جلد آخر دن کیشوت یا افسانه افعی مارکُش!

برنامه ریزی برای پیگیری مجدد تمرینات نمایش تازه ام، «جلد آخر دن کیشوت یا افسانه افعی مارکُش!»، مرا برای مدتی از نوشتن در موارد دیگر بازداشت. نوشتن این نمایشنامه کمدی را من سال گذشته به پایان بردم وقتی که به شدت مشغول ترجمه رمان رمان‌ها، دن کیشوت، یا به اسم درست و کاملش «دن کیخوته از لامانچا»، از متن اصلی به فارسی بودم، کاری که فعلا با زایش این نمایشنامه در ذهنم به آینده موکول شده است.

من حتی در سپتامبر گذشته حدود یک هفته ای در فرانکفورت به همراه دوستان بازیگرم این نمایش را تمرین کردیم. اما اول، تدریس سالانه ام در انگلستان یک وقفه سه ماهه در تمرینات انداخت، و سپس بلافاصله بعد از آن، مشکل ناسلامتی قلبی موجب به عقب افتادن برنامه هایمان شد. حالا با پشت سر گذاشتن این دو مشکل کار تمرینات را برای ماه می آینده برنامه ریزی کرده‌ام با این امید که در فصل تئاتری امسال، از سپتامبر به بعد، آن را در اروپا به صحنه ببریم.

بازیگرانی که هنرشان را در خدمت این نمایش گذاشته‌اند اینانند: منوچهر رادین در نقش دن کیشوت؛ حمید عبدالملکی در نقش سانچو پانزا؛ ابراهیم بحرانی در نقش سیدحامد قصه‌گو، و سهراب مختاری در نقش دانشجو.

 

                       منوچهر رادین                                      حمید عبدالملکی

با این مقدمه شاید بدتان نیاید کمی از محتوای نمایش بدانید. ترجیح می‌دهم در این مرحله به جای خلاصه کردن موضوع نمایش، صحنه کوتاه آغازین متن را عینا بیاورم چون گمان می‌کنم به اندازه کافی گویای ماجرا باشد.

[… در آغاز، جز قصه‌گو و میز کتابت، باقی صحنه تاریک است. سه بازیگر دیگر روی چارپایه‌هائی در تاریکی ته صحنه نشسته‌اند. جلو یکیشان یک جفت سنج و جلو دیگری یک طبل قرار داد. در تمام طول نمایش هیچکدام از بازیگران از صحنه خارج نمی‌شوند. قصه‌گو یک جلد کتاب را برمی‌دارد و صفحه‌ی اول آن را باز می‌کند و از رو می‌خواند.]

قصه‌گو: جلد اول. فصل یکم؛ که در باره‌ی شخصیت و منشِ نجیب‌زاده‌ی نامدار و دلاور، دُن کیخوته‌‌ از لامانچاست. در دهکوره‌ای در لامانچا که تمایل ندارم نامش را به خاطر بیاورم، نه چندان پیش از این، نجیب‌زاده‌ای زندگی می‌کرد از آن دست که نیزه‌ای در رَف، سپری کهنه، یابوئی پیزوری، و سگی شکاری دارند…

[نور عقب صحنه روشن می‌شود و دُن کیخوته و سانچو پانزا در لباس شناخته شده در تصاویر، از روی چارپایه‌هایشان بلند می‌شوند و جلو می‌آیند.]

دن کیخوته: سانچو، دوست من، می‌دانی من چه مدت در چاه بودم؟

سانچو: کدوم چاه؟ چاه مونته سینوس؟

دن کیخوته: سانچو حواست را جمع کن، اولا که آن چاه نبود و غار بود گرچه دهانه‌اش مثل چاه روی زمین بود. دوما این ماجرا مال جلد دوم بود ولی ما حالا در جلد سوم، در جلد آخر هستیم.

سانچو: ارباب بزرگوار، من که سواد ندارم که کتاب بخونم. این کتاب هم که از چارصد سال پیش تا حالا دو جلد بیشتر نداشته. تازه جلد آخری هم اگر داشته که هنوز در نیومده تا کسی آن رو خونده باشه.

دن کیخوته: اینقدر حاشیه نرو سانچو. ازت پرسیدم به حساب تو من چه مدت در چاه بودم؟

سانچو: ببخشین که باز باید بپرسم کدوم چاه؟

دن کیخوته: چاه جمکران، سانچو.

سانچو: به ارواح پدرم اگه این اسمو شنیده باشم.

دن کیخوته: حواست را جمع کن احمق! تو خودت با همین طناب صد متری مرا فرستادی پائین. چطور ادعا می‌کنی اسمش را هم نشنیده‌ای؟

سانچو: ارباب بزرگوار، لطفا عصبانی نشین، من حالا اسم خودمم یادم نمی‌آد چه برسه اسم عجیب و غریب اون چاه رو.

دن کیخوته: حالا یادت می‌آورم. [حرفی را که می‌زند بازی می‌کند] تو سر این طناب صدمتری را بستی به کمرم و من قدم به دهانه چاه گذاشتم. اول فکر کردم دهانه‌اش بسته است، از بس تارعنکبوت گرفته بود. نه تار عنکبوت معمولی، عنکبوت‌های به درشتی خفاش.

سانچو [طناب خیالی را ذره ذره باز می‌کند و به سمت دیگر صحنه می‌رود]: و به بنده امر فرمودین اونقدر طناب رو باز کنم تا شما به ته چاه برسین.

دن کیخوته: و تو هی طناب دادی، طناب دادی و من به ته چاه نمی‌رسیدم.

سانچو: درست می‌فرمائین ارباب ولی من فقط در دو متر اول سنگینی جنابعالی رو حس کردم!

دن کیخوته: پس چرا باز هم طناب می‌دادی؟

سانچو: چون شما مرتب فرمون می‌دادین: "طناب بده، بیشتر، بیشتر!"

دن کیخوته: خوب برای این بود که به ته چاه نمی‌رسیدم دیگر، احمق.

سانچو: موقع بیرون اومدن هم، جز دو متر آخر، اونقدر طناب راحت بالا می‌اومد که فکر کردم اربابم همان پائین مونده و دیگه آرزوی زیارتشونو به گور می‌برم!

دن کیخوته: خوب دیگر زیاده‌روی نکن. پرسیدم من چه مدت در چاه بودم.

سانچو: فوقش نیم ساعت.

دن کیخوته: تو مطمئنی ساعتت درست کار می‌کند!؟

سانچو: ارباب والامقام من، هنوز که ساعت اختراع نشده! …