گزارش پنج شهر (دو)

نمایش فیلم "تابوى ایرانى" در کلن به همت اصغر سلیمى و همکارانش برگزار شد. او که فیلم را قبلا در نمایش تورنتو در کانادا دیده بود مطلب چشمگیرى با عنوان "تابوشکنی هوشمندانه علامه‌زاده یا تلاش دیرهنگام…؟" نوشت که به شکل گسترده‌اى در دنیاى مجازى به گردش در آمد. 
کلن همواره براى من شهر دیدار با یاران قدیمى است؛ یارانى که در کلن یا شهرهاى اطرافش زندگى مى‌کنند و شانس دیدارشان اغلب در کلن دست مى‌دهد. مثل دوست اندیشمندم ناصر کاخساز و همسر نازنینش هما، نویسنده‌ى سرشناس اسد سیف و همسرش، یا موسیقى‌شناس نامدار محمود خوشنام و همسرش الهه، که این آخری مصاحبه‌اى هم با من داشت که در سایت "رادیو دوچه‌وله" با عنوان "تابوئى که باید شکسته مى‌شد" منتشر شده است. 
نام بردن از همگى دوستان وقت ‌گیر خواهد شد ولى باید بگویم که حضور همکار سینماگرم احمد نیک آذر سخت شادمانم کرد. احمد براى همین فیلم زحمت بسیار کشیده است. وقتى من در پاریس مشغول فیلمبردارى بودم این احمد بود که به جاى من همراهِ همکار دیگرم منصور تائید به کایسرى در ترکیه رفت، و نتیجه درخشان کارش تاثیر تعیین کننده‌اى در کیفیت فیلم داشت. 
 
       احمد نیک آذر و من در کلن                     من و مترجم در برلین
دیدار با دکتر عنایتى که به همراه خانواده مهربانش از فرانکفورت براى دیدن فیلم آمده بود هم بسیار مغتنم بود. دکتر عنایتى را من قبلا نمى‌شناختم ولى بارها در مصاحبه‌هایم گفته‌ام که نامه‌ى ایشان به من که پس از پخش کلیپ‌هاى مربوط به تجاوز در زندان‌هاى جمهورى اسلامى نوشته شده بود، موجب شد من براى ساخت فیلمى در مورد مشکلات هموطنان بهائى قدمى جدى بردارم. 
آخرین زوجى که باید نامشان را ببرم، و براى اولین بار بود که موفق به دیدارشان مى‌شدم آقاى حسن یوسفی اشکورى، روحانى خلع لباس شده در رژیم اسلامى، و همسر محجبه‌شان بودند که پس از پایان فیلم متوجه حضورشان در سالن نمایش شدم. از گفتگوی کوتاهی که با ایشان داشتم به نظرم رسید از فیلم خوششان آمده است. امیدم این است که هموطنان معتقد به اسلام، مثل این زوج حاضر باشند فیلم را فارغ از پیشداوری ببینند و شخصا قضاوت کنند.
 در تمام شهرهای پنجگانه، نماینده‌اى از سوی بهائیان آن شهر شرکت داشت که یا پیش و یا پس از نمایش، مطلب کوتاهی در سپاس از سازندگان فیلم و برگزارکنندگان گردهمائی، بر زبان می‌آورد. صداقت و صمیمیت در صدا و نگاهشان آشکارتر از آن بود که قلبم را نلرزاند. بر خلاف نمایشاتی که در چند شهر آمریکا شاهدش بودم تعداد تماشاگران بهائی در این پنج شهر بسیار کمتر از غیربهائیان بود. با این همه گرمای محبتشان مرا به یاد نمایش فیلم "حرف بزن ترکمن" در بندر ترکمن می‌انداخت. باید اواسط سال 1358 بوده باشد. تنها نمایشی که در ترکمن صحرا، در هوای آزاد، برگزار شد و من شخصا در آن حضور داشتم نمایشی بود که گرمای محبت و سپاس ترکمن‌ها نسبت به من که ترکمن نبودم در فضا موج می‌زد و قلبم را می‌لرزاند؛ درست مثل فضائی که هر بار با نمایش "تابوی ایرانی"، توسط هموطنان بهائیمان دوباره خلق می‌شود.
