نوبتِ بى‌ادبى!

کار روی طرح "اُپرتِ عارف و کلنل" دوباره کار دستم ندهد خوب است! چه کنم که اگر انجامِ کاری، بی‌دردسر شدنی باشد دستم به آن نمی‌رود. نوعی بیماریِ ماجرجویانه است یا شکلی از احساس مسئولیت، قضاوتش را به دیگران می‌سپارم.
می‌خواستم بگویم که کار روی زندگی عبرت آموزِ "کلنل پسیان" و "عارف قزوینی" باز برای صدمین بار پایم را به دیوان "ایرج میرزا" کشید، و یک بار دیگر مرا به یاد افراط و تفریط از نوع ایرانی‌اش انداخت.
کِه بود آنکه این حرف زیبا را زده بود که همه مردم دنیا عمارت‌هاشان را چهار ستونه می‌سازند ولی ایرانی‌ها یا "چهل‌ستون" می‌سازند یا "بی‌ستون"؟!
  
کلنل پسیان، عارف قزوینی و ایرج میرزا
شعرِ نغز این شاهزاده‌ی قاجار که روزی برای "نان" قلم زده است و روزی برای "نام"، نمونه‌ی درخشان این افراط و تفریط ایرانی است. او که مثل بسیاری از ما ایرانیان شراب‌خوار بود، و روزی در میانه‌ی "عارف‌نامه"اش این گونه زیبا و روان از خوش‌نوشی‌اش سروده بود:
مرنج از من که امشب مست بودم / به مستی با تو گستاخی نمودم
من امشب ای برادر مستِ مستم / چه باید کرد، مخلص مِی پرستم
ز فرط مستی از دستم فتد کلک / چِکد مِی، گر بیفشارم به هم پلک
کنار سفره از مستی چنانم / که دستم گُم کند راه دهانم
گَهی بر در خورم گاهی به دیوار / به هم پیچد دو پایم، لام ‌الف‌وار
چو آن نوکوزه‌های آب‌دیده / عرق اندر مساماتم دویده
گَرَم در تن نبودی جامه‌ی کِش / شدی غرقِ عرق، بالین و بالش
اگر کبریت خواهم بر فروزم / همی ترسم که چون الکل بسوزم
چو هم کاه از من و هم کاهدانم / دلیل این همه خوردن ندانم
حواسم آن چنان بر باده صرف است / که گوئی قاضی‌ام، وین مالِ وقف است
من ایرج نیستم دیگر، شرابم / مرا جامد مپندارید، آبم!
یکباره از هر آخوندی آخوندتر می شود و در شعر "شراب" قصه‌ای می‌سراید از ابلیس که به هیئت مرگ به سراغ جوانی می‌رود و برای اینکه جانش را نستاند از او می‌خواهد از میان این سه کار: کشتن پدر، شکستن سر و سینه‌ی خواهر، یا نوشیدن شراب یکی را برگزیند! حالا ببینید پس از آن افراط در تعریف از شراب‌خوری در عارف‌نامه، چه تفریطی می‌کند در پاسخ جوان به پرسش ابلیس:
گفتا پدر و خواهر من هر دو عزیزند / هرگز نکنم ترک ادب این دو نفر را
لاکن چو به مِی دفع شر از خویش توان کرد / مِی نوشم و با وی بکنم چاره‌ی شر را
جامی دو بنوشید و چو شد خیره ز مستی / هم خواهر خود را زد و هم کشت پدر را
ایکاش شود خشک، بُنِ تاک و خداوند / زین مایه‌ی شر حفظ کند نوع بشر را!
از این ضد و نقیض‌تر برخورد ایرج میرزاست با مسئله‌ی اخلاق بویژه در رابطه با کودکان و نوجوانان. اشاره‌ام به این واقعیت است که ایرج میرزا یکی از انگشت‌شمار شاعران ایرانی است که در میان نام‌آوران ادب فارسی، از ادب و نزاکت در کلام و رفتار نوشته است، به قدری که برخی از زیباترین آثار اخلاقی برای نوباوگان میهن از ذهن سرشار، طبع روان و قلم شیوای او بیرون تراویده است. 

