان به آنجا میفرستد. ماجرای فرمانروائی سانچو پانزا در مفتآباد که بهتفصیل در کتاب آمده سخت خواندنی است بویژه وقتی سانچو به عنوان حاکم باید در مورد اختلاف بین مردم قضاوت کند. در فیلم فقط یک صحنه از این قضاوتها تصویر شده است. ماجرای قضاوتها که از یک سو نشان از سادهلوحی سانچو و از سوی دیگر نشان از عمق شناخت او از مردم دارد آدم را بهیاد رفتار "بُهلول" در فرهنگ خودمان میاندازد.
فیلم با جابهجا کردن حوادث و تغییر آزادنه مکان رویدادها قصهاش را کاملا متفاوت با کتاب بهپایان میبرد. در کتاب، دن کیخوته در آخرین ماجراجوئیاش در ساحل بارسلونا با یک شوالیه ناشناس (شوالیه سپیدماه) روبرو میشود. شوالیه به او اعلام نبرد میکند و شرط نبرد این است که اگر دن کیخوته شکست خورد به روستایش در لامانچا برگردد و دیگر هرگز دنبال ماجراجوئی نرود. و او در این نبرد شکست میخورد و پایبندی‌اش به اصول شوالیهگری موجب میشود بر قولش بایستد و از دنیای تخیلی به واقعیت بازگردد (البته بعد معلوم میشود شوالیه سپیدماه کسی نبوده است جز "سانسون"، یکی از همولایتیهای جوانش، که با نقشه‌ی دوستان نزدیک او، "نیکلاس سلمانی" و "پدر پرز کشیش" که نگران سلامتش بودند دست به این کار زده بود.)
در فیلم وقتی دن کیخوته پس از شکست از شوالیه سپیدماه سوار بر اسبش به سوی لاماچا میراند یکی یکی ابزار نبردش را به زمین میاندازد و دور میشود.  ولی سانچو پانزا که به دنبال اوست آنها را از زمین بر میدارد و با هی زدن به خرش خود را به او می‌رساند.
سانچو در آخرین صحنه فیلم به دن کیخوته میگوید که دنیا همچنان سرشار از نامردمی و نابرابری است و درست نیست که او وظیفه "راست آوردن کژیها" را پشت گوش بیاندازد. دن کیخوته لختی به فکر میرود و سپس نیزه را از دست سانچو میگیرد و هر دو بهسوی افق میرانند (عنوان "دن کیخوته" دوباره سوار مىشود" بر این مبنا برای فیلم انتخاب شده است.)
گاهی دلم برای دن کیخوته و سانچو، و بیشتر از آن دو برای سروانتس میگیرد وقتی میبینم بر خلاف درک درستی که از کاراکتر این دو انسان پاک‌طینتِ اومانیست در دنیای اسپانیائیزبان وجود دارد در میان ما ایرانیان درکی به شدت متفاوت از "دن کیشوت" جا افتاده است.
نمیدانم چه کسی اولین بار از "دن کیشوتیسم" معنای حماقت و بیشعوری و دروغپردازی را استنتاج کرد و در زبان فارسی جاری ساخت. در فرهنگ اسپانیائیزبانان "بزرگنمائی"، "غرور"، و "پوچی" منفیترین معنائی است که از این لغت استنباط میشود. و تازه اینها در بسیاری موارد با اومانیسم و شیفتگی و عشق افلاطونی نیز در میآمیزد. حالا آیا دلم حق ندارد بگیرد وقتی میبینم بسیاری از اهل قلم ما گاهی شارلاتانی، حقهبازی و مردمفریبی آشکار افرادی مثل "خامنهای" و "احمدینژاد" را "دن کیشوتوار" مینامند؟
بگذریم! در قصهی سروانتس بر خلاف پایان این فیلم، دن کیخوته به روستایش بر میگردد و مدتی به چوپانی و شاعری (!) سر میکند و بر خلاف آرزوی سابقاش، نه در عرصه نبرد که در بستر مرگ میمیرد. "سانسون"، تنها فرد با سواد روستا بر سنگ قبرش این شعر پر مغز را مینویسد:
اینجا، نجیب‌زاده‌ی دلاوری آرمیده است
که به اوجی از شهامت رسید
که حتی مرگ با کشتنش
نتوانست بر او غالب شود.
به دنیا وقعی نگذاشت
مترسک بود و لولو بود
در دنیای آن‌روز،
چرا که این سعادت را داشت
تا مجنون زندگی کند
و عاقل بمیرد.

□◊□