برای دادن نمونه، تنها به رونویس یکی دو فراز از یکی از پیام‌‌ها اکتفاء می‌کنم:
[این لحظه برای ما از لحظات بخصوصی بشمار می‌رود. جناب آقای علامه‌زاده، شما که همه می‌دانند بهائی نیستید، از مهارت‌های حرفه‌ای خود استفاه نموده‌اید تا توجه عموم را عطف قشری از هموطنان خود بکنید که آئین دیگری دارند و با وجود این انسان هستند. و برای این که به آنان، جناب آقای علامه‌زاده، صدا و حق صحبت می‌دهید یک واژه "سپاس" می‌تواند فقط ابراز نارسائی از احساسات ما بشمار برود
… اکنون آن‌هائی دست کمک به سوی ما بهائیان به جلو می‌آورند که سالها رژیم تهران در صدد وانمود کردن آن بود که آنها ما را به عنوان نجس می‌شمارند. حال این افراد با صدای رسا از بهائیان ایران دفاع می‌کنند. ما به گرمی دست آن‌ها را فشار می‌دهیم، و بدین وسیله این تابو در هم میشکند.]
این فضای مهر و صمیمیت بقدری در نمایش برلین سنگین بود که وقتی در پایان نمایش به روی صحنه رفتم برای دقایقی بغض راه صدایم را بست و نتوانستم جلوی احساساتم را بگیرم.
از گفتنی‌های برلین جدا از دیدار بسیاری از عزیزان مثل حسن جعفری، همبند و همشهری نازنینم، و مهدی ابراهیم‌زاده، یکی از جان‌به‌دربردگانِ ترور میکونوس که گفتگو با او آغازگر فیلم "جنایت مقدس" بود، باید از برنامه‌ریزی مسئولانه‌ی خانم انسیه دهقانی، مدیر نشریه جمعه بازار، نام ببرم. انسیه، دو مامور امنیتی را جلو درهای ورودی سینما گماشته بود و در مقابل نگاه پرسان من گفت در شهر میکونوس احتیاط، شرط عقل است!
البته این احتیاط موجب نشد ماجرائی مشکوک کمی ذهن ما را قلقلک ندهد. در پایان فیلم وقتی داشتم در راهرو کتاب تازه‌ام را برای علاقمندان امضاء می‌کردم، مرد میانسالی از اهالی ترکیه که نه فارسی می‌دانست و نه انگلیسی، به زبان آلمانی شکسته بسته از من به خاطر ساختن فیلم تشکر کرد و کتابم را برای امضاء جلوام گذاشت. گرچه دیدن فیلم و خواندن کتابِ من برای کسی که فارسی و انگلیسی نمی‌دانست عملی نبود ولی من کتاب را برایش امضاء کردم. آنگاه او بسته‌ای کادوپیچی شده به دستم داد که با کمک یکی از تماشاگران که آلمانی می‌دانست فهمیدم از ترکیه برایم به عنوان هدیه آورده است.
پس از رفتن او انسیه کاغذ کادو را باز کرد و چون بسته‌ی درون آن (یک جعبه شیرینی) قبلا باز شده بود توصیه کرد دستش نزنیم، و ما بعد از پایان برنامه آن را دور انداختیم. آن شب کسانی که این داستان را شنیدید گفتند کاش جعبه را برای آزمایش به ماموران امنیتی داده بودیم. ولی دیگر البته دیر شده بود.
(همین جا بگویم که اگر آن تماشاگر ترک، واقعا از روی محبت به تماشای فیلم آمده بوده باشد باید من و دیگران را که ذهنمان دقایقی به خطا رفته ببخشد، و این سوءتفاهم را به حساب تصویر شیطانی‌ای که رژیم جمهوری اسلامی در اذهان ما آفریده بگذارد.)
چون نه من حوصله بلندنویسی، و نه شما فرصت درازخوانی دارید گزارش سه شهر اسکاندیناوی را که حرف‌های گفتنی بسیاری در آن خواهد بود، جداگانه خواهم نوشت.
◊□◊