شبیخون به خانواده جعفر پناهی نشانه عجز است

پناهی به عنوان کارگردان سینما نیازی به معرفی ندارد. موقعیت ممتاز او در سینمای ایران، و شهرت عالمگیرش گویای آن است. اما گفتن از پناهی به عنوان هنرمندی دردآشنا و مردمدوست ضرورتی است که خانواده کوچک سینمای ما نباید از آن به راحتی بگذرد. سینما به دو دلیل عمده، گرانی ساخت و سنگینی سانسور، همواره محافظه‌کارترین هنر در میان هنرها بوده است. از این روست که کمتر سینماگری را می‌توان یافت که در رژیم‌های دیکتاتوری به صراحت از سانسور شکایت کند. از این رو سینماگرانی مثل پناهی را باید استثناهائی در سینمای ایران دانست؛ سینمائی که اغلب سینماگرانش فقط به فکر کاملتر کردن ویترینشان از جایزه‌های ارزان به دست آمده از جشنواره‌های جهانی‌اند.

جعفر پناهی سال‌ها پیش از آغاز جنبش سبز به وظائفش پی برد و در هر فرصتی که دست می‌داد از نامردمی در جامعه ایران و بویژه سانسور بی‌بندو بار در سینما حرف می‌زد. و این فرصت‌ها را نیز خود با ساختن فیلم‌های چشمگیرش به وجود می‌آورد. پناهی را نه مولود جنبش سبز که یکی از مولدان این حرکت باید شناخت. او در حرکتی به یاد ماندنی وقتی در مقام پر ارج رئیس هیئت داوران جشنواره مونترآل قرار گرفت به حمایت از جنبش دموکراسی طلبانه مردم ایران شال سبز به گردن خود و دیگر داوران جشنواره انداخت و همبستگی‌اش را با مردمش به این شکل زیبا نشان داد.

همین حالا شنیدم که دادستان تهران اعلام کرده است که او به خاطر هنرمند بودنش دستگیر نشده است! راست می‌گوید. جعفر پناهی را نه به خاطر هنرمند بودن که به خاطر انسان بودن گرفته‌اند. من این را بارها و بارها نوشته و گفته‌ام که هر هنرمندی اول انسان است و بعد هنرمند. و وظیفه یک هنرمند همان وظیفه‌ای است که هر انسانی به عهده دارد، چه هنرمند و چه غیر هنرمند. حالا اگر این انسان از هنرش، مستقیم یا غیرمستقیم، برای انجام وظیفه‌اش مدد بگیرد می‌شود هنرمندی دردآشنا مثل پناهی.

ببینید کی دارم این را می‌گویم. جایزه‌ای که مردم سپاسگزار وطن من امروز در قلب‌های گرمشان برای جعفر پناهی ذخیره کرده‌اند، در فردای آزادی ایران از هیولای جمهوری اسلامی، بر فراز تمامی جوایز ارزشمندی که از جشنواره‌های جهانی تا کنون برده است با جلوه‌ای خورشیدوار بر سینه‌اش خواهد درخشید.