در باره رمان «فصل تابستان» از جان کوتزی

  آخرین رمان جان کوتزی که سال گذشته منتشر شد یکبار دیگر نام این نویسنده سفیدپوست آفریقای جنوبی را که گوشه گیریش موجب شده تا کمتر کسی به یاد بیاورد که او برنده جایزه نوبل ادبیات سال 2003 است مطرح کرد. این رمان با عنوان کاملا بی مسمای «فصل تابستان» که به همه چیز ربط دارد جز تابستان از نظر ساختاری واقعا بی‌بدیل است. خط قصه در دو کلام این است: یک بیوگرافی نویس انگلیسی خیال دارد در مورد یک رمان نویس سفیدپوست آفریقای جنوبی که به خاطر جایزه نوبل ادبیات شهرتی جهانی دارد و چند سال پیش فوت کرده کتابی بنویسد و یک دوره از زندگی او را مستندوار گزارش دهد. از این رو با چند نفر از آشنایان و نزدیکان او که در آن دوره با رمان نویس متوفا در تماس بوده اند مصاحبه های طولانی می کند. نام این رمان نویس فوت شده، اما، جان کوتزی، یعنی نویسنده همین رمان است!

جان کوتزی با این بازی غریب در رمان "فصل تابستان" ما را از طریق پنج مصاحبه طولانی با یک دوره از زندگی جان کوتزی آشنا می کند؛ دوره ای پنج ساله از 1972 تا 1977 وقتی او در سالهای سی ام زندگیش بود.

اما گمان نکنید بازی همین جا تمام می شود. نه! جان کوتزیِ متوفا گرچه در بسیاری از خصوصیات با جان کوتزیِ زنده یکی است، مثل عنوان رمان‌ها یا جوائزی که برده یا نام پدر و فک و فاملیش، اما خیلی جاها فقط محصول تخیل قصه پردازانه‌ی رمان نویس است. تعیین اینکه کجا قصه و کجا واقعیت است تنها کار کسانی است که از نزدیک رمان نویس را می‌شناسند ولی منطق رمان و اطلاعات ابتدائی از زندگی جان کوتزی که در زندگینامه‌ی مختصرش هم آمده نشان از تلفیق خلاقه‌ای از واقعیت و تخیل دارد. مثلا جان کوتزی واقعی در همین دوره پنج ساله مردی دارای همسر و فرزند بود که در رمان به مردی عزب که با پدرش زندگی می کند تبدیل شده.

رمان «فصل تابستان» در واقع مجموعه پنج مصاحبه است با یک مقدمه و موخره که یعنی یادداشت‌های نویسنده‌ی فوت شده بوده اند. و اما خاطرات برخی از این پنج مصاحبه شونده، که هر کدام زبان و شیوه بیانی خاص خودشان را دارند، به شدت گیرائی دارد. یکی از آنها، «جولیا»، زنی شوهر و بچه دار است که با جان کوتزیِ عزب روی هم می ریزد و هر وقت شوهرش در مسافرت است جان را به خانه می کشاند. او که قرار است در مصاحبه با بیوگرافی نویس از رابطه‌اش با کوتزی بگوید در واقع علاوه بر آن داستانی زیبا از رابطه خود و همسرش می سازد که سخت خواندنی است.

از آن گیراتر مصاحبه «آدریانا»،زنی برزیلی الاصل ساکن آفریقای جنوبی است که معلم رقص است و در غیاب شوهری که در بیمارستان است سرپرستی دو دخترش را به عهده دارد. دختر کوچکتر که ده دوازده ساله است به قدری زیبا و جذابست که آدریانا همواره نگران اوست. وقتی این دختر در مدرسه برای درس خصوصی انگلیسی شاگرد جان کوتزی می شود نگرانی آریانا به اوج می رسد چرا که حس می کند کوتزی عزب به دختر خردسالش نظر دارد. ماجرای این نگرانی و کارهائی که او برای دور کردن کوتزی از دخترش می کند در بطن ماجراهای مربوط به زندگی خودش و شوهرش و اینکه چگونه از آنسوی عالم پایشان به افریقای جنوبی رسید به تنهائی رمانی است بسیار خواندنی و زیبا.