"دکتر محمد جعفر محجوب"، استاد بزرگ زبان فارسی که نزدیک به نیم‌قرن پیش برای اولین بار "دیوان ایرج میرزا" را بدون سانسور و با دقت علمی و ادبی منتشر کرد می‌نویسد:
[برای پرورش ذوق کودکان و جلب توجه آنان به شعر فارسی، زبانِ هیچ شاعری به اندازه‌ی زبان روان و ساده‌ی ایرج مناسب نیست."]
اشاره‌ی استاد به ابیاتی است از این دست که از شعر بلند "نصحیت به فرزند" رونویسی می‌کنم:
هان ای پسرِ عزیز و دلبند / بشنو ز پدر نصحیتی چند
می‌باش به عمر خود سحرخیز / وز خواب سحرگهان بپرهیز
با مادر خویش مهربان باش / آماده‌ی خدمتش به جان باش
چون این دو شوند از تو خرسند / خرسند شود ز تو خداوند
و یا این ابیات از شعر "داستان دو موش":
ای پسر لحظه‌ای تو گوش بده / گوش بر قصه‌ی دو موش بده
که یکی پیر بود و عاقل بود / دگری بچه بود و جاهل بود …
هر که حرف بزرگ تر نشنید / آن ببیند که بچه موش بدید
با همه‌ی افراط در به کارگیری مضامین اخلاقی برای کودکان و نوجوانان در اشعار ایرج میرزا، همین استاد محجوب چند صفحه آن طرف‌تر ناچار است از تفریط ایرج میزرا این گونه بنالد:
[ایرج تا بدان حد در آوردن الفاظ مستهجن و معانی زشت در شعر خود پیش رفته است که بعضی از کارشناسان تعلیم و تربیت عقیده دارند کودکان و جوانان دبستانی و دبیرستانی نباید نام ایرج را بشنوند.]
حالا من که از استاد محجوب محجوب‌تر نیستم! او شخصا دیوان ایرج را تصحیح کرد و از انتشارش نهراسید من چرا باید از رونویس کردن چند بیت آن از کسی بهراسم؟!
البته سخن را کش نمی دهم و فقط به برخورد تفریطی ایرج میرزا با نوجوانان، بویژه پسران (!)، اشاره ای می کنم و می‌گذرم تا گَردش دامنم را نگیرد! آن هم فقط در شعری با عنوان "مطایبه":

پدرش گفته که با من ننشیند پسرش / مُردم از غصه، خدا مرگ دهد بر پدرش
گر بمیرد پدرش جاى غم و ماتم نیست / زنده‌ام من، بنوازم ز پدر خوب ترش …
تا نگویند تو را با پسرِ غیر چه کار / مادرش را به زنى گیرم و گردم پدرش
باش تا در اثر تربیت من بینى / چند سال دگرش، صاحبِ چندین هنرش
ساده را، باید یک موى نباشد به سُرین / ظرف مودار، اگر مفت دهندش مخَرَش
همچنان گر دو شبانروز نیابى خورشى / هر غذائى که در او موى ببینى، مَخورَش!
□◊□
بعد التحریر!
در یک ساعتی که از انتشار مطلب بالا گذشته، چند نفر از دوستان این صفحه به زبانِ بی‌زبانی گفته‌اند که از عنوان این مطلب این امید در دلشان زنده شد که کمی حرف‌های بی‌ادبی از زبان ایرج میرزا بشنوند ولی ناامید شدند!
تا شرمنده‌ی این دوستان نباشم این هم یک سندِ دیگر از تفریط‌های او در مورد مراوده‌اش با یک پسربچه‌‌ی سربراه! البته مخاطبش نه همان پسربچه که یکی از وزراست:
بیضه‌ام رنجور شد، از بیضه‌ات دور اى وزیر / پرسشى کن گاهگاه از حال رنجور اى وزیر …
خایه‌‌ى بیچاره را این زحمت از کیر است و بس / جمله آتش‌ها بود از گور این کور، اى وزیر …
کون صافى بود لیکن میکرب سوزاک داشت / همچو زهرى کو بود در جام بلور، اى وزیر
لذتى گر بود یا نه، حالى آن لذت گذشت / زحمتش باقى است با من تا لب گور اى وزیر!
□◊□