بازی تاج و عمامه!

با پیوستن فرهاد فروتنیان، بازیگر تئاتر مقیم هلند که طراح و کاریکاتوریست سرشناسی نیز هست به جمع بازیگران نمایش «جلد آخر دن کیشوت یا افسانه افعی مارکش» ما یک گام دیگر به تمرینات فشرده ماه می نزدیک شدیم. فرهاد در این نمایش علاوه بر ایفای نقش «رمال»، در طراحی پوستر و آفیش نمایش هم کمک حال گروه خواهد بود.

تیم این نمایش البته بجز پنج بازیگر دو همیار دیگر هم دارد که پیشبرد کار بدون کمک آنان ناممکن خواهد بود، و از قضای روزگار هر دو از نزدیکان خودم هستند که سالیان سال است در کارهائی از این دست پشتم به آنان گرم است: یکی برادرم سعید علامه‌زاده است که این بار مسئولیت برنامه‌ریزی و مدیریت نمایش را به دوش داشته، و دیگری فرناز صداقت بین همراه زندگی‌ام است که طراحی صحنه و اجرای پرده‌های نقاشی را به عهده گرفته است.

تا این نوشته را کسل کننده نیابید در کنار عکس‌هائی از بازیگران صفحه‌ای از متن را نیز برایتان می‌آورم که در واقع شیطنت من است با تاج و عمامه در این نمایش.

 

ابراهیم بحرانی / سید حامد قصه‌گو             حمید عبدالملکی / سانچو پانزا

 

سهراب مختاری / دانشجو                   فرهاد فروتنیان / رمال

   

و منوچهر رادین در نقش دن کیشوت

صفحه‌ای از نمایشنامه:

[دن کیشوت انگار به ناگهان کسی را در دوردست دیده باشد یکه می‌خورد.]

دن کیشوت: آنطرف را نگاه کن سانچو، فکر می‌کنم خداوند امروز امکان ماجرای تازه‌ای را فراهم آورده تا من در این سرزمین ناآشنا زور بازویم را بیازمایم.

سانچو [با دقت به دوردست نگاه می‌کند]: درست می‌فرمائید ارباب، ملائی می‌بینم سوار بر خری.

دن کیشوت: ملا؟

سانچو: بله قربان، عمامه‌ی به اون بزرگیش رو نمی‌بینین؟

دن کیشوت: سانچوی ساده و بی‌سواد، آنکه آن شاهزاده بر سر دارد عمامه نیست، تاج است.

سانچو: لابد خری هم که روش سواره کالسکه سلطنتیه!

دن کیشوت: اگر اشتباه نکنم مردی که دارد به طرف ما می‌آید تاج داریوش پادشاه پرسیا را به سر دارد.

سانچو: می‌ترسم باز ماجرای لگن ریش تراشی اون سلمونی بدبختو که با کلاه خُود سحر آمیز «مامبرینو» اشتباه فرموده بودین تکرار کنین.

دن کیشوت: اشتباه از این نظر رخ داد که سلمانی بدبخت، به قول تو، لگن را روی سرش گذاشته بود که در آفتاب مثل طلا برق می‌زد.

سانچو: ولی ببخشین که به یاد حضرتعالی می‌آرم؛ همونوقت، هم من و هم اون بدبخت، همین رو صدبار به شما عرض کردیم ولی جنابعالی باز هم اشتباه کردین.

دن کیشوت: مشکوک خائن! چطور ممکن است اشتباه کنم؟ بگو ببینم، تو آن شاهزاده‌ای را که سوار بر اسبی ابلق و تاجی بر سر، دارد به طرف ما می‌آید نمی‌بینی؟

سانچو: چیزی که من می‌بینم فقط یه مرده که سوار خری خاکستری شبیه خر خود منه که عمامه‌ای هم به سر داره.

دن کیشوت: خوب، این همان تاج داریوش است! برو کنار بگذار خودم به تنهائی با او روبرو شوم.

[کوبه‌های طبل و ضربه‌های سنج. رمال بی‌آنکه از چارپایه‌اش در تاریکی بلند شود به دن کیشوت به گونه‌ای پاسخ می‌دهد که انگار صدایش از پشت صحنه می‌آید.]

دن کیشوت [رو به پشت صحنه]: جانور پست فطرت، یا با رضایت تاجی را که به سر داری به من بده و یا برای نبرد آماده شو!

رمال [با صدائی که انگار از پشت صحنه می‌آید]: به خدا قسم دستاری که به سر دارم یک عمامه است که دو پول سیاه هم نمی‌ارزد. اگر قرار نبود سر جنازه‌ی یک خدا بیامرز نماز میت بخوانم با کمال میل تقدیمتان می‌کردم.

دن کیشوت: اگر نمی‌خواهی کنار همان جنازه درازت کنم امرم را اطاعت کن وگرنه این نیزه است که حرف آخر را می‌زند.

رمال: بفرما، قربان شما بروم، بفرما!

[رمال عمامه‌ای را از ته صحنه به سوی او پرتاب می‌کند. سانچو عمامه را روی هوا می‌قاپد.]

سانچو: چه عمامه‌ی خوبیه، فکر می‌کنم دو پول سیاه بیارزه!

 دن کیشوت [عمامه را از دست او می‌گیرد]: می‌دانی دارم به چه می‌اندیشم، سانچو؟ به اینکه گوهری بدین پر ارجی به دست کسی بیافتد که نه آن را بشناسد و نه ارزشش را بداند. این تاج پادشاهی به همراه یک صندوقچه‌ی جواهر نشان ارزشمندترین غنیمت جنگی بود که به دست اسکندر افتاد. اسکندر کبیر اشعار هومر را در آن صندوقچه حفظ می‌کرد و این تاج را بر روی آن صندوقچه می‌گذاشت. دنیا را ببین که حالا باید این تاج در این بیغوله از دست ملائی به دست من برسد.

 

سانچو: آقای من، حالا که اصرار دارین این عمامه رو تاج بنامین بیاین اون رو روی سر مبارکتون بذارین و اعلام پادشاهی کنین و منو هم به فرمانروائی یکی از ایالت‌هایتون انتخاب کنین تا بتونم زن و بچه‌م رو بیارم، چون خیلی دلم براشون تنگ شده.

دن کیشوت: سانچو، آدم باید اول فره‌ی پادشاهی داشته باشد، بعد شاه بشود و تازه بعد از اینکه شاه شد تاجگذاری کند. نه بعکس.

سانچو: پس اقلا موافقت بفرمائین از همین راهی که این، شازده، بخشین، شاهزاده رفت بریم تا به دهی که گفت برسیم چون معده‌ام از خوردن این همه بتّه و گوَن به جای غذا ورم کرده.

دن کیشوت: بسیار موافقم دوست خوبم. می‌بینی وقتی حرف حساب بزنی – که کمتر پیش می‌آید – تو را دوست خوب خودم خطاب می‌کنم.

سانچو: مرحمت می‌فرمائین!