نثر طنزآلود اسدالله عَلَم در یادداشت‌هایش

بیش از دو سال است که "یادداشتهای عَلَم" به کتاب بالینی من بدل شده است. هر شب وقتی میخواهم کتاب نخوانم (!) یکی از جلدهای ششگانهی یادداشتهای او را بر میدارم و با اینکه بارها همه را خواندهام، دو باره نگاهی به این جا و آن جایش میاندازم؛ هر بار از زاویهای متفاوت. این یکی دو هفتهی اخیر از زاویهی زبان روان و شیرین و نثر طنزآلودش به آن پرداختم. طبق معمول دلم نمیآید از خواندن کتابی این همه لذت ببرم و این لذت را با شمائی که گاهی به این صفحه سر میزنید شریک نشوم. چند تکه خواندنی از نظر روانی نثر و شیرینی کلام از جلد ششم کتاب را انتخاب کردهام که حتی اگر همهی کتاب را خوانده باشید باز هم از دوباره خواندنش لذت خواهید برد:

  

جمعه 20/1/1355

[با آن که دستم درد میکند، سواری رفتم. هوا آفتابی و بهشتی بود… دو ساعتی سواری کردم و با اسب عزیزم تجدید دیدار. او خیلی سر حال و من بسیار مفلوک بودم، با وصف این با هم کنار آمدیم، چون یک دست بیشتر نداشتم، به حالم رحمت آورد!]


چهارشنبه 25/1/1355

[دختر مورد علاقهی شاهنشاه دیشب دچار قی و اسهال شد، به علت خوردن چغاله بادام. پدر سوختهی سوئدی به چغاله چه کار دارد؟ باری، من دستپاچه شدم و فوری دکتر عباس صفویان را خواستم و به عیادت فرستادم و او را با رانندهی خودم روانهی محل توقف او کردم. رانندهی من که عجلهی مرا درمییابد و از وجود دختر دیگر خبر ندارد، درست به حرف من و آدرسی که میدهم گوش نمیدهد و دکتر را پیش دختر فرانسوی، دوست من میبرد. دکتر وارد میشود و میگوید فلانی مرا برای معالجه شما فرستاده. چه خوردهاید و از کی دچار قی و اسهال شدهاید؟ دختر دچار تعجب میشود و میگوید من چنین مرضی ندارم. ولی دکتر اصرار میکند که چرا مرض دارید، به من نمیگوئید؟ نباید از دکترهای ایرانی بترسید. از او انکار و از دکتر اصرار، تا بالاخره دختر به من تلفن میکند و مشت من و دکتر، هر دو باز میشود.]

چهارشنبه 8/2/1355

[امشب در تالار رودکی باز هم دچار تاثر و حرمانهائی که در جزیره کیش به من دست داده بود شدم. به این فکر افتادم که چند سال قبل چه طور دوست خود را در لژ سفرای خارجی پهلوی لژ سلطنتی مینشاندم و چهطور از لژ سلطنتی با او با اشاره حرف میزدم و چهطور در آنتراکتها از اتاق استراحت شاهنشاه خارج میشدم و با او حرف میزدم و امشب چهطور تالار برای من خشک و بیروح و سرد است. به یاد شعر بابا طاهر عریان افتادم:

به دریا بنگرم، دریا ته بینم/ به صحرا بنگرم صحرا ته بینم

به هر جا بنگرم کوه و در و دشت/ نشان از قامت رعنا ته بینم]

پنجشنبه 9/2/1355

[یک نفری پولی را ادعا کرده بود به خیریه میدهد. پول زیاد بود و وقتی به دستش آمد، پشیمان شد. انتظار داشت من اوامر شاهنشاه را ابلاغ کنم که مال خودت باشد و من نکردم (چون چنین امری نداده بودند) و به او گفتم که فرمودند اهداء این پول به کار خیریه بسیار بسیار کار پسندیدهای است. بیچاره میخواست از غصه سکته بکند… به تفصیل برای شاهنشاه حکایت کردم و آن قدر خندیدیم که من فکر میکنم این قدر خنده از طرف من جسارتآمیز بود.]

دوشنبه 3/3/1355

[با عجله اسموکینگ پوشیدم و به سفارت اردن برای جشن استقلال آنها رفتم و بعد سر شام ملک خالد. نطقی ایراد نشد، چون بیچاره اهل نطق نیست.]

پنجشنبه 13/3/1355

[بعد از ظهر بسیار خسته بودم، با وصف این تمام در منزل کار کردم. بعد به مدرسه نوهام برای اعطای جوائز آخر سال تحصیلی آنها رفتم. البته نوهام جایزه نگرفت، مثل خود من است!]

برای حسن ختام، یک فلاشبکی هم میکنم به جلد پنجم، و دو تکهی به هم پیوسته در مورد دیدار "ادوارد کندی" و همسرش از ایران را برایتان رونویس میکنم، گرچه می دانم این آخرین نوشتهام از یادداشتهای خواندنی اسدالله علم نخواهد بود.

دوشنبه 5/3/1354

[منزل آمدم. یک و نیم بعد از ظهر کندی آمد، با یک عدهی دوازده نفری خواهر و شوهر خواهر و دختر و داماد و دوست و عکاس و غیره… سر نهار با خانمش که پهلوی من بود مقداری حرف زدم. قدری هم لاس زدم! بدش نیامد. با آن که شش توله زائیده، هنوز خوشگل است. قرار شد شوهرش برگردد، او بماند. کسی چه میداند؟ شاید با رئیس جمهور آیندهی آمریکا قوم و خویش بشویم!]

سه شنبه 6/3/1354

[قدری شوخی کردم، شاهنشاه را از کسالت در آوردم. منجمله این که از کندی خودش که هیچ دستگیرم نشد، شاید خانمش مفیدتر باشد. شاهنشاه هم شوخی فرمودند که مگر از تو کاری ساخته است؟ عرض کردم در راه کشور ممکن است!]