عارف و حیوانات زبان بسته‌اش

عارف قزوینى را بیش و پیش از همه به خاطر اشعار و ترانه‌هاى وطنى‌اش مى‌شناسیم. روح لطیف و طبع حساس او، آنجا که از وطن مى‌سراید چنان به شور در مى‌آید که دلى نیست که از سوز به درد نیاید. 
گاه این شور به مویه‌اى دلخراش بدل مى‌شود که تا رسم دوست و دوستى برجاست، به جا خواهد ماند: مثل آنچه در سوگ "یگانه فرزند فداکار ایران" و "شرف خراسان"، کلنل پسیان سروده و با "صوت داودى"اش در کنسرت‌هاى متعدد خوانده است (که خود بخشى از طرح "اُپِرتِ عارف و کلنل" من است  و حیف که حتى یک صفحه یا نوار با صداى خود او براى استفاده‌ام وجود ندارد.)
روح حساس عارف اما، تنها در عشق به وطن و وفاى به دوست نیست که تجلى مى‌یابد. هر رابطه‌ى صمیمانه‌ای، حتى با حیوانات بى‌زبان، سرچشمه‌ى غلیان روح حساس اوست. عارف که پس از کشته شدن کلنل پسیان و اعدام چند تن از دوستان دیگرش به شدت از دنیا و مردم سرخورده بود ببینید در مورد گربه‌اش چه مى‌نویسد:
[بلی، بدین جهت از مردم دوری جسته و با بی‌حقوق‌ترین حیوانات که گربه باشد، خود را مانوس و مشغول کردم. بچه‌گربه‌ی ملوس، از نژاد آن گربه که عبید زاکانی تعریف آن کرده و "مار دُم و عقاب پیشانی" گفته است بود، با تفاوت اینکه این گربه، روباه دُم و عقاب پیشانی بود. هزار بار کار عشقم با این گربه بالاتر از گربه‌ی معروف، ببری خان، ناصرالدین شاه شد. این حیوان مثل اینکه می‌خواست بفهماند که انسان حق ندارد نسبتِ بی‌حقوقی به او بدهد. آنچه را که در مدت عمر از این حیوان دیده و شنیده بودم مثل این بود که تمام تهمت و افترا بوده است. شبی که صبح آن، موقع فرار و عقب‌نشینی بود، برای انس فوق‌العاده‌ای که به این حیوان پیدا کرده بودم طبیعت را طرفِ حمله و مخاطب ساخته، آنچه ناگفتنی بود گفته، و بقدری گریه کردم که چشمه‌ی چشمم خشکید. در آخر گفتم من با یک گربه هم مانوس شدم او را هم نگذاشتی چند روزی به حال محبت با من باشد، به این بی‌رحمی از من دورش کردی.]
عارف بویژه در دوران دربدرى و تبعید چندین سگ داشته که به آنان عشق مى‌ورزیده است. دورى از آدمیان و الفت با سگ‌هایش سرچشمه‌ى بسیارى از اشعار او نیز هست:
[در این نوروز و عید باستانی / که هر کس خواهد از نو زندگانی
چنان از زندگی بیزار و سیرم / که روز مرگ خود را عید گیرم
من از روزی که با سگ خو گرفتم / نظر از حسن و رنگ و بو گرفتم
چو در یک ملتی روح طرب نیست / منم گر شاعر ملی‌ش، عجب نیست!]
