وصیت‌نامه‌ی سرگشاده!

دکترم، خانمی میانسال و هنوز جذاب، قبل از اینکه چیزی بپرسد چرخی در پرونده پزشکی‌ام بر صفحه کامپیوترش زد و وقتی دید جز قرص سیالیس – مشابه نامعروف‌تر و کارآتر ویاگرا-، داروی دیگری در طول سه سال گذشته برایم تجویز نکرده است با نیشخند شیرینی پرسید: مشکل تازه‌ای پیدا شده؟

نیشخندش، هنوز توضیحاتم تمام نشده، به اخمی ناشی از نگرانی بدل شد. بی‌آنکه معاینه‌ام کند گفت همین حالا تلفنی برایم قرار می‌گیرد تا مستقیم بروم بیمارستان برای کاردیوگرافی چون فشاری که چند روز گذشته بی‌مقدمه روی قفسه سینه‌ام احساس کرده‌ام می‌تواند نشانه‌ی سکته خفیف قلبی باشد.

حرفش تمام نشده نفسی به راحتی کشیدم. بالاخره چیزی پیش آمده بود که نزدیکانم نگران من شوند! این آرزو را داشتم به گور می‌بردم. فرزندانم از اینکه هر زمستان چندین بار در رختخواب می‌افتند و من راست راست راه می‌روم بفهمی نفهمی ناراحتند. نه اینکه آرزوی بیماری برای من داشته باشند یا خدای نخواسته بدم را بخواهند. ولی به هر حال جائی در ته دلشان بدشان نمی‌آمد یکبار هم آن‌ها بر بالین من بیایند؛ حالا اگر نه در بیمارستان، دستکم در خانه.

یکبار، یک کدامشان حتی این را به زبان آورد. یخبندان شدیدی بود و پسرم سرمای سختی خورده بود. وقتی با صدای ناله مانند زنگ زد و این را گفت، بدون اینکه به او چیزی بگویم یک دیگ کوچولو سوپ درست کردم و قابلمه سوپ را توی خورجین موتورسیکلت خوش دستم گذاشتم و نیم ساعت در جاده‌های یخزده گاز دادم و سوپ را که هنوز ولرم بود رساندم به خانه‌اش. وقتی با حال نزار و سر و روی آشفته‌ای که داشت مرا در لباس چرمی موتورسواری و یک قابلمه سوپ دید با اینکه از محبتم خیلی خوشحال شد ولی نتوانست احساس بدی که همزمان به او دست داده بود را پنهان کند و گفت: یکی نداند خیال می کند من بابای شما هستم!

از آن جدی‌تر وضعیت من و فرناز است. طفلی هفده هیجده سال جوانتر است ولی تا حرف می‌شود می‌گوید وقتی من مُردم این کار را بکن،‌ این کارو نکن! وقتی من مُردم این حرف را بزن، این حرف را نزن! وقتی من مُردم این…. از بس مطمئن است که پیشمرگ من می‌شود!

توی راه بیمارستان از داخل ماشین به فرناز زنگ زدم. اول فکر کرد دارم سر به سرش می‌گذارم. بعد که فهمید شوخی نمی‌کنم فکر کرد دارم می‌روم عیادت دوستی یا همکاری. تا صد تا قسم نخوردم حرفم را باور نکرد. وقتی هم باور کرد به جای نگرانی زد زیر خنده و گفت یادم نرود قبل از ورود به بیمارستان وصیت‌نامه‌ام را بنویسم! باز هم خندید، اما این بار وسط خنده یکباره مکث کرد و خیلی جدی گفت: ببین، خیلی نگران شدم. تا نیم ساعت دیگه تو بیمارستانم.

در اتاق انتظار بیمارستان یک پرستار صدایم زد بروم روی دوچرخه‌ی ثابت پا بزنم تا نوار قلبی ازم بگیرد. وقتی مشغول پا زدن بودم فکر کردم کاش شوخی فرناز را جدی می‌گرفتم و وصیت‌نامه‌ام را قبل از ورود به بیمارستان می‌نوشتم. وسطِ پا زدن و هِن و هِن کردن داشتم فکر می‌کردم راستی اگر می‌خواستم بنویسم چه می‌نوشتم.

دیدم مال و اموالی که ندارم که بخواهم به کسی ببخشم. همینقدر که بدهی‌های بانکی‌ام را بپوشاند دور و بری‌هایم باید کلاهشان را بیاندازند هوا. کتاب‌هائی که نوشته و فیلم‌هائی که ساخته‌ام هم که جز دردسر در زندگی برایم نداشته‌اند. چه کسی غیر از خودم حاضر است مسئولیت کارهائی را که نه به درد دنیا می‌خورند و نه به درد آخرت به عهده بگیرد؟ به هر کس ببخشمشان می‌گوید مال بد بیخ ریش صاحاب!

تنها سرمایه‌ی به دردخوری که دارم همین اعضاء سالم بدنم است که آن‌ها را هم چندین سال پیش در یک سند رسمی در سازمان بهزیستی پیشاپیش به نیازمندانش بخشیده‌ام، و قرار است وقتی زبانم لال بعداز هزار سال کارم تمام شد، قبل از اینکه سوزانده شوم هر عضو به دردخوری که دارم را سوا کنند برای بیماران نیازمند.

وقتی در اتاق انتظار منتظر پاسخ آزمایش پا زدن بودم به فرناز گفتم اگر جواب آزمایش بد بود و قرار شد دوا بخورم بی بروبرگرد تقاضای اوتانازی می‌کنم! مرگ در آرامش واقعا به روزی سه بار سر ساعت قرص خوردن ترجیح دارد!!

پانوشت:

از اینکه برخی از نزدیکان و دوستان مهربانم را با این نوشته بی‌جهت نگران کرده‌ام شرمنده شدم. باید این طنزنوشته را با این ضرب المثل بامسما تمام می‌کردم که بادمجان بم (بد) آفت ندارد!