«آدریانا» که در وقت مصاحبه در برزیل زندگی می‌کند اصلا باور ندارد آدمی مثل جان کوتزی نویسنده معروفی شده باشد و جایزه نوبل برده باشد. او ماجرای شرکت کوتزی در کلاس رقص خودش را با ظرافتی به یاد ماندنی تعریف می کند. ادعا می کند که کوتزی چون چشم به دختر او داشته برای نزدیکی به دخترک به خودش –  یعنی به آدریانا – اظهار عشق می کند و برایش اشعار عاشقانه می فرستد که زن مستقیما نامه ها در ظرف آشغال می انداخته. و شیرین ترین صحنه اخراج کوتزی است از کلاس رقص آدریانا که باید خودتان بخوانید تا بدانید چه می گویم.

از دید من البته همه مصاحبه ها به یک اندازه گیرا نیستند. مصاحبه با «مارگوت» دخترعمه ی جان کوتزی بعنوان نمونه یکی از فصلهای خسته کننده برای من بود. اما در مقابل مصاحبه «سوفی»، همکار دانشگاهی او سخت پر کشش است. این زن فرانسوی الاصل که مدتی در دانشگاه «کیپ تاون» با کوتزی همکار بوده بیش از دیگر مصاحبه شوندگان از کاراکتر کوتزی انتقاد می کند و هیچ چیز چشمگیری در او نمی بیند! سراسر مصاحبه‌ها پر است از اظهار نظرات تند و انتقادآمیز از کاراکتر نچسب و خشک و تخیلاتی مردی که تنها چیزی که بلد نبود رابطه گرفتن با دیگران بود.

و اما جان کوتزی واقعی – یعنی همانی که این رمان را پرداخته نه آنکه کاراکتر اصلی این رمان است – در مصاحبه با تنها مرد این گروه مصاحبه شونده، «مارتین»، سعی می کند نقطه نظرات سیاسی و اجتماعیش را در مسئله آپارتاید در آفریقای جنوبی توضیح دهد. این را بگویم که جان کوتزی گرچه در شمار نویسندگان مخالف آپارتاید به حساب می آید اما در سال‌های آپارتاید با مشکلی از نظر انتشار آثارش روبرو نبود. همزمان با او، شاعر و رمان نویس هموطنش، «بریتن بریتنباخ»، بود که سال ها زندان و تبعید را به خاطر مبارزه با آپارتاید تجربه کرد (او هم مثل جان کوتزی از نسل هلندی‌های آفریقای جنوبی است). به هر حال اینگونه به نظرم رسید که در فصل مصاحبه با «مارتین»، جان کوتزیِ رمان نویس سعی کرده است مواضع اجتماعی کم رنگ جان کوتزیِ کاراکتر رمانش را توضیح دهد.

شاهدی هم از همین رمان دارم. همانطور که گفتم این رمان علاوه به پنج مصاحبه یک مقدمه و موخره هم دارد که مثلا یادداشت‌های به جا مانده از جان کوتزی متوفایند که به دست بیوگرافی نویس انگلیسی رسیده. ببینید در یکی از همین یادداشت‌ها چه نیش ظریفی به «بریتن بریتنباخ» می نویسد:

[16 آوریل 1973. نشریه ساندی تایمز در همان شماره ایکه رابطه سوزان عاشقانه میان معلم‌ها و شاگردها در شهرستانها را در میان تصاویری از زیبارویان لب قلوه‌ای با مایوهای دو تکه‌ی باریک، و نیز رو کردن وحشیگری نیروهای امنیتی آورده است گزارش می دهد که وزیر کشور به بریتن بریتنباخ ویزا داده است تا برای دیدار از پدر و مادر بیمارش به کشور باز گردد. اسمش را ویزای شفقت گذاشتند؛ هم برای خودش و هم برای همسرش.

بریتنباخ سال‌ها پیش کشور را ترک کرد تا در فرانسه زندگی کند، و بعد به خاطر ازدواج با یک زن ویتنامی، یعنی یک آسیائی و غیر سفیدپوست، کار دست خودش داد… بریتنباخ در یک کنفرانس ادبی در کیپ تاون حضور می‌یابد . سالن مملو از جمعیتی است که با دهان باز نشسته‌اند. بریتنباخ در سخنرانی اش سفیدان آفریقای جنوبی را حرمزاده می‌خواند…

آنچه باید تحقیق شود حسادتی است که سفید پوستان (مردها) نسبت به بریتنباخ احساس کردند که چه راحت می توانست دور جهان بگردد، و نیز چه آسان به همبستر جذاب و زیبایش دسترسی داشت.] (ص 8)