عارف و عمامه!

[این نوشته را به برادرم سعید تقدیم مىکنم که در رساندن صداى من به دوستانش در "فیسبوک" لحظهاى تاخیر نمىکند!]

 یک ترجیع‌بندى در زندگى من وجود دارد که فقط خودم از آن آگاهم. هر وقت کارى که به دست دارم به سرانجام مى‌رسد، بلافاصله فیل‌ام یاد هندوستان مى‌کند و مى‌روم سر وقت آن ترجیع‌بند. فکر بد نکنید! این ترجیع‌بند چیزى نیست جز ور رفتن با سوژه‌اى براى فیلم یا تئاتر، و یا اگر هیچکدام نشد نوشتن یک کتاب که به "عارف قزوینى" و "کلنل پسیان" و "ایرج میرزا" و رابطه‌ی عجیب این سه تن ربط داشته باشد.
حدود چهل سال پیش، هنوز در زندان بودم که به دراماتیک بودن این سوژه پى بردم. اولین بار یک سال پس از آزادیم بود که طرحى براى ساختن یک سریال تلویزیونى روى کاغذ آوردم ولى تا بیایم بجنبم انقلاب به سوئى رفت که باید دنبال سوراخ موش مى‌گشتم!
در طول سال‌هاى تبعید بارها به سراغ این سوژه رفته‌ام، بارها کتاب‌هاى تازه خریده‌ام، یادداشت‌هاى بسیارى برداشته‌ام، و بر مبناى آن طرح‌هاى سینمائى و تئاترى مختلفى نوشته‌ام، و هر بار با نیافتن سرمایه براى اجرائى کردنشان، برآوردن این آرزو را به آینده‌اى نامعلوم موکول کرده‌ام. 
با این مقدمه مى‌خواستم بگویم که عنوان این مطلب به مشغله‌اى بسیار مهم‌تر از رابطه‌ی عارف با عمامه مربوط مى‌شود. از روزى که نمایش فیلم اخیرم "تابوى ایرانى" به چرخش افتاده و کتاب تازه‌ام "دستى در هنر، چشمى بر سیاست" منتشر شده است دو باره رفته‌ام سر وقت همان سوژه که عنوانش مى‌تواند "اُپرت عارف و کلنل" باشد، البته با رویکردى تازه و متفاوت با گذشته. در همین گشت و گذار بودم که دیگر دلم نیامد دوستان این صفحه را از آن بى‌نصیب بگذارم. 
عارف قزوینى، که من شیفته‌ى کاراکترش هستم، در سال‌هاى تبعید و فقر و پریشانى، دست به نوشتن "تاریخ حیات عارف" مى‌زند که سوگ‌نامه‌ى زندگى خودش است در صد و اندی صفحه، از کودکى تا به قول خودش تا "داخل شدن در خط آزادى‌خواهى". از بخش پر بار و افتخار آفرین زندگی‌اش چیزى نمى‌نویسد چون فکر مى‌کند "قلم‌هاى پاک و افراد با وجدان آن‌ها را خواهند نوشت". 
این مختصر را داشته باشید تا بروم سر رابطه‌ى شیرین او و عمامه!
عارف در مورد پدرش مى‌نویسد: "یاد ندارم تا کنون اسم پدرم را به خیر و خوبى برده یا اینکه از براى او طلب آمرزش کرده باشم، و تمام بدبختى‌هاى خود را در دوره زندگانى از او مى‌دانم."
و در مورد شغلش مى‌گوید: "پدرم داراى شغل وکالت بود. من از طفولیت حس کرده بودم که این اسم اسباب نفرت مردم است."
صفحاتى بعد مى‌نویسد: "چون داراى حنجره داودى بودم که مى‌توان گفت معجزه یا سحرى بود، همین اسباب شد که پدرم به طمع افتاد از براى خطاهاى خود که در دوره زندگى بواسطه شغل وکالت مرتکب آن‌ها شده بود جلوگیرى از آن‌ها کرده باشد هیچ بهتر از این ندید مرا به شغل روضه‌‌خوانى که به عقیده من هزار بار بدتر از شغل وکالت است وادار کرده باشد… پدرم با داشتن دو پسر بزرگتر، چون مرا روضه‌خوان خیال مى‌کرد وصى خود قرار داد. روزى از جمعیتى دعوت شد. پس از صرف چاى و شربت و شیرینى، مرا زیر یک بار ننگینى بردند یعنى عمامه بر سر من کردند. البته اشخاص حساس مى‌دانند، با این حال من در چند روز اولى که عبور از کوچه و بازار مى‌کردم با این بار ننگین شرم‌آور در چه حالى بودم."
عارف که شرمى بالاتر از پوشیدن لباده‌ی آخوندى در خیابان نمى‌شناخت به قول خودش "تلافى، به آخرت نگذاشته، کردم آنچه را نمى شود کرد."
عارف در روز بیست و یکم ماه رمضان، که اوج عزادارى ایام موسوم به احیاء براى شیعیان است، در شهر خودش قزوین، به نوشته خودش "با موى و پوطین برقى، با لباسى که تا آن روز چنین هیکلى را هیجکس ندیده بود" به مسجد شاه مى رود. 
 
در شرح ماجراى آن روز در مسجد شاه، در "تاریخ حیات عارف" مى‌نویسد: "وعاظ شهر هم هر کدام به وسعت دایره عوام‌فریبى خود، معرکه را گرم و خود را سرگرم خر درست کردن نموده [بودند]… ورود بى‌موقع من مثل خروس بى‌محل چنان جلب نظر عامه کرد که دیگر هیچکس گوش به یاوه‌سرائى آن‌ها نداد."
دلم نمى‌آید این نوشته کوتاه را بى گریزى به وطن، عشق بى‌شائبه‌ى این شاعر عاشق پیشه‌ى وطن‌دوست، به پایان ببرم:
مرا ز عشق وطن دل به این خوش است که گر:
ز عشق هر که شوم کشته، زاده‌ى وطن است
□◊□