اوباما در نگاه ساراماگو

خوزه ساراماگو، رمان نویس تازه درگذشته‌ی پرتغالی، در وبلاگ شخصی‌اش که اخیرا به صورت کتابی با عنوان «دفترچه» منتشر شده بارها به باراک اوباما اشاره می‌کند که چند نمونه از آن را در زیر می‌آورم تا برخورد یک نویسنده کمونیست آگاه را با شبه کمونیست‌های کوته‌فکر مثل هوگو چاوز مقایسه کنید.

ساراماگو در یادداشت روز 5 نوامبر 2008 خود، یعنی با توجه به اختلاف ساعت میان اروپا و آمریکا وقتی که هنوز رای‌گیری روز چهارم نوامبر انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا پایان نیافته بود یادداشتی می‌نویسد با عنوان «گوانتانامو». می‌دانید که گوانتاناموئی که جورج بوش زندان فوق امنیتی‌اش را در آن راه انداخت بخش کوچکی از استان گوانتانامو در خاک اصلی کوباست که همچنان در اشغال نظامی آمریکا قرار دارد. (این یادآوری کوتاه را برای درک یادداشت زیر ضروری دیدم.)

[حالا که دارم این چند خط را می‌نویسم حوزه‌های رای گیری هنوز چند ساعت دیگر باز خواهند ماند… چند دقیقه پیش یک رادیوی پرتغالی می‌خواست بداند که اگر باراک اوباما، آنطور که بسیاری از ما یکسال و نیم است آرزویش را داریم، رئیس جمهور جدید آمریکا شود اولین پیشنهاد من در مورد سیاست دولت او چه خواهد بود. پاسخش را درجا دادم: پایگاه نظامی گوانتانامو را تعطیل کند، نیروی دریائی را از آنجا بیرون بکشد، به خفتی که این اردوگاه مرگ (و شکنجه، یادمان نرود) نماینده آن است پایان دهد، صفحه [تاریخ] را ورق بزند و از کوبا پوزش بخواهد.]

در یادداشت روز بعد زیر عنوان «106 سال» ساراماگو به اولین نطق باراک اوباما پس از موفقیت در انتخابات اشاره می‌کند که در آن از "اَن نیکسون کوپر"، زن سیاه پوست 106 ساله‌ای نام می‌برد که یکی از مبارزان سرشناس دفاع از حقوق سیاهان در آمریکا بود.

[شب گذشته همین زن در هزاران صفحه تلویزیون تصویر یکی از خودشان را دید و دریافت – نمی توانست درنیابد – که چیزی نو در حال رخ دادن است… شاید زنی که اوباما دیشب در باره‌اش با ما حرف زد جدی بودن این شادمانی کامل را حس کند، شاید ما هم روزی آن را بفهمیم. تا آنوقت به رئیس جمهور منتخب به این خاطر که با سخنانش این زن را از خانه بیرون کشید تبریک می‌گوئیم، و نیز به این خاطر که از او تجلیل به عمل آورد، چیزی که احتمالا خانم کوپر بدان نیاز ندارد ولی ما چرا.]

ساراماگو در روز بیستم ژانویه 2009، یعنی روز تحلیف ریاست جمهوری، در یادداشتی با عنوان «اوباما» این فراز زیبا را می‌نویسد:

[مارتین لوترکینگ را کشتند. چهل هزار پلیس در واشینگتن مراقبند تا امروز همین اتفاق برای باراک اوباما نیافتد. من، انگار نیروی خنثی کردن زشت‌ترین پلیدی‌ها را در دست خود داشته باشم می‌گویم نمی‌افتد. وگرنه مثل این است که یک رویا را دو بار بتوان کُشت.]

و روز بعد در یادداشتی تازه‌ از خواننده وبلاگش می‌پرسد:

[این مرد از کجا آمده است؟ نمی‌خواهم به من بگوئید کجا متولد شده، پدر و مادرش چه کسانی بودند، تحصیلاتش جه بوده، چه طرحی برای زندگی خود و خانواده‌اش ریخته است. همه این‌ها را همه‌مان کم و بیش می‌دانیم… وقتی می‌پرسم باراک اوباما از کجا آمد دارم به حیران ماندن خودم اعتراف می‌کنم چرا که در این زمانه‌ای که زندگی می‌کنیم، بی‌آزرم، ناامیدوار، تیره، و از هزارها جهت وحشتناک، شخصی بوجود آمده (مرد است، می‌توانست زن بوده باشد) که صدایش را برای سخن گفتن از ارزش‌ها، مسئولیت‌های فردی و جمعی، احترام به کار، و نیز احترام به خاطره انسان‌هائی که پیش از ما زیسته‌اند بلند می‌کند.]

و در روز 29 ژانویه 2009، در یادداشتی عشقش به تغییر مثبت در جهان را با قلم زیبایش به نمایش می‌گذارد. و من با ترجمه کامل این یادداشت کوتاه پرونده ساراماگو و اوباما را در اینجا می‌بندم.

[به نظر می‌رسد کار دارد خوب پیش می‌رود. رئیس جمهور آمریکا که مسیح نامیده نمی‌شود بلکه اسمش باراک اوباما است دیروز قانونی را امضاء کرد موسوم به تساوی حقوق یا برابری اجتماعی. «مسئول» مستقیم این سند یک زن است، زنی کارگر که پس از آن که دریافت در تمام طول زندگی دقیقا به این خاطر که زن بوده دستمزد کمتری دریافت می‌کرده علیه شرکتی که در آن کار می‌کرد شکایت کرد و در دادگاه برنده شد. مثل ورزش دو امدادی، این زن سفید پوست به نام لیلی لب‌بتر، چوب را به دست دونده بعدی داد، به یک سیاه پوست با اسمی اسلامی که چهل و چهارمین ریاست جمهور ملت آمریکاست. به ناگهان جهان در نظرم پاکیزه‌تر آمد، امیدوارکننده‌تر. امیدوارم این امید را از من ندزدند.]