یکى از خاطرات دردناک این شاعر درد کشیده کشته شدن یکى از سگ‌ها، و عواقب دشوار آن است که نفرت او را نسبت به ملاها دو چندان کرد:
[چیزی که خیلی علاقمند به ذکر آن بودم می‌خواستم شرح حال سگ‌بازی و عشق خود را به دوتا توله‌های شکاری بی‌نظیر خود که یکی از آن ها را در بروجرد کشته، و بعد هم آخوندها شورش کرده ده یازده روز حکم به بستن بازار و اجتماع در مسجد شاه، و تلگراف به دولت و مجلس که عارف سگ خود را در امامزاده دهکرد دفن کرده. و بعد جمعیت به امر ملاها خیال حرکت برای کشتن من به طرف دهکرد که دهی است در سه فرسخی بروجرد داشته‌اند. در میان سرمای زمستان مجبور شدم از خاک بروجرد با ضعف مزاج به خاک تره‌بند عراق حرکت کرده که حقیقتا شرح آن نوشتنی است در تحت عنوان این شعر:
[هیچ کاری نشد اسباب سرافرازی من / آبرومندتر است از همه، سگ‌بازی من]
عارف در ادامه مى‌نویسد:
[انس وعلاقه من به این سگى که در بروجرد کشته شد به قدرى بود که مى‌توانم بگویم تمام عشق  و محبت دوره‌ى جوانى و ایام زندگانى من همه یکجا جمع، و آن هم متوجه این حیوان شریف شده بود. شبى که او را روز آن کشته بودند همین قدر عرض مى‌کنم از سر شب تا دو ساعتِ نصف شب بى‌اختیار چنان نعره مى‌زدم که هر که در آن دهِ ویران شده در اطراف من بود آسوده نبود. از آن به بعد هم اشک چشم من خشک نشد و تا نفس آخر، آن حیوان و زحمتى که از کشتن آن به من رسید فراموش نخواهد شد.] 
تا آنجا که از خلال یادداشت‌هاى پراکندی عارف پیدا کرده‌ام هم‌نشینى با سگ براى او بخشى از زندگى روزمره‌اش بوده است:
[آرى امروز در حالیکه از همه کس و همه چیز کنار گرفته‌ام فقط با دوستى سگ خوشنودم و خانواده‌ى من عبارت از دو سگ، و جیران کلفت آذربایجانى است که نقدا از کلفتى خارج، زنى است شریک زندگى سگ‌بازى من شده است.]
پیش از اینکه کمى از رابطه عارف با این دو سگ که "مینو" و "مینا" نام دارند بنویسم بد نیست گریز کوتاهى بزنم به تعریف عارف از جیران، کلفت سابق و هم بستر بعدی‌اش:
[براى این زن انصافا همین قدر کافى است بگویم… در تمام زندگانى یک رکعت نماز نخوانده و هزار شکر که اساسا بلد نشده است، و نمى‌داند نماز و روزه چیست.]
چه شانسی داشت عارف که در ایران امروز زندگی نمی‌کرد!
برگردم به مینو و مینا که وقتى عارف مغضوب رضاشاه مى‌شود همسفر دربدرى‌های او نیز بوده‌اند (هرچه در یادداشت‌ها و نوشته‌های عارف گشتم درنیافتم که سگی که کشته شد یکی از همین دو سگ، مینو و مینا، بوده است یا نه.)
[پانزدهم خرداد ١٣٠۵ مانند یک خانواده کوچکى که براى کسب شرافت از ننگ بشریت با سگ پیوند کرده باشد، من و جیران و مینا و مینو و بچه مینو (ژیان) طهران را وداع گفته براى دیگران گذاشته، بیرون شدیم.]
و این هم مطلع غزلى است براى آن دو سگ وفادار:
[دیگر دلم هواى پریرو نمى‌کند / سر همسرى به جز سر زانو نمى‌کند]
که این گونه ادامه مى‌یابد:
[چندین هزار طره‌ى گیسو کمند زلف / همسر دلم به یک موى "مینو" نمى‌کند
در وزن مهر "مینو" و "مینا" دلم تو را / اى یار، پارسنگ ترازو نمى‌کند
آن دل که از تو باز گرفتم به پیش سگ/ انداختم، بیا و ببین بو نمى‌کند
در سگ حقیقت است و حقیقت چو در تو نیست / آب من و تو، سیر به یک جو نمى‌کند
با خُلق سگ چو خوی سگم آشنا شده است / دیگر به خَلق ناکس و کس خو نمی‌کند
دیگر به یاد عارف و "مینا" و "مینو"اش / یک بى‌صفت عبور از این کو نمى‌کند]
□◊□