هم‌سلولی تازه‌ام، و “گوزن‌ها”

از حدود یک سال پیش که درگیر ساختن فیلم "تابوی ایرانی" شدم، مهم‌ترین کاری که در دست داشتم، یعنی نوشتن خاطراتم را، متوقف کردم. در یکی دو ماه گذشته هم، با اینکه فیلم تمام شده، گرفتاری‌های جنبی آن نگذاشت ذهنم آنقدر آزاد شود که به نوشتن خاطراتم برگردم. اما امروز، پس از نزدیک به یازده ماه، نمی‌دانم چه شد که موفق شدم دنبال کار را بگیرم و ساعاتی را به نوشتن خاطرات بگذرانم.

برای این که صفحه "از دور بر آتش" را بیش از این خالی نگذارم تکه‌ای از اواسط کتاب را که مستقلا به یک داستان کوتاه، گرچه کاملا واقعی می‌ماند، در زیر می‌آورم. دانستن این نکته ضروری است که خاطره زیر، مربوط به زمستان سال 1355 است. من که تا آن وقت بیش از سه سال بود در زندان قصر بودم، برای تنبیه به زندان مجرد، که "مجردِ باغ" خوانده می‌شد، برده شده بودم. نگران نباشید، اصلا خاطره تلخی نیست!

یک‌بار یک زندانی عادی را که یک هفته در سلول دیگری بود و من نمی‌توانستم او را ببینم به سلول من که بزرگ بود و "مجرد عمومی!" نامیده می‌شد آوردند. کسانی که مرا می‌شناسند می‌دانند که من به راحتی می‌توانم با هر تیپی و هر فرقه‌ای نشست و برخاست کنم. با این وجود یک لحظه از دیدن آن تازه‌وارد جا خوردم.

مردی بود جوان و لاغر مثل مو. هر بخشی از بدنش که از لباس زندان دیده می‌شد خالکولی بود. چشمانش چنان خمار بود که فکر کردم در خواب است و مرا نمی‌بیند. ساعتی نکشید اما، که با هم رفیق شدیم و از تنهائی در آمدم.

جرمی که به خاطرش به مجرد آورده شده بود، خرید و فروش هروئین در زندان موقت بود. جرم اصلی‌اش هم که او را به زندان کشانده بود همین بود. لوطی بود و با عنترش در فاحشه‌خانه "شهرنو" نمایش می‌داد. در زیر پوشش بوزینه‌گردانی به خُرده‌فروشی هروئین هم مشغول بود.

وقتی فهمید شغلم در بیرون کارگردانی سینما بود عاشق من شد. تا از من قول نگرفت که وقتی هر دو آزاد شدیم از زندگی او فیلم نسازم راحتم نگذاشت! پرسش‌هایش در مورد هنرپیشه‌های سینما بی‌پایان بود. خیلی ناراحت شد که من با "بهروز وثوقی" همکاری نداشته و از نزدیک با او آشنا نبودم. ولی از این‌که فهمید "آرمان" در یکی از فیلم‌هایم بود بغلم زد و ماچم کرد!

 

فیلم "گوزن‌ها" را که تازه ساخته شده بود، ده بار دیده بود. قصه‌اش را با آب و تاب بارها برایم تعریف کرد. هر وقت به اواخر قصه می‌رسید اعصابش از دست بهروز وثوقی خُرد می‌شد. می‌گفت اصلا انتظار نداشت بهروز یک همچین نقشی را بازی کند که برود یک قاچاقچی را بکشد. مگر آن قاچاقچی غیر از رساندن مواد به کسانی که به آن احتیاج داشتند کار دیگری می‌کرد؟ می‌گفت "قیصر" که رفت آن سه نفر را کشت آن‌ها ترتیب خواهرش داده بودند. ولی آن قاچاقچی بدبخت که کاری با خواهر مادر او نکرده بود!

اولین باری که شاید پس از یک ماه مرا به حمام بردند همراه با او بود. نگهبان در آن هوای سرد و برفی، من و او را که پوشش کافی نداشتیم از "مجردِ باغ" با چشم بسته بیرون برد. چشمم را در حمام بسیار بزرگِ زندان عادی، که همزمان دویست نفر می‌توانستند به آن بروند، باز کردند. حمام را به خاطر من قُرق کرده بودند.

نگهبان، من و او را داخل یک دوش گذاشت و خودش پشت در ایستاد. هم‌سلولم وقتی از من خواست پشتش را بشویم، نقش خال‌کوبی شده‌ی یک زن برهنه را بر پشتش تشخیص دادم که سینه‌های زن، بر کتف لاغر و برجسته‌اش قرار داشت، و آلت زنانه‌اش، بر شکاف سُرین او!

□◊□